تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

خانه داستان بلخ دومين مسابقه داستان نويسي را برگزار مي‌كند.


علاقه مندان مي توانند با داستان هاي خود طبق شرايط زير در اين مسابقه شركت نمايند:

-          داستان كوتاه به زبان فارسي دري نگاشته شده باشد.

-          نويسنده كمتر از چهل سال سن داشته باشد.

-          داستان قبلا در مسابقات ديگر اشتراك نكرده باشد.

-          داستان بايد به صورت تايپ شده باشد.

 

خانه داستان بلخ با كمك مالي نشريه زرنگار (تورنتو – كانادا) به نفرات برگزيده جوايز نقدي به ارزش مجموعي سي هزار افغاني (معادل ششصد دالر امريكايي) پرداخت خواهد نمود.

 

مهلت ارسال آثار:

تا پايان سرطان (تير) سال 1388

 

نشاني براي ارسال آثار:

کابل:سرای شهزاده اتاق  184 شماره تماس 0799580100

مزار شریف: بازار کفایت اتاق 52 شماره تماس 0799580200

پشاور: چوک یادگار آزاد پلازه منزل سوم اتاق 7 شماره تماس 00923469178528

 

نشانی برقی:

shafiq_mzr@yahoo.com

taqi_wahedi@yahoo.com


از همه دوستان خواهشمنديم ضمن ارسال آثار خود اين فراخوان را در وبلاگ‌ها و وبسايت‌هاي خود قراردهند.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:34 توسط علی| |
گاه پيش خود فكر مي كنم چگونه جرقه اي مانند مال خودم  كه سالها پيش زده شد و گاه آتشي هولناك گشت و گاه زغالي زير خاكستر ، براي اهل اين خانه ايجاد كنم تا از تب "سطحي نگري" پروتئين هاي خون شان در درجه چهل و دوم يخ نزند طوري كه ديگر هيچگاه نتوان بيدارشان كرد.
خوب يادم است روز اول آنچنان ما را برافروخت كه حتي بي خبرترين مان هم كه اتفاقاً پيرترين ما بود از جاي برخاست و گفت: "توهين!؟... تو به ما توهين مي كني؟؟!!
و او گفت:
"مارگيري بهر حيراني خلق ...........مار گيرد اينست ناداني خلق"
و او در گوش من گفت كه مار تو شايد سريالي هندي در طلوع باشد وقتي كه چنان بازيچه ات سازد كه نتواني از او گريختن و بابه ي (خدايش بيامرزد) مي گفت مارهاي كلان و اژدرها "دم" مي كنند و اگر ديدند اثرش كم شده بار ديگر مي دمند.
وقتي مي بينم قربانيان كارگردان ها بعد از بيست سال دوباره براي قرباني شدن مي آيند، باور مي كنم كه:
"اژدهاي مرده اي" آورده اند و ملتي را "شكار كرده" اند.
اما "چخماق" مرا نيز دزديده اند.
كسي بايد تا آتشي افروزد.
"صد هزاران مار و كُه افسون اوست .......او چرا افسون شده است و مار دوست"

پ ن1: منظورم استاد پرورشي كلاس سوم راهنمائي ام جناب "علوي" بود.
پ ن2: آقاي "علوي" عجيب تشويقم مي كرد تا مولانا را بخوانم.
پ ن3: حالم از هرچه سريال هندي است بهم مي خورد.
پ ن4: قابل توجه تلويزيون هاي افغانستان مخصوصاً طلوع.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:8 توسط علی| |

 

