حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
آهنگ هه! (بده یک خشت تازه) با صدای هنرمند خوب کشورم فرهاد دریا شعر از دکتر عبدالسمیع حامد هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت دیگر به هم رسيديدم سومنات مي سوزد كاروان آماده است اردويي است به مقصد تاراج كاروانيانِ خستهيِ جهاد مردان پيل سوارِ درشت اندام نميبينند و نميبينند نه فرياد هيچ برهمني □ زير بارِ غنيمت لبخند ميزنند و اسلامِ « شبه قاره»
۲- و حالا یک داستانک: جنگ بازار نمي توانم صدايش را بنويسم؛ چيزي شبيه «قيل قيل قاال قاال قوقول». آنكه تاجش آويزان است و جثهاش بزرگتر، صدا ميكند، با ديدن هر جنبندهاي. مادرم ميگويد نر است و آن ديگري ماده. جفتش را دوازدهصد افغاني خريده. امروز «دوشنبه بازار» بود و ديشب مادرم برنده شد. □ گندنهها* را ميخوردند، روي صفه كانكريتي فضله ميانداختند، به هركجا سرك ميكشيدند و جوانههاي درختانِ انگور و گلها را ميكندند. اينها بهانههاي پدرم بودند و امروز، «پنجشنبهبازار»، مادرم كه به خانه بازگشت، يك بانك نوتِ** هزاري را در دستش ميفشرد. ديشب پدرم برنده بود.
*: تره و من هنوز هم خداي پدرم را مي پرستيدم... چی؟! مانده است؟! درختم درختم درختم درختم و از جوانه های نورس ذهنم ... و نخواهیم شعري از فريدون توللي ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنند من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتی گر واکند حصار قزل قلع لب به گفت بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریز پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه حال مرده ای را دارم حال حسودی به زنده ها را ندارم خجسته باد نام خداوند چگونه اين چنين كه بلند بر زبر ماسوا ايستاده اي شعری از سید علی موسوی (گرمارودی) متن کامل شعر ==> ادامه مطلب و هر انسانی آنچه را دوست می دارد نابود می کند به وسیله هر آنچه به تصور در آید برخی با کلامی تلخ و طعنه آمیز و برخی با کلامی تملق آمیز مرد جبون با بوسه ای و مرد شجاع با شمشیری -------------------------------------------------- پائولو کوئیلو
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
نیست گر خشت طلایی یا نباشد خشت پخته
خشت خام انداز بالا، «یا علی»، «یا پیر» گفته
سقف خانه از کبوتر، فرش خانه از ترانه
یک بَرَنده از پرنده، غرق شعر عاشقانه
خانه را سازیم از نو، تا هوای تازه آید
نور از کلکین در آید، عشق از دروازه آید
پرده های خانه از گل، از گل سرخ قدیمی
مثل چشمان من و تو، شیشه ها با هم صمیمی
تاق ما گنجشک ها را میهمان خانه سازد
دل، انار سرخ خود را آب سازد، دانه سازد
هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت کاشی
می کنم زیر بَرَنده یک چمن طوطی، نقاشی
طوطیان ما بخوانند از هوای فصل دیگر
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
و در هم فرو رفتيم
گرم بود
مي سوزاند
پيش مي رفت
تمام عمر را زندگي كرديم
و حق با او بود
زندگي يعني
يكي دو قطره شك
آنگاه رخوت
سستي
و ديگر هيچ
فقط بايد صدايي بگويد
به پيش،
خزانه ها خاليست،
به سوي «بودا» بايد شتافت.
كه از ميان «هندوكش» بلند تاريخ
راه خود را
به سوي طلوع ميگشايد.
□
كودكان آفتاب سوخته نمي بينند
كه دستهاي برهنه چون پايشان را
تكان دهند،
كه بازوان غيرتشان
بريده نشده باشد،
زناني كه از كشتزارهايِ خونِ «سيلان» و «سند»
چايِ ترس
نچيده باشند.
