تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

پیش نوشت:

این پست مخاطب خاص ندارد!


Doostet Daram:

... دختر با موبایلش روی دست پسر زد؛ پسر معلوم نبود به چه چیزی فکر می کرد، نگاهش مانده بود به میز کناری؛ مرد قاشقش را پر می کرد از برنج توی قابش و آرام آن را به دهان زن نزدیک می کرد. زن چشمانش را می بست و دهانش را باز می کرد. مرد قاشق را به دهان زن می گذاشت و زن لقمه را از قاشق می گرفت و باهم می خندیدند.

پسر برگشت. به چهارچوب عینک دختر خیره شد. دست در جیبش کرد و پاسپورتش را درآورد. صفحه ای که باید چند روز دیگر ویزا آنجا می خورد را نگاه کرد. عکس دختر بود بدون عینک. به دختر با عینک نگاه کرد که با موبایلش بازی می کرد، و دوباره به دختر بدون عینک نگاه کرد. خیلی فرق می کردند، شاید.

پسر بازهم دستش را در جیبش کرد. این بار موبایلش را بیرون آورد. قفلش را باز کرد و صفحه ای برای یک پیام جدید. تند تند کلید ها را فشار داد و بعد کلید OK.

دست دختر لرزید. مبایل لرزید و دست او را لرزاند: «یک پیام جدید!»

دختر کلید سبز رنگ موبایل را فشرد. شماره آشنا بود. پیام را خواند: «Doostet Daram»

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:14 توسط علی| |

چهار نفر بوديم كه از جلسه‌اي دوستانه برمي‌گشتيم. براي اينكه بهتر جور شود معادله، اسم‌هايشان را مي‌گذارم X و Y و Z و من. دو تايمان جدا شدند. آن دو نفر ما را بغل كردند و برايمان جمعه خوشي آرزو كردند و از راه ديگري رفتند. مانديم دو نفر، من و X.
X بلافاصله شروع كرد به بد گفتن از Y و Z. من فقط گوش كردم. فقط گاهي كه به چشم‌هايم خيره خيره نگاه مي‌كرد و منتظر مي‌ماند تا چيزي بگويم، سري تكان مي‌دادم و حرف‌هايش را تائيد مي‌كردم....

از X تازه جدا شده بودم كه Y به من زنگ زد. تمام طول راه تا ايستگاه را حرف زديم. به جز سلام و احوال‌پرسي كليشه‌اي اول، تمام حرف‌هايمان بد گفتن از X و Z بود. من كه حرف‌هاي چند دقيقه پيش X هنوز در ذهنم بود از چيزهايي گفتم كه باعث شد Y بعضي از كارهاي پنهاني خودش با X را برايم تعريف كند...

فردايش Z به اين بهانه كه دلش براي من تنگ شده بوده، آمد دفتر شركت. چهار تا چايي خورد. هر دفعه بايد بلند مي‌شدم تا از آشپزخانه يك پياله چاي برايش مي‌آوردم به اميد اينكه اين آخري باشد. چاي مي‌خورد و از ديروز مي‌گفت كه چطور وقتي من و X از آن‌ها، Y و Z، جدا شده‌ايم، Y چقدر پشت سر ما حرف زده بوده. البته به نظر او X حقش است اما من كه به قول او آزارم به مورچه هم نرسيده چه هيزم تري به Y فروخته‌ام كه اين حرف‌ها را پشت سرم زده است. و من كمي روي حرف‌هاي ديروز X گذاشتم و تحويل Z دادم. جريان تلفن دم غروب Y‌ را هم بهش گفتم...

يك هفته بعد روز پنجشبه بازهم جلسه‌اي دوستانه بود و من بودم و X و Y و Z كه گل مي‌گفتيم و گل‌ مي‌شنيديم...

پانوشت: هيچ ربطي به هيچ كدام از رابطه‌هاي من با هيچ كدام از دوستانم ندارد.
پانوشتِ پانوشت: صداي جيغ اسبي مي‌آيد كه انسان‌هاي وحشي، رامش مي‌كنند، در تلويزيون.

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:14 توسط علی| |

حرف تازه ای ندارم... ببخشید.