ازآخرین باری که  «بینوایان» «ویکتورهوگو» را خوانده بودم سال ها می گذشت؛ همان دفعه اولی که این کتاب سراسر پند را خواندم، شخصیت «ژان والژان» برای من استطوره ای شده بود که با هرکار نیک، خود را به او نزدیک‌تر حس می‌کردم. ولی بعد از گذشت آن سالها او نیز مانند هزاران شخصیت داستان های کلاسیک در میان فصل‌ها و روزهایی که یکی پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند، محو شد و مثل همه تنهایم گذاشت.
چند شب پیش از روی بیکاری به تماشای تلویزیون نشستیم. همینطور که کانال ها را مرور می‌کردم ، ناگهان دزدی که قاشق چنگال‌های نقره ای را از یک خانه می دزدید، نظرم را جلب کرد. بلافاصله بعد از دیدن این صحنه خاطراتی کهنه از کتابی کهنگی ناپذیر به یادم آمد؛ بلی درست بود، این خود «ژان والژان» قهرمان روزهای کودکی من بود.
آن شب تا این فیلم بلند سه ساعتی را به آخر نرساندم، به رختخواب نرفتم. وقتی که فیلم به پایان رسید و خواستم بخوابم، دو مسئله مرا با خود همراه می‌ساخت؛ یکی خبر انتظار اعدام برای نوجوانان افغان که اکثراً زیر سن هجده سال هستند و به جرم حمل مواد مخدر در ایران دستگیر شده اند و دیگری زنده شدن «ژان والژان».
باخود می‌اندیشیدم چه تشابهی بین این نوجوانان که بخاطر نجات خانواده‌هایشان از گرسنگی تن به حمل مواد مخدر داده‌اند و «ژان والژانی» که اولین بار به خاطر دزدی قرصه نانی به بند کشیده شد، وجود دارد.
به راستی اگر این نوجوانان قدرت خرید چند کیلوگرم «کریستال» را می داشتند، بازهم جان خود را به خطر انداخته و دست به قاچاق می زدند؟ آیا آنها می دانستند که آنچه در اختیارشان قرار گرفته، مواد مخدر است؟ چقدر به آنها پرداخت شده تا این مواد را با خود به داخل ایران انتقال دهند؟ در کدامین آیه از قرآن، و یا احادیث، برای جرم حمل مواد مخدر، جزای مرگ را در نظر گرفته شده است؟ آیا نمی توان این جزا را نیز مانند حد زدن، سنگسار کردن، قطع نمودن دست و... به خاطر تطابق با شرایط امروزی به حبس تعدیل نمود؟ آیا ایران خود را ملزم به رعایت قوانین جامعه جهانی که خود نیز قبول نموده، می داند؟ (در قوانین جهانی اینگونه تصویب شده است که کودکان و نوجوانان زیر هجده سال را ولو به هر جرمی نمی توان به حبس ابد و یا اعدام محکوم نمود)
و اگر آن روز  کشیش‌ «ژان‌والژان» را نمی بخشید، سرنوشت «کوزت» چه می شد؟...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:0 توسط علی| |
تابلو سازی در افغانستان یا آنچه ما بازسازی کارشناسانه می خوانیمش:

بازسازی کارشناسانه یک تابلو در افغانتسان

 

پانوشت ها:
*- اینجا میدان اصلی و تنها میدان شهر بلخ ،که تازگی ها با این تابلو مزین شده است!!!
*- افغانستان از سیستم بین المللی حرکت در سرک ها (جاده ها) پیروی می کند!!!
*- در سیستم فوق حرکت در میادین، در جهت خلاف عقربه های ساعت صورت می گیرد !!!
*- این تابلو کاملاً به صورت حرفه ای طراحی و نصب شده است!!!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:38 توسط علی| |
 

چند سالی می شود که سریال های طنز شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران جای خود را در بین مخاطبان باز کرده اند. سریال هایی چون «پاورچین» «نقطه چین» «شب های برره» و ... که اکثرا با کارگردانی آقای «مهران مدیری» بازیگر و کارگردان توانای ایران صورت می گرفت. اما چرا پخش شب های برره با وجود داشتن بیننده های بسیار زیاد متوقف شد؟؟
بعدها باخبر شدیم که پخش این سریال باعث اعتراض های زیادی در بین قومیت های ترک ، لر و کرد شده که گاه این اعتراض ها با تظاهرات هایی نیز روبرو بوده است. نمونه های این اعتراضات در بین طنز نویسان بزرگ ایران هم می توانیم پیدا کنیم.