و نه چهرهيِ بياحساسِ «بودا»
گرهي از ابروانِ درهم رفتهيِ «شاهِ ترك»
باز نخواهد كرد.
اشتراني كه جغرافياي ذهنشان را
جز «غزنه» مقصدي نيست.
قويتر از ديروز است،
چون در تلالو «كوهِ نور»
«سومنات» ميسوزد.
دلو 86
**: منظور همان «اسكناس» است.
آنكه مرا آفريد
و آنكه روزي ام داد
خداي من بود

همان است که "حاجی" گفت؟!
نه آن نیست. هرگز نیست. نشانی را اشتباه داده ، ترکستان است.
مگر خوک هم قربانی می شود؟
صبر کن! بگذار یادداشت کنم!
همسایه ی سیر و...
صبر کن! برگشتم، من بدانسو نخواهم رفت...
دعایت مستجاب است
به پائین هم نگاهی کن
خودت هم خوب می دانی
خزان،
فصل خواب بی سرانجام ات رسیده
بهارِ پرشکوه رنگ های گرم برگ ات
و آغاز همین خواهش
بریزان بوم رنگت را
لباس زرد پائیزیت را
برای شعله های سرد این خانه
برای گونه های سرخ از بوسه سرما
دعایت مستجاب است
به پائین هم نگاهی کن
درختم
گندم گندم خیالاتم را
برای تیره کلاغ های «روشنفکر»
حلوایی می پزم
برای آنانکه نان چاشتی «فربه تر از ایدئولوژی»
بر آسمان دسترخان های دلزده شان
با الکل و ودکا
لقمه لقمه فرو می دهند.
برای یک لحظه خندیدن مان
هیچ چشمی
تر شود از اشک
تا داستان عشق وطن باورت کنند
بس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
دل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند
خواهان که کاوه ی آهنگرت کنند
برای آن دوست که گفت حال کبوتری را دارم که پاسپورت هیچ کشوری را ندارد.
که در مرده شور خانه ای به نام وطن
در انتظار غسل به دست بیگانه ای
نه نشسته ، بلکه خوابیده است
مرده ای که نه بال دارد
تا از سر سیم خاردارهای یک مرز عبور کند
و نه قلبش آن حرارت روزهای زنده بودن را
تا عاشق شود.
زنده هایی که مرده اند
و هیچ کس هم نیست
تا برایم مصرعی بگوید
چه رسد به شعری بلند
کاش زودتر بشویند مرا
با سدر
و بر پیشانی ام
و بر دست هایم
کافور بمالند.
کاش زودتر دفنم کنند
کاش زودتر دفنم کنند
نيكوترين آفريدگاران كه تو را آفريد.
از تو در شگفت هم نمي توان بود
كه ديدن بزرگيت را چشم من بسنده نيست
مور، چه مي داند كه بر ديواره اهرام مي گذرد يا بر خشتي خام
تو ، آن بلندترين هرمي كه فرعون تخيل مي تواند ساخت
و من ، آن كوچكترين مور، كه بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت
در كنار تنور پيرزني جاي مي گيري
و زير مهميز كودكانه ي بچگان يتيم
و در بازار تنگ كوفه
ادامه مطلب
دیدم خیلی وقت است چیزی در وبلاگ نگذاشتم گفتم مثل برنامه های تلویزیونی یک وقفه بدهم:
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت
13:59 توسط علی| |
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت
16:49 توسط علی| |
۱- اول یک شعر:
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت
14:4 توسط علی| |
...
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت
16:4 توسط علی| |
کسی نشانی خدا را می داند؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت
9:42 توسط علی| |
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت
11:26 توسط علی| |
می پاشم
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت
9:32 توسط علی| |
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت
12:59 توسط علی| |
نمي گويم براي چه كسي اما خودش مي داند...
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت
14:34 توسط علی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت
9:26 توسط علی| |
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت
15:1 توسط علی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت
10:49 توسط علی| |