قرارگاه


صداي جيرجير جرس مي‌آمد. همان كه از سرشب تا صبح در صحن حويلي مي‌خوانَد، بايد هوا تاريك شده باشد. صداي گريه‌ي فرحناز مي‌آمد و صداي پدرش. گردنم شخ شده بود. سرم سنگيني مي‌كرد. آهسته آهسته پلك‌هايم را باز كردم. هريكين سوسو مي‌زد. سايه‌ي غلام حسين روي ديوار راه مي‌رفت. از اين سر اتاق مي‌رفت تا آن سر و بر‌مي‌گشت. تمام اتاق براي او چهار قدم بيشتر نبود. چهار قدم را مي‌رفت، جاي در جاي چرخ مي‌خورد و باز پس مي‌آمد. چند بار چشم‌هايم را باز و بسته كردم و آهسته پهلو به پهلو شدم. پيشم نشست. فرحناز خُت‌‌خُت مي‌كرد. حتماً خيلي گريه كرده و خسته شده بود.
« بيدار شدي؟!»
صدايش هميشه آرامم مي‌كرد. و هربار كه مرا جن مي‌گرفت، وقتي به هوش مي‌آمدم، او را مي‌ديدم كه دست‌هاي مرا گرفته و مالش مي‌دهد. فرحناز را عمه‌ام مي‌گرفت. نواسه‌اش بود.
«عمه‌ام كجاست؟»
يادم نمي‌آمد، اين‌بار كجا از هوش رفته بودم. و وقتي به خود فشار آوردم تا يادم بيايد، سرم بيشتر درد گرفت.
«خانه رحيم خان، پيش باقر»
«باقر؟!»
يك دفعه چيزي به يادم آمد، خيستم و سر بستر نشستم. سرم در حال تركيدن بود. نتوانستم نشسته حرفم را بزنم. خوابيدم.
«باقر را چي شده؟... تو نرفتي؟»
فرحناز كه صداي مرا شنيد گريه را از سر گرفت. دستم را روي نمد دراز كردم. آهسته فرحناز را از بغلش جدا كرد و سرش را روي دستم گذاشت. پيراهنم را بالا زدم و پستانم را در دهانش گذاشتم. با چه اشتياقي مي‌مكيد. سينه‌ام سوخت. اُف كشيدم ولي دلم نيامد دهانش را از سينه‌ام جدا كنم.
در حالي كه بلند مي‌شد گفت:« من مي‌روم ننه تنها نباشد.»
« صبر كو باهم مي‌رويم»
« تو را نمي‌برم. يك شنيدي باقر...» حرفش را خورد.
« كجا مرمي خورده؟»
برگشت صورتش برافروخت. نمي‌دانم از اينكه من مي‌دانستم باقر مرمي خورده اين طور شد يا چيز ديگري بود، در ذهنش.
سينه‌ام باز سوخت. شيري نمانده بود. بيخود به ياد حرف‌هاي عمه افتادم. مي‌گفت در فاميل ما هيچ سابقه نداشته بچه را شيرخشك بدهند. بازوي فرحناز را گرفتم و او را بين خود و ديوار قرار دادم. پشتم را به غلام‌حسين كردم. سينه ديگرم را از زير پيراهن بيرون كشيدم و قبل از اينكه دوباره خُت‌خُت‌هايش تبديل به گريه شود به دهانش گذاشتم.
نشست پهلوي من و با انگشت اشاره صورتِ فرحناز را نوازش مي‌كرد. فرحناز هم آرام گرفته بود و در خواب شير مي‌خورد.
« حالي بهتر استي؟» بدون اينكه جوابي بدهم دوباره ادامه داد: «فرحناز كه خو كرد، باهم مي‌رويم.»
دلم آرام گرفت. اگر اتفاقي براي باقر مي‌افتاد هيچوقت مرا با خود نمي‌برد. هرچه باشد برادرم است. برادر تني كه نه، آيات قرآن داريم. از قوماي پدري من بودند كه وقتي مادرش مرد، پدرش او و برادر كوچكترش را گرفت و آمد پيش ما. مادرم برادر كوچكش را شير داد و او شد برادر من و بعد كه كلان شديم من و باقر هم در يك عيد آيات قرآن خوانديم.
چهار سالي از من خوردتر بود اما اينقدر هشيار بود كه مثل يك برادر كلان با من رفتار مي‌كرد. پدرش سال پيش مرد و برادر كوچكش با خانه‌ي مادرم رفته‌اند ييلاق.
غلامحسين دهقاني گرفته بود و ما مانديم. باقر هم بخاطر من ماند. مي‌گفت خواهرم غير از من برادر ندارد و من او را تنها مانده نمي‌توانم. پيش از جنگ مكتب مي‌رفت ولي چند ماهي مي‌شد كه با مجاهدين مي‌گشت.
قشلاق ما را كه مجاهدين گرفتند، او هم شب‌ها قرارگاه مي‌رفت. او را جبهه نمي‌بردند. خُرد بود اما صدايش را، وقتي قرآن مي‌خواند همه دوست داشتند. مي‌بردنش قرارگاه و او آنجا قرائت مي‌كرد. همه‌ي قرارگاه او را دوست داشتند.
بعد از ظهر فرحناز خواب بود و من داشتم خمير مي‌كردم كه قاسم آمد. جوانمرگ آورده نياورده گفت: «باقر مرمي خورده!»
همان بود كه مرا جن گرفت و پهلوي دسترخانِ خمير افتادم. «خمير!»
غلامحسين صدايم را شنيد. گفت: «مادر قاسم-خير ببينه- نانَ پخته كده خودش خانه رفت.»
«خير ببينه... او بچه جوانمرگش خو...»
فرحناز ديگر شير نمي‌مكيد. خوابش برده بود. آهسته دستم را از زير سرش برداشتم. پدرش پتويي را قات كرد زير سر او گذاشت.
*           *              *