اعتراض داریوش کاردان علیه شب های برره

سایت هفت سنگ و شب های برره

اما چه شد بحث چارخونه :
کارگردان سریال چارخونه (چهارخانه) چون دید سریالش بعد از یکی دو ماه در بین بینندگان جائی باز نکرد که هیچ با انتقاداتی هم همراه بود ، اینبار با هدف گیری بسیار دقیق همراه با سیاست افغانی زدائی دولتمردان کشورش ، «جواد رضویان» بازیگر خوب طنز را با نقش یک افغانی وارد میدان کرد.
«شنبه» این افغانی وارد شده در این سریال،  نه تنها یک افغانی شریف نیست بلکه انسان دو روئی است که با حیله و تمثیل و برنامه های خود را به پیش می برد ، هردختری که پولدار تر است زود عاشق او می شود و برای رسیدن به او از قلب روف مادر و دیگر اعضای خانواده (که سمبل مردم ایران در  است) کمک می خواهد و در این راه با مشکلاتی روبرو می شود که حق او است (زیادتر از از سوی پدر خانواده که سمبل دولت ایران است). پس اگر دقیقتر بنگریم این نه تنها اشتباه یک کارگردان نیست بلکه یک بازی سیاسی در خدمت دولتمردان ایران در جهت برنامه بی هویت نشان دادن مهاجران افغانی است.
در یک خبر دیگر سایت بی بی سی اعلام کرد که اداره مهاجرت (UNHCR) برای باقی ماندن مهاجران افغان تا یک سال دیگر مبلغ 12 میلیون دالر (دلار) به دولت ایران پرداخته است.
که می توانید عین خبر را از اینجا بخوانید.
پس بر شما وبلاگ گران افغان است تا با اختصاص دادن یک پست از وبلاگتان به این عمل ننگین تلویزیون ایران جوابی محکم (دندان شکن) بدهیم. کسانی که در این امر مرا یاری خواهند رسانید در قسمت نظرات ما را مطلع سازند.
همچنین با عملی همزمان تمام سی دی فروشی های افغانستان و مهاجران داخل ایران با توزیع رایگان فیلم 300 خشم خود را ابراز نمایند. (در همین راستا من 100 سی دی رایت نموده و توزیع خواهم کرد چون معاش من کفایت بیش از این را ندارد).
البته از سفارت کبرای افغانستان در ایران هم تقاضا داریم تا با صحبت با مسئولین وزارت فرهنگ و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ايران وارد عمل شوند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:43 توسط علی| |
 

 بدون اينكه شكنجه بشوم و بدون اينكه كسي مرا مجبور كند خود اقرار مي كنم كه من يك جاسوس هستم!
براي چه كسي كار مي كنم مهم نيست. مهم اين است كه هر كسي خواسته باشد هر آنچه اطلاعات داشته باشم در اختيارش قرار مي دهم. در مقابل هم هيچي نمي خواهم. خيلي ها بدون آنكه بفهمند سال هاي سال جاسوسي كردند، خيانت كردن و در مقابل هيچ توقعي هم نداشتند من از آنان چي زيادي دارم... (و شايد هم چي كمبود دارم)
به هر حال افغانستان براي بار چندم مورد اشغال قرار گرفته ؛ يادم نيست. چرا؟! شايد فكر كنيد از تاريخ كشورم بي خبرم يا دنبال مطالعه آن نرفته ام. اما نه. چون در تاريخي كه خوانده ام آنقدر بده و بگير زياد بود كه فكر كردم در مورد يك لنگه كفش كهنه صحبت مي شود نه يك سرزمين!
حال هم به اشغالگران كه با نامي ديگر وارد شده اند (مبارزان عليه تروريزم) خوش آمد مي گويم. ولي در مورد بعضي از شكست هايي كه نمي شود نام آن را شكست قرار داد توصيه هايي به عنوان يك دوست جاسوس دارم.
در اغلب موارد اين ناكامي ها به هنگام برخورد نادرست اربابان با فرهنگ كشور من بوده خوب البته نمي توان بر آنها خورده گرفت كه از آن سر دنيا  بلند شده اند و براي حفظ امنيت ما به اين سر دنيا آمده اند و فرهنگ آن سر دنيا با فرهنگ اين سر دنيا كاملا متفاوت است. اما مي توان چاره اي براي اين درد يافت كه من در طي چند جمله خدمت شان عرض مي كنم (قبل از من هم بوده اند كساني كه از روي خوش خدمتي به آنان عرض كرده اند)

نكته اول: قبل ازآمدن سعي نكنيد به دنبال كسي به نام مترجم (ترجمان) بگرديد و بخواهيد ماهانه چند صد دالر به او معاش بدهيد چون اينجا مي توانيد با چند هزار افغاني كساني را استخدام كنيد كه انگليسي را از شما هم بهتر مي فهمند. در نوشتن يك جمله به زبان مادريشان يك هزار اشتباه مي كنند اما خواهيد ديد كه حتي نامه هاي عاشقانه شان هم به زبان انگليسي است.

