تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

این روزها چیزی ذهنم را به خود مشغول کرده، که از خیلی وقت ها پیش به آن فکر می کرده ام.

یعنی آن وقت ها فقط گاهی با دیدن صحنه ای یا شنیدن خاطره ای مثل یک ابر سفید جلو چشمهایم می آمد و زود باد فراموشی آن را محو می کرد. اما این چند روز هروقت تنها هستم، هر وقت موسیقی گوش می دهم، هر وقت به کار مهمی می رسم. به یاد این مسئله می افتم که چطور می شود که هرچه انسان با همت تر باشد مشکلات بیشتری به سراغش می آیند. هر چه بیشتر از خود مردانگی نشان می دهد و در مقابل روزگار نامرد و نامردان روزگار سر خم نکند، ناهمواری هایی بیش از پیش سر راهش قد علم می کنند و به قول بیدل:

بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت است

ترسم که دست خر دهند اختیار مرد

 

اما وقتی که خوب فکر می کنم متوجه می شوم که زیاد بی ارتباط هم نیستند.

یعنی یک کودک وقتی مرد می شود که زندگی اش از همه طرف تامین نباشد و او در زندگی طعم نداری ها و ناملایمات را بچشد. و هرچه در مقابل دریای توفانی زندگی جنگید حتما صدف های پر گوهری به چنگ خواهد آورد.

بعد نوشت (بی ربط نیست):

«در نهاد ما آن ایده آلیسم و اخلاق گرایی را تقویت کن که مردم ما را قوی ساخته است. ما را از بی دردی، جهل و طرد دیگران روگردان کن تا نسل ما خود پسندی، فقر و پیش داوری را از قلب مردان آن براند... چنان فراغتی نصیب ما کن که هیچ گاه بی دلیل فلاکت و آشفتگی سراغ ما را نگیرد، بنابر این پس از مرگ ما دیگران هنوز فرصت زیستن در سرزمین آزاد را داشته باشند.»

قسمتی از دعای اختتامیه دوره دبیرستان «بیل کلینتون» رئیس جمهور سابق ایالات متحده

* برگرفته شده از کتاب زندگی من نوشته ایشان

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:35 توسط علی| |
...

گاه فكر مي كنم تمام دنيا دست به دست هم داده اند تا...

...

...

تا به آرزويي نرسيم...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:6 توسط علی| |
از پائولو كوئيلو زياد نخوانده‌ام، يكي يازده دقيقه‌ بود و بعد از شنيدن تعريف‌هاي زياد، پارسال، كيمياگر. امروز در يك وبلاگ از يك دوست ايراني خواندم: «بعضي اسم‌ها را هيچوقت دوست نداشتم، حتي براي كلاس گذاشتن. از پائولو كوئيلو بدم مي‌آيد كه مضامين شرقي را از ما دزديده و به خورد خودمان مي‌دهد...» هرچند مطمئن نيستم داستاني كه در مثنوي معنوي مولانا روايت شده و خيلي‌ها (حتي خود كوئيلو) تائيد مي‌كنند كه استخوان‌بندي «كيمياگر» بر آن بنياد نهاده شده است، زاده ذهن خود مولوي بوده و يا او نيز خود در جايي آن را طور ديگري شنيده بوده و اينگونه روايت كرده است. اما مي دانم براي خيلي از ماها كه خواندن خالي (فقط خواندن) مثنوي سختي مي كند، چطور مي‌توانستيم معناي عميق اين داستان ها را درك كنيم، به جز بازنويسي و شرح بر آنها: اي برادر قصه چون پيمانه است معني اندر وي به سان دانه است دانه معني بگيرد مرد عقل ننگرد پيمانه را گر گشت نقل حالا هم چه فرق مي‌كند كه داستاني را در دفتر سوم مثنوي بخوانم يا كيمياگر پائولو كوئيلو را. مهم اين است كه لذتي برخواسته از عمق درك معناي آن مرا فرا بگيرد.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:19 توسط علی| |
... وقتي مي بينم كه چقدر اين انتخابات ما با نزديك شدن به اعلام نتايج به انتخابات رياست جمهوري در ايران شبيه‌تر مي‌شود، مي‌ترسم. دروغ نمي‌گويم و هيچ شرمي هم ندارم از اينكه از چيزي مي‌ترسم.
آري مي‌ترسم. مي‌ترسم از اينكه هر كدام از كانديدان، بيشتر كرزي و عبدالله، از ترس باختن تقلب كند. (كه با اسنادي كه اين روزها مي‌بينيم شده‌است.)
مي‌ترسم از اينكه وقتي نامزدي اوضاع را به سود خود نديد، اعتراض كند، به تقلب ها و به نحوه برگذاري انتخابات. (كه اعتراض كرده‌اند به تقلب‌هاي گسترده)
مي‌ترسم از اينكه برنده براي تحكم بر اوضاع نگذارد اعتراض‌ها به جايي برسد. رسانه‌ها را منع كند از نشر اسناد و كساني كه براي گرفتن حق‌شان به خيابان‌ها خواهند ريخت را به زندان بياندازد. (كه تهديد كرده‌اند.)
و مي‌ترسم از اينكه براي معترضان پرونده سازي كنند و آن ها را در زندان شكنجه كنند و... (كه خواهند كرد.)
و چقدر شبيه هم هستيم ما جهان سومي ها، حالا چه فرق مي كند كه بر روي ثروت خداداده نفت و گاز چمبره زده باشيم و يا پول برگذاري انتخابات خود را از كشورهاي ديگر صدقه گرفته باشيم...