وارد اتاق كه شدم، همه‌ي مردها به جز رحيم‌خان و داكتر كه در دوطرف باقر نشسته بودند، بيرون شدند. باقر خوابيده بود و رويش، روي‌انداز سفيدي كه از تميزي برق مي‌زد، انداخته بودند.  داكتر داشت سرمي كه به دست چپش زده شده بود  را عوض مي‌كرد و رحيم خان از او در مورد آن شب مي‌پرسيد. عمه‌ داشت چيزي شبيه لباس را در بقچه مي‌پيچيد. چهره‌ي باقر سفيد شده بود و در چشم‌هاي من خيلي لاغر به نظر رسيد. با ديدن من، لبخندي صورتش را پوشاند. نتوانستم جلو خودم را بگيرم. اشك در چشمانم حلقه زد. رفتم و كنار پايش نشستم.
«هه مادر فرحناز!  غير از گريه كدن چيز نو ياد نگرفته‌اي...» در آن حال هم شوخي از يادش نرفته بود.
اشك‌هايم را كه حالا قطره قطره روي صورتم مي‌لغزيدند، با گوشه‌ي چادرم پاك كردم. عمه‌ام تشر زد: «آرام دختر. خجالت بكش! ده جايي كه احوالش را پرسان كني، گريه داري؟»
رحيم‌خان به داكتر اشاره كرد و باهم از اتاق بيرون رفتند. غلامحسين جاي رحيم‌خان نشست و من هم بالاتر قرار گرفتم. گودي چشمان باقر انگار بزرگتر شده بود وسفيدي چشمانش در آن گم مي‌شد. هركاري كردم نتوانستم جلو گريه‌ام را بگيرم و شروع كردم به هق‌هق. غلامحسين در حالي كه روي‌انداز را مرتب مي‌كرد گفت: «از زبان بچه‌ها شنيده. من برش نگفته‌ام...»
باقر نگاهش را از من گرفت و با همان شرمي كه هميشه در نگاهش به غلامحسين بود، به او نگريست: «يازنه‌جان خير است.» و دوباره نگاهش را به من بخشيد: «فرحناز كجاست؟»
گريه امان نداد تا جوابش را بدهم. غلامحسين گفت: «خواب است. در خانه تنهاست... تا بيدار نشده بايد پس برويم.»
سردردم دوباره برگشته بود. عمه نزديك آمد سعي كرد بلندم كند. همراه با سردرد، صدايِ گريه‌ام بلندتر و بلندتر مي‌شد. باقر روي‌انداز را كناري زد و پهلويش -جايي كه غلامحسين گفته بود مرمي خورده- را از روي پيراهن نشانم داد. هيچ خون يا شكافي ديده نمي‌شد.
«سيل كو. مره هيچ چيز نشده. يك خراشه كرده رفته. صبا خودم ميايم خانه خوارم.»
«ت... ت... ت... تو...»
با گفتن اولين كلمه قفل زبانم باز شد.
«تو خو هوشيار بودي. تو خو مي‌فهميدي. چرا خوده ده اي روز انداختي...» انگار قطرهاي اشك و كلمات باهم مسابقه گذاشته باشند، هركدام مي‌خواستند زودتر خود را نشان بدهند.
باقر روي آرنج‌هايش تكيه داد و كمي خود را بالا كشيد. « خوارجان، گُلَي شناخته فير كرد. باز كه مرمي اول پيش پايم خورد، صدا كَدُم، «او گلي! مه هستم باقر» و خود را در روشنايي گرفتم تا ببينه، ولي او باز فير كرد.»
غلام‌حسين دستش را روي پاي او گذاشت: «هيس!» زير نور گَيس ديدم كه لب پائينش را گزيد. «خير است، آهسته‌تر. به ديگرا خو نگفتي كه شناختي‌اش؟»
«نه. كسي پرسان نكرد.»
«اگر هم پرسان كردن بگوي نشناختم. اوقدر زخم‌هاي كاري نيست. مردم مرمي راكت مي‌خورن، اَخ نمي‌گن.»
و لبخند ساختگي را كنج لبش نشاند.گريه‌ام بند آمده بود. نمي‌دانستم چرا نبايد به خان بگويد. خان مي‌تواند گل‌محمد را جزا بدهد. از وقتي مجاهدين آمده‌اند و حتي از وقتي كه پوسته دولتي‌ها هنوز سر‌ دوراهي بود، همه چيز را خان فيصله مي‌كرد. اما نمي‌دانم اصرار غلام‌حسين در پنهان كردن موضوع براي چي بود.
وقتي كه براي خانه رفتن بلند شديم، خيالم راحت شده بود و مطمئن بودم فردا صبح وقتي هنوز خروس‌ها دومين اذان خود را نداده‌اند باقر با پاهاي خودش به خانه‌ي من‌ خواهد آمد. و در خيال براي صبحانه‌ي باقر شير گرم مي‌كردم و سر دسترخان برايش مي‌گفتم كه چقدر خوشحالم كه او هم مرد شده. مردي كه همين دو شب پيش سه مرمي از جانش تير شده و برايش مي‌گفتم كه ديشب سر راه خانه‌ي خان گوساله‌ي سياه و سفيد را نذر سلامتي او كرده‌ايم.