نكته دوم: در هنگام ورود به كشور من به احتمال قوي با طياره خواهيد آمد. چرا؟! چون 1- ما مرز دريائي نداريم 2- ما ريل ندارم 3- سرك هاي ما همه خراب است 4- شما وقت كافي نداريد تا از سرك بيائيد 5- اگر عاقل باشيد همين چهار دليل قبل كافي است تا شما هوائي بيائيد. اگر از شيشه طياره تان ديديد كه بر خلاف شنيده هايتان مردم در كوچه و بازار به كارهاي عادي شان مي پردازند بايد بگويم درست شنيده ايد. اينجا جنگ است اما مردم كشور من با پشت سر گذاشتن بيست و سه سال جنگ ديگر ترسي از اين بچه بازي ها ندارند و حتي ممكن است دشمنان تان با ديدن طياره شما برايتان دست تكان بدهند. پس نترسيد، تعجب هم نكنيد.

نكته سوم: بعد از پياده شدن از طياره به اين طرف و آن طرف زياد نگاه نكنيد هيچكس نيست. مطمئن باشيد رئيس جمهورتان قبلا با استفاده از جاسوس هايي مثل من و رئيس جمهور آينده كشورم همه چيز را براي فرود طياره و جابجا شدن تان بدون كوچكترين درگيري آماده نموده اند.

نكته چهارم: در كشور من به دنبال بعضي واژه هاي ناياب و كمياب اصلا نگرديد. چون ما آنهارا حتي از دايرة المعارف خود نيز پاك كرده ايم. مثال مي زنم تا متوجه شويد: چيزي به نام تشناب كه شما نيمي از عمر خود را در آن مي گذرانيد براي ما اهميتي ندارد. من شنيده ام حتي محققان و نويسندگان كشور شما درباره اين موجود ناياب كتاب ها نوشته اند و رساله ها پديد آورده اند. اما به درد خودتان مي خورد چون ما به كنار خياباني، پشت بوته اي و يا همان كلمه زيباي دشت قانعيم.

نكته پنجم: اين نكته خيلي زياد سخت نيست چون بين شما كه انسان هايي بدون نياز به قانون به خصوص قانون يك كشور از جهان چهارم هستيد و هموطنان من كه قانوني نداشته اند  و اگر هم داشته اند ندانسته اند كه دارند هيچ فرقي نيست. شايد حدث زده باشيد! درست است. منظور من رانندگي است. لازم نيست شما قوانين خاص ترافيكي را رعايت كنيد. هر طور كه خواستيد و از هركجا كه خواستيد عبور كنيد. مردم چشم شان كور بايد مواظب خود باشند يا مي توانند از خانه بدر نيايند. اينطوري كار شما هم در حفظ جانشان راحت تر مي شود.

نكته ششم: در هنگام جنگ با مخالفين دولت كشور من بسيار مراقب باشيد چرا كه آنها ممكن است در برخي موارد زن و بچه خود را نيز گروگان بگيرند تا شما براي نجات آنها يك ولسوالي را در اختيارشان قرار دهيد. خوب البته اين كار بدي نيست اما فكر نمي كنيد كم كم بايد يك ولايت را و بعد كل كشورم را در به آنها واگذاريد. نكته ششم يك حالت ديگر هم دارد كه شما با استفاده از قواي توپخانه و يا نيروي هوائي آن منطقه را پاكسازي كنيد و بعد اعلام كنيد كه كشته شدگان همه از جنگ جويان مخالف دولت بودند و در مورد اجساد كودكان و زنان هم مي توانيد بگوئيد قبل از حمله شما اين مخالفين بودند كه آن ها را كشته اند. راه سومي هم وجود دارد كه بعداً به صورت خصوصي خدمت تان عرض مي كنم.

