حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
دوش شيخ ما (دامه اضافاته) را گفتند تا در مذمت طويانه و نهي مجالس شاهانه چيزي بگوي تا چراغ راه مريدان شود. آنگاه شيخ ما را حالتي سخت در پيش آمد كه جمع مريدان گريستند. سپس شيخ آب دو ديده به دستار شاگردي پاك نمود و محتويات بيني را با فشاري در همان دستار افشرد تا تبركي شده باشد و اينگونه اسب سخن را كه مشغول چريدن بود دوباره به سوي منزلگه به پيش راند: [بشنويد اي دوستان اين داستان ............ خود حقيقت نقل حال ماست آن] «من خود در جواني چون خواستم معشوقه ام را به نكاح همي گيرم ، پدرش از من طويانه فراوان خواست. چون اين شنيدم هر چه در خزانه داشتم پيش كش نمودم مورد موافقت نه افتاد ، گاوي از مادر زالم بود آنهم بدادم ، باز خواستند اينبار زميني كه از پدر ارث مانده بود هم فروخته دادم تا رضايت جلب همي شد. گفتند تا محفل عروسي را برپا نمائيم. خوشنود گشته گفتم بر دو ديده منت. خانه خويش را پيشنهاد نمودم ، غرشي نمود كه عروسي دختر من بايد در فلانه هتل باشد.(نام نمي گيرم تا نوشته ام به پيام هاي بازرگاني مبدل نگردد) و من كه غرور جواني چونان آتشي بر پيكرم افتاده بود قبول كردم و في الفور بدان هوتل شدم. [روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواست اما در آنجا با شنيدن سخنان دبير هتل آن چنان پتكي بر سرم خورد كه هيچ آبي نمي توانست آتش غرورم را اينگونه خاموش كند. [از تپيدن هاي قلب و از پريدن هاي رنگ............ عاشق بيچاره رسوا مي شود هرجا كه هست] (انا لالله و انا الیه راجعون)
شيخ چون اين شنيد سردر گيربان فرو برد و دم نزد. مريدان خواسته تكرار نمودند. و حضرتش باز سخني نگفت. مريدان را از اين عمل مرادشان انگشت تعجب تا انتها به حلق رسيده اما ياراي گزيدن نبود. كه ناگه شيخ سر بلند كرد و فرمود « من چه گويم به شما كه خود كرده ام پيش از شما»
[رطب خورده، منع رطب كي تواند كرد]
اندر طلب طعمه پر وبال بياراست
بر راستي بال نظر كرد و چنين گفت
امروز همه روي جهان زير پر ماست
بسيار مني كرد و زتقدير نترسيد
بنگر كه ازين چرخ جفا پيشه چه برخواست]
به ناچار به عذر خدمت پدر همسر آينده بار ديگر شرفياب شديم و با وساطت اقربا ايشان موافقت نمود تا مجلس در هتلي ارزانتر برگذار شده آبروي هر دو جانب محفوظ باقي بماند.
(كوتاه كردم سخن را و صرفه نمودم از آن مقال كه به همراه مادر پير چگونه دروازه اي از دوستان براي وام باقي نگذارديم.)
آري ! من كه خود اينگونه نوبت گذرانده ام حال كه دو دختر خداي نصيبم نموده ، چون توانم از زر بدون زحمت دست كشم و فتوا بر تضرر آن صادر نمايم.»
شيخ چون سخن بدين جاي رسانيد جوانكي از شاگردان فرياد همي زد و در جاي همي شد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت
14:27 توسط علی| |