*           *              *
به غير از وقت‌هايي كه نوبت آبِ شبانه داشته باشد ديگه هيچوقت اين موقع بيدار نمي‌شد. اگر تكاني مي‌خورد مي‌دانستم رفته بيرون نسوارش را تف كند و يا قوغه‌اي آب بكشد، دست‌هايش را از دو طرف آن بگيرد و لبش را بر لبه‌ي قوغه برابر كند و آب بخورد. اما اينبار در ميان تاريكي داشت صندوق حلبي كه پارسال از خانه‌ي مادرم آورده بوديم را وارسي مي‌كرد. اين را از صداي برخورد چيزي به ديواره‌ي صندوق فهميدم. آنقدر گرنگ خواب بودم كه نمي‌توانستم حدس بزنم. فقط به صداها گوش مي‌دادم و تنها‌ چيزي كه مرا بيدار نگه مي‌داشت حس كنجكاويي بود كه مثل يك گياه شب‌رو داشت در من جوانه مي‌زد.
صداي ريختن چيزهايي توي صندوق باعث شد چشم‌هايم را باز كنم، چيزي شبيه سنگ‌چيل يا تشلي‌ِ بازي بچه‌ها. فكر كردم؛ تنها چيزي كه مي‌توانست اين صدا را در بياورد و در صندوق حلبي بود، مرمي‌هاي «ده‌تَك» بود. ده‌تكي كه حاجي -خُسُرم- با ده مرمي از كدام كسي هديه گرفته بود و غير از يك روز -در همان وقت‌هايي كه حاجي زنده بود- و پدر و پسر باهم رفته بودند تا دامنه كوه و هر كدام دو مرمي فير كرده بودند، ديگر هيچوقت از صندوق هم بيرون نيامده بود.
چشم‌هايم را مثل كورموش‌ها تنگ و باريك مي‌كردم تا شايد ببينم چه كار مي‌كند اما فقط وقتي كه صداي بست شدن در صندوق را شنيده بودم، توانستم بلند شدنش را مثل شبهي ببينم.
همان داخل بستر دست و پايم را دراز و كوتاه كردم و شخي‌ام را گرفتم. بعد بلند شدم و نشستم. چادرك گاج را از روي بالشت برداشتم و روي سرم انداختم. به طرف من آمد و روي بستر خودش-كنارم- نشست. موهاي فرحناز را نوازشي كرد و گفت: «خَو شو. زود پس ميايم.»
و همانطور كه بلند مي‌شد دست چپش را درون جيب واسكتش خالي كرد. جرينگ، مرمي‌ها صدا دادند. بند ده‌تك را روي شانه‌اش انداخت. قبل از اينكه از دروازه خارج شود پرسيدم: «اگر عمه پرسان كرد...»
خوب مي‌دانستم كه مي‌فهمد. هر وقت شرم مي‌كردم چيزي را بگويم از عمه كمك مي‌گرفتم و هر وقت عمه نمي‌بود طوري وانمود مي‌كردم كه انگار عمه گفته است. اما هميشه لبخندش مرا بيشتر خجالت مي‌داد. با لبخندش مي‌گفت: «مي‌دانم كه برايم نگراني.»
و اينبار به جاي آن لبخند هميشگي فقط گفت: «به كسي نگوي. تا قرارگاه مي‌روم، صبح نشده پس ميايم.»
پايان