نكته هفتم: در برخورد با شهروندان كشور من سعي نكنيد از پرسيدن كلماتي سخت و پيچيده استفاده كنيد. تنها مقامي كه هموطنان من مي شناسند رئيس جمهور محبوب شان است. در بحراني ترين شرايط نام رئيس جمهور تنها كلمه اي است كه به زبانشان مي آيد. اگر قيمت گندم، روغن، تيل و ديگر كالاهاي اساسي  افزايش يافت اين پدر رئيس جمهور عزيز است كه مورد دشنام قرار مي گيرد چون آنها فكر مي كنند اين پدر بيچاره رئيس جمهور منتخب است كه باعث گراني ها مي شود. در موارد عكس هم به همين نتيجه مي رسيم. به طور مثال اگر ارزش افغاني در مقابل پول هاي خارجي كم نشد و گاهي بلندپروازي هم كرد مردم كشور من فكر مي كنند دليل پدر رئيس جمهور شان است و بازهم از نثار چند حرف ركيك و فحش هاي ناب مضايقه نمي كنند. هستند از كارمندان دولت سرزمين من كه نام وزير وزارت خانه اي كه در آن كار مي كنند را هم نمي دانند. اينها دليل نمي شود مردم كشور مرا به بي توجهي متهم كنيد چرا كه هر آتشي است از گور پدر رئيس جمهور كشورم به پا مي شود.

نكته هشتم: اين نكته برعكس نكته قبل مي باشد. بازهم مي گويم كشور من كشور تعارضات است پس تكرار مي كنم كه تعجب نكنيد.
اگر در حين بازرسي متوجه شديد در يك منزل يا يك موتر مقداري اسلحه، مواد مخدر يا انواع مشروبات پيدا شده و صاحب منزل يا موتر ادعا مي كند از اقارب درجه يك رئيس جمهور، وزير يا ديگر افراد بلند رتبه  كشور من است بدون اينكه آبرويتان برود و يا مستوجب كيفر شناخته شويد محترمانه با پس دادن اشياء كشف شده طرف را رها كنيد تا به دنبال كار خودش برود و شما هم به دنبال كار خودتان برويد.

نكته نهم: رئيس جمهور، اعضاي مجالس، وزرا، اعضاي دادگاه عالي و ... كشور من هيچگاه از شما نخواهند خواست از كشور من خارج شويد بلكه بارها و بارها خواهند التماس خواهند كرد تا بمانيد و جان مان را حفظ كنيد چون اگر شما نباشيد جان من و هموطنان من به درك، جان همان ها در خطر خواهد بود. پس در مورد بازگشت و يا كم كردن نيروهايتان هيچ نگراني به خود راه ندهيد. با اين توصيف شما هم ديگر لازم نيست به دنبال مكاني براي آزمايش سلاح هاي جديد و آموزش سربازانتان بگرديد. (يك معامله پاياپاي)

نكته دهم: اگر به نكات نه گانه قبل خوب گوش بدهيد ديگر نيازي اين نكته نخواهيد داشت اما خداي ناكرده صد خداي ناكرده اگر يكي از نه نكته از سوي شما اشتباه شد و يا هم غلط فهمي شده باشد، آنوقت نكته دهم را به كار ببريد.
يكي از سرداران بزرگ گفته است «فرار هم نوعي مردانگي است»

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:14 توسط علی| |
 

شاید برای اینکه سیستم وبلاگ نویسی فارسی را اولین بار ایرانی ها ابداع کردند و شاید هم برای اینکه تب وبلاگ نویسی در میان مهاجران ایرانی بیشتر از افغان های داخل کشور است و شاید های فراوان دیگر ..... باعث شده است که وقتی به وبلاگ وبلاگران افغان نظری می اندازید حدود هفتادو پنج درصد آنها (آمار دقیق نیست) به لهجه تهرانی (لهجه معیار ایران) می نویسند و در نوشته هایشان از کلماتی مانند:

برو بچ ( به معنی جمع دوستان و گروه بچه های هم سن)

 سوتی (کاری که از روی بی حواسی اتفاق می افتد)

اسکل (خراب کردن و دست انداختن یک نفر از روی شوخی)

ضایع کردن (به همان معنی قبل)

و هزاران لغت و ترکیب دیگر استفاده می نمایند. در حالی که این هایی که ذکر شد در جدید ترین فرهنگ های لغت  هم بیگانه است و یک ایرانی  هم اگر با فرهنگ باشد آن استفاده نمی کند (صرف در کوچه و خیابان و گاهی در سریال های طنز تلویزیون می توان پیدایشان کرد) و بعد وبلاگ خود را در جمع وبلاگ های فارسی زبانان خارجی--------------> افغانستان قرار می دهند.