...هر چند براي تغيير از بدتر به بد راي دادم، اما كاش در دوره بعد كسي پيدا شود كه بتوانم با خيال راحت او را انتخاب كنم. كسي كه نه بخاطر نژاد، زبان و يا مذهبش بلكه به خاطر سواد، تجربه و برنامه‌هايش به او راي بدهم. كسي كه در طول دوره تبليغات انتخاباتي‌اش آنقدر دروغ‌هاي شاخدار نگويد كه مرا به خنده بياندازد. كسي كه در عين حال كه سياست خوب مي‌داند اخلاق مدار هم باشد. كسي كه...

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:46 توسط علی| |
اينترنت موبايلم را يك بار ديگر فعال كردم. كامپيوترم را سر و سامان دادم. (دستي به سر و رويش كشيدم.) و حالا آماده ام تا وبلاگ نويسي را آن طور كه مي بايست شروع كنم.

 دوستاني كه از من گله داشتند حالا وقتش است. من آماده ام تا بخوانم و بنويسم و نظر بدهم و نظر بگيرم.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:14 توسط علی| |
این روزهای گرم بی داستان می گذرند.

من هم...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:9 توسط علی| |
هر روز تان نوروز نوروزتان پيروز

اما نه اينطور كه والي صاحب ما خواسته تا براي از خانه تا سر كار آمدن سه بار تفتيش بدني شويم و تا ناگفتني جاهاي ما هم دستخور پوليس (پليس) شود. كه چه؟ كه آقا بگويند در مزار شريف امنيت است. تا...

يكبار دگر نسيم نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد

بر چهره ی  گل  نسيم  نوروز  خوش است
ر طرف چمن  روی  دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش ومگوزدی که امروزخوش است   

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 7:30 توسط علی| |
پیش نوشت: گور پدر هرکه، پشت سر من، هرچه می خواهد بگوید! (خصوصا در مورد این پست.)

غزه امروز می سوزد چون من و تو بی غیرتیم.

برای من فرق نمی کند؛ غزه، پاراچنار، عراق، کابل و...

آیا اینان سربازان حماس در غزه هستند؟ اگر به راستی چنین است، پس خوشا به حال حماس که چنین سربازانی را در دامان مادرانش می پروراند.