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:22 توسط علی| |
بيولوژي

«پشه‌ها از جمله‌ي حشرات و از دسته‌‌ي بندپايان هستند كه...»
آرام و بي‌صدا پرواز مي‌كند. يك چرخ كامل دورم مي‌زند و كمي بلندتر از جاي ساعت، روي دستم مي‌نشيند. صفحه‌ي كتاب را نشاني مي‌كنم، 124. دست راستم را آهسته بلند مي‌كنم و محكم رويش مي‌زنم. بال‌ها و پاهاي درازش درهم مچاله مي‌شوند و جايي كه نشسته بود، سرخ مي‌شود با قطره خوني كه از بدنش خارج شد. با دو انگشت از بالش مي‌گيرم و جلو چشمم نگهش مي‌دارم. با دست چپ كتاب را باز مي‌كنم، صفحه‌ي 124.
«پشه‌ها از جمله‌ي حشرات و از دسته‌ي بندپايان هستند كه طول عمرشان فقط يازده روز است.»
انگشتانم را روي‌هم مي‌سايم. بدنش مي‌چرخد. چشمانم را چندبار بين عكس صفحه‌ي 124 كتاب بيولوژي و پشه‌ي مچاله شده‌ي دستم مي‌گردانم. خط‌هاي بعدي را تيزتيز مي‌خوانم و پشه را مخاطب قرار مي‌دهم: «تو يك حشره استي كه در يازده روز بايد از تخم برآيي، لارو شوي، بال بكشي و پرواز كني و مردم ره نيش بزني...»
صداي مادر از بيرون مي‌آيد: «نيم شو شده! خو نمي‌شي؟»
با خنده جواب مي‌دهم: «صبا بيولوژي داريم. كار خانگيمه تكميل مي‌كدم»

تابستان 1387
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 15:50 توسط علی| |
گزارش برگذاري جشن مهرگان و اعلام نتيجه مسابقه خانه داستان بلخ را از اينجا بخوانيد
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:35 توسط علی| |