آخر برادر و خواهر وبلاگ نویس من آخر من و تو افغانیم از خود زبان داریم (همان فارسی) از خود لهجه های شیرین داریم (کابلی - مزاری - هراتی - هزارگی - شمالی و ....) اگر می توانی با لهجه افغانی بنویسی که بسیار خوب و گرنه مانند من و بسیاری از دیگر هموطنانت (وطن دار 2 - قصه های شهرزاد - پنجره ای (کلکینی) برای دختر افغان- و .....) چرا به فارسی فصیح (کتابی) نمی نویسی تا برای همه فارسی زبانان دنیا قابل خواندن باشد. یکی نیست به خود من بگوید که چرا در بعضی از پست ها از پیش خودت در می رود.  به امید زنده هستیم و امید ما آن خواهد بود که گفته شد......

لطفا از قسمت آرشیف وبلاگ هم دیدن نمائید به قول ایرانی ها مرسی و به قول خودمان همان تشکر

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:24 توسط علی| |

 

چند هفته پیش کتابی از یکی از دوستان هدیه گرفتم به عنوان (.......) که در آن کتاب از حقوق زن صحبت به میان آمده بود. از تاریخچه ای تقریباً کامل در مورد نحوه زندگی زنان در برحه های مختلف تاریخی در نقاط و تمدن های سراسر این کره خاکی قلم زنی شده بود. نویسنده کتاب خود یک مسلمان پیرو اهل سنت است که در دانشگاه های معروف و غیر معروف زیادی تحصیل کرده و رتبه های مختلفی را نیز از آنها به دست آورده است. این کتاب به خدمات ارزشمند زنان برای اسلام طی بیش از 50 تا 60 صفحه اشاره کرده و نیمی از این صفحات را به عایشه همسر رسول اکرم (ص) اختصاص داده است و از احادیثی که وی نقل نموده مثال می زند.

این درحالی است که از دختر نبوت حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) حتی در پاورقی نیز نشانی ندیدم. وقتی به صفات ارزشمند این بانوی گرامی نگاهی می کنیم افسوس می خورم که چرا بعضی ها چشم به روی حقیقتی تلخ بسته اند چرا نمی خواهند زیبائی ها را ببینند.

مگر فاطمه همانی نبود که وقتی متولد شد سوره «کوثر» در شان وی نزول یافت و خداوند به پیغمبرش نوید داد که نسل تو از دخترت ادامه پیدا خواهد کرد ،

 مگر فاطمه نبود که در روز عروسی پیراهن نو اش را به فقیری هدیه داد و خود با پیراهن کهنه به خانه علی رفت.

 مگر فاطمه نبود که وقتی در نماز صبح همه دوستان همسایگان و امت پدرش را دعا می کرد در جواب فرزندش گفت«الجار ثم الدار» یعنی «اول همسایه سپس خانه»

 و هزاران مورد دیگر .... شاید نمی توانند..... آری نمی توانند........

 

چقدر زیباست گفته دکتر شریعتی در مورد فاطمه.....

..............

خواستم بگویم فاطمه (س) دختر محمد (ص) است ، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه (س) همسر علی (ع) است ، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه (س) مادر حسنین (ع) است ، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه (س) مادر زینت (س) است ، دیدم فاطمه نیست.

نه این ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه فاطمه است.

 

و سالرزو تولد این یاس بهشتی را به زنان عالم و به خصوص مادرم تبریک می گویم.

 

مادرم روزت مبارک باد.