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:7 توسط علی| |
هرچند قرار بود از این به بعد در یک حرف تازه ی تازه بنویسم. اما بخاطر پاره ای دلایل دلم نمی خواست این وبلاگ را هم از دست بدهم. به همین دلیل تصمیم گرفتم نوشته هایم را در دو قسمت جدا یعنی مربوط به داستان در یک حرف تازه در بلاگر و باقی مطالب مثل روز نوشت ها و خاطرات و ... را در اینجا بگذارم.

این هم چند عکس از اولین برف شهر من بلخ:

چهار باغ بلخ زیر اولین برف زمستانی

یک قبر قدیمی واقع در چهارباغ بلخ

پا نوشت: البته عکس ها را با موبایلم گرفته ام.

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:17 توسط علی| |
مي نويسم. يك حرف، دو حرف، يك جمله... وقتي دو بند مي‌شود. دستم را روي كليد Back Space فشار مي‌دهم و هر دو بند، از آخر به اول، حرف به حرف پاك مي‌شوند.
نمي‌دانم چرا اين روزها كلك دست راستم، بيشتر از حروف «ك» و «گ» با اين كليد لعنتي كه اسم فارسي هم ندارد، آشناتر شده و مدام كار امروز تكرار مي‌شود.

پ ن1: يكي از داستان‌هايم به نام «آشيانه‌اي براي دو پرنده»، برنده مقام نخست مسابقه‌ي داستان‌نويسي روز جهاني صلح كه از سوي آمريت جوانان ولايت بلخ برگذار شده بود، شد.

پ ن2: اين روزها چقدر تيز تيز مي‌گذرند.

پ ن3: نمي توانم بگويم.

پ ن4: «پ ن» يعني «پي نوشت».

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:9 توسط علی| |

- چه خبر است؟
- چي؟ ها!... آرد... اينجا آرد مي‌دهند.
- به كي؟
- كساني كه كارت دارند. آن رديف... بايد معلول، معيوب يا بيوه باشي.
- پس بقيه؟
- ديگران آمده‌اند كارت بگيرند. همه مي‌گويند معلول، معيوب يا بيوه هستند.
- شما...؟
- من مي‌خرم... هركس آردش را بفروشد مي‌خرم.
- چند؟
- پانزده صد.
- در بازار چند است؟
- دو هزار و يك صد، شايد حالا دو صد شده باشد.

*

نيم كرسي‌هاي پارلمان خالي است. كوچي ديگران را گفته بي‌خانه. ماتحت ديگران هم سوخته و تحصن كرده‌اند ولي بازهم مجلس برگذار مي‌شود و نمایندگان (آن تعداد که مانده اند)  وزيران را به خاطر گراني مواد اوليه خوراكي به استيضاح تهديد مي‌كنند. از همان استيضاح‌هايي كه در مورد وزير خارجه اعمال شد. استيضاح شد، جواب قانع كننده نداد،‌ راي اعتماد نياورد، بازهم وزير است.

*

- الو سلام.
- سلام بفرمائيد.
- بخش پيام‌هاي بازرگانيِ تلويزيون.........؟
- بلي. امرتان؟
- شركت ما مي‌خواست در ميان يكي از سريال‌هاي‌ِ هندي‌‌تان...
- تولسي يا پرينا؟
- هر كدام باشه. كدام بيشتر بيننده دارد؟
- هر كدامش از خود يك قيمت دارد...
- ....
- ....

*

طلوع و افغان از آزادي بيان و پخش سريال‌هايي كه شكم‌ِ بازيگرانِ زنش لخت است مي‌گويند. وزير فرهنگ مي‌گويد اين سريال‌ها ضد اسلامي است. او از كلمات همين اسلامي و ضد اسلامي را خوب مي‌فهمد. چون به كار بردن كلماتي چون دانشگاه و دانشكده را هم يك عمل ضداسلامي گفته بود. آدم كم‌كم شك مي‌كند كه آيا اين دانشگاه‌-دانشگاه كردنِ طلوع هم بخاطر آن آزادي بيان از نوع شكم‌لختش است يا واقعاً خبرهايي است و ما نمي‌دانيم.