باد مي‌پيچيد و مي‌پيچاند. خاك را بلند مي‌كرد و به در و ديوار مي‌زد. انگار از مردم اين ديار به خشم آمده باشد. درختان در برابرش قامت خم مي‌كردند و او هووو مي‌كشيد. قالي سبز كشتزاران تشنه با حركت تند باد موج مي‌زدند. اندك مردمي كه هنوز خانه نرفته بودند، با قديفه سر و صورت خود را پوشانده‌اند و دامن لباس‌ محلي شان در دست اين كودك خشمگين به هرسو كشيده مي‌شود.
ابرهاي تيره كه از مغرب مي‌آيند، لحظه به لحظه بيشتر مي‌شوند و آسمان را مي‌پوشانند. خورشيد پيش از وقت غروب كرده اما نه در پشت كوه قاف بلكه پشت ابرهايي كه آمده‌اند خود را نشان بدهند و نبارند، دل برزگران و چوپانان را بسوزانند و شكي كه در دل اهالي است را بارور بسازند. شكي كه كم‌كم با افسانه‌ها درهم آميخته و در دل هركس به شيوه‌اي سربرآورده. يكي مي‌گويد:‌« زمستان وقتي برف‌ها زياد شده بود، يك مالدار، قرآن را به طرف آسمان گرفته و گفته ديگر نبار...» ديگري مي‌گفت:« اين‌ها همه بخاطر گناهان ماست...» و از يكي كه ريش بلند سياهي داشت و چشم‌هايش سرمه كرده بود، شنيدم:‌«وقتي كافرها اختيار ملك مسلمانا را در دست گرفته باشند خشم خداوند برخواهد خواست....»

باد مي‌پيچد و مي‌پيچاند. صداهاي بلندي گاه و بيگاه به گوش مي‌رسند. پدر كه داخل آمد گفت:« نه. اين هم گذشت و چيزي نباريد... ستاره‌ها در آسمان چشمك مي‌زنند.» انگار نه انگار كه همين چند دقيقه پيش بود آسمان سياه چراغ اميدي را روشن كرده بود. مي‌خواست ببارد. اما حالا پدر مي‌گويد...

صبح وقتي بيدار شدم، بوي خاك باران خورده بيني‌ام را نوازش داد. بلند شدم و بيرون رفتم. انگار هزاران شاپرك در ميان برگ درختان حركت كنند، صداي برخورد بالشان را مي‌شنيدم. هزاران شاپرك بودند يا هزاران فرشته كه با خود قطرات باران را به زمين مي‌رساندند. داشت باران مي‌باريد. كاش مي‌توانستم لحظه‌ي شادي چوپاني را ببينم كه حالا دست به سوي آسمان بلند كرده. بايد چشمش برق بزند. حالا ديگر علف سبز خواهد شد.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:8 توسط علی| |
بررسي داستان «آتش افروخته» از احمد رضا اخلاقي (داستان را از اینجا بخوانید)
سيد علي موسوي