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:53 توسط علی| |
فن آوری اطلاعات هر روز بیشتر و سریعتر رشد می کند و قدم جاهایی می ماند که گاهی وقتها فکر کردن به آن هم جالب است. مثلا همین قضیه خدمات پیام کوتاه یا (Short Message Service) یا به قول خودمان (SMS). اول ها فکر می کردیم که این یک بازی کودکانه بیشتر نیست آخر چرا مثل بچه آدم زنگ نزنیم و حرف بزنیم تا اینکه یک ساعت دنبال حروف فارسی یا انگلیسی روی صفحه کلید موبایلمان بگردیم و سعی در کوتاه کردن نوشته و خلاصه کردن حرفمان در همین چند کارکتر کنیم تا از یک صفحه زیادتر نشوند خلاصه صد جور حرف و حدیث دیگر....
اما بعداً ها متوجه شدیم که نه، ای آقا... این طوری ها که ما فکر می کردیم هم نیست. مسئله sms مثل بحران انرژی اتمی ایران یا گروه تروریستی القاعده و طالبان در افغانستان یا صد مسئله پیچدار دیگر در صد سرزمین پیچدار دیگر شده است بحث روز محافل و نقل شیرین مجالس. همینکه چند جوان (جوان های امروز و دیروز و فردا)  به هم می رسند اولین سوال این است که "اس ام اس جدید چی داری؟" این سوای آن چند میلیون پیام کوتاه کتبی است که روزانه رد و بدل می شوند.
اما از یک نگاه دیگر که به این تازه وارد نگاه کنیم میشود یکی از خوبیهایش را شکوفا کردن ذوق بعضی از دوستان دانست. در وادی شعر ، طرح های ادبی و شعر و خصوصاً طنز و حشو چه بسیار ادیبان صاحل نظری پای به عرصه ادبیات زبان فارسی گذاشتند و خودنمائی کردند که اغلب گم نام و آثارشان بی نام و یا با نام های دیگر در مبایل های مردم دُر افشانی و گهر پرانی می کنند.
منهم سعی می کنم از این به بعد در هر چند پست یک تعداد sms جالب را به عنوان ادای دین به این صنعت شریف در وبلاگم قرار می دهم.



برای شروع اینها بد نیست:


قانون پايستگي عشق: عشق بوجود مي آيد,ولي هرگز از بين نمي رود,بلکه از صورتي به صورتي ديگر و از اشخاصي به اشخاصي ديگر منتقل و تبديل ميشود


ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست


هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم


مي دوني فلسفه اختراع سرسره براي بچه ها چيه؟ مي خوان از بچگي به ادم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:6 توسط علی| |

بعد از باز کردن چند تا وبلاگ از خصوصی گرفته تا اجتماعی و جغرافیایی و .... می دیدم اصلا بازدیدکننده چندانی ندارم به همین دلیل وبلاگم رو به موتور های جستجوگر گوگل و یاهو دادم بازهم خبری نشد همون تعداد اندک بازدید کننده که اونهم بدون نظر میومدند و می خوندند و می رفتند گفتم حتما دلیلی داره که بعضی از سایت ها و وبلاگ ها اینقدر بازدید کننده داره و اونوقت وبلاگ ما به این روز افتاده اول گفتم میام خودم هر روز هزار بار وبلاگ خودم را باز می کنم و نظر می دم به عنوان های مختلف چند تا اسم دختر هم اضافه می کنم تا مردم بگن اوه این وبلاگ چقدر تو بورسه.....

اما دیدم این کار نامردیه ..... گفتم می رم به همه اعلام می کنم که من یک وبلاگ دارم و از اونها خواهش می کنم که به من سر بزنند و برای نوشته های من نظر هم بذارند...... بازهم دلم نیومد این یک جور التماس هست و من همیشه از التماس کردن بدم می اومد.......

گفتم من هرچیزی خواستم تو اینترنت پیدا کنم اولین کارم جستجو از طریق موتور جستجوگر گوگل بوده پس حالا هم برای جواب این مشکلم رفتم و (search) کردم نمی دونید چه جواب هایی پیدا کردم توی چند تا وبلاگ چیزایی برای جلب و جذب خواننده نوشته بودند که خیلی جالب بود:

در یکی از اونها نوشته بود برای اینکه مردم بیان به وبلاگتون سر بزنن کلماتی که موتور جستجوگر گوگل به اون حساس هستند را در وبلاگتون بذارید مثلا: دانلود ، برنامه ، پروگرام، فیلم و موسیقی ، هک و آموزش هک ، بازیگران سینما و تلویزیون ، عکس  و حتی دیگه پاشونو از مرز اخلاق هم فراتر گذاشتند مثلا ببخشید دیگه لینک به سایت های سکس و غیره تازه کلمات انگلیسی هم چاشنی این دستورالعمل کرده بودند خوب ما که نتونستیم ولی هرکس گذرش به این وبلاگ خورد لطفا به ما یاد بده که چی کار کنیم تا یک کم آمار این وبلاگ بالا بره

لینک نظر هر چی باشه ما خوشحال می شیم  

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:43 توسط علی| |