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط علی| |
بچه كه بوديم، خيلي دلمان مي‌خواست دكتر بشويم و مرضِ ناعلاج مادرمان را خوب كنيم يا خلبان باشيم و به آسمان‌ها پرواز كنيم. همه با اتفاق مي‌گفتيم علم بهتر از ثروت است و براي روزي در سال هم كه شده، شايد در خيال، درخت مي‌كاشتيم.
 معلم انشاي‌مان كه از قضا معلم ورزش‌مان هم بود، سيگاري آتش مي‌زد و دستش را ،براي تحمل وزن مغز، تكيه‌گاه سر مي‌كرد و چشم‌هايي، كه داد مي‌زد هفته‌اي است نخوابيده‌اند، را روي برگي، كنده شده از وسط دفترچه‌ي مشق پسرش مي‌گرداند تا بداند موقع برگشت به سوي خانه چه و چقدر بايد بخرد. اما ما بي‌توجه با صداي بلند، نبايد كمتر از بيست خط باشدِ آن روز را مي‌خوانديم.
يادش بخير آن روزها كه هفته‌اي دو بار مجبور بوديم؛ يك ساعت ورزش و يك ساعت انشاء.

بدجوري هواي معلم ورزشي  را كرده‌ام تا مجبورم كند بنويسم آن‌هم نه‌كمتر از بيست خط.


 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:35 توسط علی| |
1
چقدر خوب است آدم بتواند زير آب هم نفس بكشد. به هر سو بروي آب است و آب است و آب...
ولي نمي‌شود. حتا اگر بینی و دهانت را هم محکم بسته‌ باشی، باز از همه‌ی سوراخ‌های بدنت آب وارد می‌شود، مثل یک آبکش. پر از آب می‌شوی. بعد نفست بالا می‌آید و همه، مرده‌ای که تو باشی، را روی آب خندان می‌بینند.

2
اسبت مرده. جنازه‌اش بوی تعفن می‌دهد. ولی چشم سیاهش هنوز به تو نگاه می‌کند و از تو آب می‌خواهد. عرق نکرده‌ای چون آبی در بدنت نمانده تا از همه‌ی سوراخ‌های ریز بدنت خارج شوند. بیابان است. پیش خودت فکر می‌کنی اگر ابرها هفته‌ای یک بار، نه ماهی دوبار بر اینجا ببارند، دیگر بیابان نیست. نیست و نبود و اسب تو هم آنقدر با چشم‌های سیاهش به تو نگاه نمی‌کرد تا برایش آب پیدا کنی و تو بخاطر یافتن قطره‌ای آب برای تر کردن گلویت، با مهمیز بر گرده‌های اسب نمی‌زدی.

3
مردم به سمت دشتِ «شادیان» می‌روند. آسفالت داغ، چند پای برهنه را بر خود حس می‌کند که از ترسِ سوختن فقط سرِ پنجه‌هایش را بر آن می‌گذارند و تو آن نوشته را که پارسال خوانده بودی، به یاد می‌آوری. نمی‌دانی از که بود، اما خوب به یاد داری آنجا هم عده‌ای برای «طلب باران» می‌رفتند. زیاد بودند، ولی فقط یک کودک، ذهنت کلمه‌ی «کودک» را بزرگ می‌بیند، فقط یک کودک با خود چتر به همراه آورده بود...

4
خدایا!
خیلی وقت است، «مزار»، باران نباریده...


 (شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۷) دیروز بعد از توفانی شن که خاک را بر سر همه ما ریخت و چشم هایمان را از هرآنچه در دشت و بیابان و خیابان بود انباشت: نمی باران زد.

خدایا ! از داده ها و نداده هایت شکر...

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط علی| |
 

زندگي رنگ كهنه گي را به خود گرفته، عادت شده، بلند مي شوم، سركار مي روم، همه سلام مي كنند يا جواب سلام مي دهند بدون هيچ تغييري در نحوه ابراز كلمات، به خانه برمي گردم، فيلم هاي تكراري مي بينم و مي خوابم. اما از همه بدتر اينكه خواب هايم هم يكنواخت شده. دوباره بر مي خيزم و...
زندگي رسم مقدسي است اگر به آن عادت نكنيم، اگر چيزي براي شكستن قانوني داشته باشيم و اگر خواسته مان متفاوت باشد...
اگر مرگم همان مرگ تكراري ديگر انسان ها باشد مانده ام به كجا بگريزم...

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:0 توسط علی| |
صدايش مي كنم:
‹ اي خونت سرختر از آزادي
اي رشته محكم ايمان
اي حسين (ع)
مرا درياب...›

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:9 توسط علی| |
 

................................................................................. سعی می کنم عادت کنم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:16 توسط علی| |
عجب حکایتی است این «یلدا بازی»!!!
مهدی جان (دفتر ایام) مرا به این بازی دعوت کرده و گفته باید پنج خصوصیت بارز خودم را بنویسم و پنج نفر دیگر را هم برای این بازی دعوت کنم.
* من آدم بهانه گیری هستم. یک طوری که گاهی خودم هم فکر می کنم بیخودی گیر دادم.
* قلب خیلی کوچکی دارم. خیلی زود می شکند و اصلا نمی توانم قلب کسی را بشکنم.
* کامپیوتر را خیلی دوست دارم و حتی شعر ها و داستان هایم (البته اگر اسمش را شعر و داستان گذاشت) را هم پشت کامپیوتر تایپ می کنم.
* عاشق شدم ...
* بزرگترین آرزوی من گرفتن جایزه نوبل ادبیات هست. (نوبل کامپیوتر اگر هم می بود، خوب بود)

حالا از دوستان عزیزم:
احسان خزاعی (باباش و باباش)
سید هادی نوری (زاویه دید)
معصومه ابراهیمی (دختر ورسی)
خواهرم سوسن (شب های کابل)
خواهرم نسترن (قاصدکی در باد)
دعوت می کنم تا به این بازی بپیوندند.

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 9:39 توسط علی| |
 

با تولد هر نوزاد

مطمئن می شوم

که خداوندهنوز  از  بشر نا امید نشده است.

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 10:30 توسط علی| |
 

ديشب هم دير خوابيدم. يعني راستش اصلا قصد خواب نداشتم. داشتم يك فيلم مستند با زبان اصلي (فرانسوي) مي ديدم. يك پسر بچه فراسنوي بعد از مرگ مادرش مي رود پيش پدرش كه در يكي از كشور هاي افريقائي (فكر مي كنم سنگال بود) رئيس يك NGO است...
با صداي خواهرم بيدار شدم كه داشت با مادرم حرف مي زد. مثل اينكه گربه سر وقت كبوتر ها رفته  و بال يكي از آن ها را هم شكسته بود. چند شب مي شد كه دل خواهرم به حال گربه كه مي آمد و «ميو ، ميو» مي كرد مي سوخت و برايش غذا مي داد. اين هم جواب محبت گربه.
حالا هي بشين و براي كبوتر گريه كن!

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:41 توسط علی| |
 

وقت این نبود تا نوشته جدیدی داشته باشم اما ....

دیروز در روزنامه خواندم که طالبان با دعوت دولت کرزی (نمی گویم دولت ما) برای مذاکره آماده اند:

امروز هم ناخود آگاه به وبلاگ چاکه های سرخ وارد شدم و با صحنه ای که بارها  و بارها دیده بودم مواجه شدم یک قسمت از فیلمی که به صورت فلش درآمده بود. این را با اجازه دوستان گذاشتم تا یادمان باشد:

ما با اینان بر سر میز مذاکره نشسته ایم...

به علب فجیع بودن بیش از حد عکس و درخواست دوستان به قسمت ادامه مطلب انتقال یافت...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:6 توسط علی| |