داستان، داستان پيروزي خير بر شر است، پيروزي جوهره‌ي پاكي بر پليدي‌هايي كه انساني را به زنجير كشيده‌اند. ما در اين داستان با جواني به نام «نويد» روبرو هستيم كه به او الهام مي‌شود. نمي‌داند خواب است يا بيدار اما مي‌داند «آتشي» به او مي‌گويد تو «بد» هستي. نويد بد است و اين را همه مي‌گويند. اما اينكه چطور بد شد، نويسنده به ما نمي‌گويد و اين است سوال مبهمي كه در اين داستان بايد به دنبال آن گشت.
اما اخلاقي در ابتداي داستان به ما مي‌گويد به دنبال چيز ديگري باشيم، به دنبال اينكه چرا نويد «آدم» شد. خودش به ما مي‌گويد كه او هم نمي‌داند. مي‌گويد «نفهميدم» اما در پايان داستان او خود نيز «نويدِ ديگري» مي‌شود. كسي مي‌شود كه كارهاي نويد را مي‌كند. به همانجايي مي‌رود كه او مي‌رفته... خواننده كسي را مي‌خواهد تا به او راست بگويد. يا اگر هم راست نمي‌گويد، طوري دروغ بگويد كه متوجه نشوند. خواننده‌ي داستان مي‌خواهد باور كند، هرآنچه در داستان است واقعي است. و وقتي راوي  را با سوالي در اول داستان دست به گريبان مي‌ببيند، باور نمي‌كند كه به او به راست گفته باشد.
خواننده با دنبال كردن زندگي نويد، حدس مي‌زند (بلكه كامل درمي‌يابد)  تمام تغييرات او بخاطر خواب‌هايي است كه او را رها نمي‌كند و اين تنها دليل است براي يك تغيير يكصد‌وهشتاد درجه‌اي از «خير» به «شر».
اينگونه داستان‌ها يا شايد بهتر بگوئيم افسانه‌ها در متون كهن ادبيات بسيارند. از نمونه‌هاي واقعي مانند «ناصر خسرو» گرفته تا آن دزد بغدادي كه با شنيدن نواي قرآن شبيخون بر كاروان را رها كرد و شد آن كه بايد.
اما داستان نويد اينگونه نيست. به او الهام مي‌شود و اين الهام يك شب و دو شب نيست. الهامِ او خوابي است كه يكباره با كنايه صدايش نمي‌كنند، بلكه مستقيم به او گفته مي‌شود تو «بدي» و وقتي كه بعد از نيم داستان نويد «آدم» مي‌شود، آن لحظه هم الهام رهايش نمي‌كند واو مي‌شود آنكه نيمي از بار داستان را بايد بر دوش بكشد؛ «آتش» كه بر او سجده مي‌كند و او نيز مي‌شود همپايه «بابايِ آدمش» ولي هنوز هم مي‌پندارد «آتش روزي او را خواهد سوزانيد.»
او از محيطي كه در هيچ كجاي داستان از آن تصوير بدي نديده‌ايم، مي‌گريزد. از دانشگاهي دل مي‌كند كه او را بد مي‌پنداشته‌اند. اكنون كه او خوب شده بايد ميان عزيزانش بيشتر دوست داشته شود. اما او اين كار را نمي‌كند. به قبرستان مي‌رود و با استفاده از قدرتي كه در او ايجاد شده با «مردگان» صحبت مي‌كند. به بيابان مي‌رود و در انتظارِ آمدن «موعود» شعري را از «مرحوم آغاسي» مي‌خواند.
هرچند مسئله‌ي «انتظار» جايگاه بزرگي در ادبيات (خصوصاً ادبيات فارسيِ حوزه‌ي ايران) دارد. اما براي پيدا كردن منزلتي در جامعه‌ي كنوني افغانستان، راه را بايد از جاي ديگري آغاز كرد.
آتش افروخته متفاوت از داستان‌هاي ديگر «اخلاقي» است. در اكثر داستان‌هاي اين نويسنده عنصر مكان و زمان نقش بارزي را ايفا مي‌كنند اما اين‌بار اخلاقي در تجربه‌اي ديگر داستان را در حال و هوايي مي‌گويد كه كيفيتِ مكان و زمانش را بايد بيشتر از آنكه احساس كنيم، خود حدس بزنيم. و در توصيف اين عناصر از سوي نويسنده كم‌كاري زيادي را شاهديم. دانشگاه، قبرستان، كوچه و خانه‌اي كه قسمتي از جريان داستان در آن اتفاق مي‌افتد، هيچگاه براي خواننده تعريف نمي‌شوند. هرچند در مقايسه به كارهاي ديگر ايشان توصيف در همه زمينه‌ها كم است.
شخصيت‌هاي داستان گنگ‌اند. هيچكدام پرداخت نشده‌اند. از چهره، قد، رفتار و... «نويد» همان مي‌دانيم كه از راوي. حتا نام راوي را هم نمي‌دانيم، راوي براي ما فقط همان «فلاني» است.
شخصيت‌هاي داستان كم‌اند و اين موهبتي است در داستان كوتاه و دليلي است براي بهتر پرداخته شدن به آنها. حتا درون‌كاويِ لازمه هم براي ما انجام نمي‌شود و تنها دليل اين امر هم انتخاب زاويه ديد اول شخص براي اين داستان آن‌هم براي كسي كه خود شخصيت اول داستان نيست، تنها يك بيننده است. بيننده‌اي كه گاه درون دوستش را هم مي‌بيند و آنقدر به او نزديك مي‌شود كه در آخر داستان او را در مي‌يابد. كاري كه كمتر از يك راوي اول شخص با ديد محدود انتظار مي‌رفت.
«آتش افروخته» داستان دغدغه‌هاي نويسنده است كه از ذهنش به صورت كلمات جاري شده‌اند و در اينجاست كه اتهام «بر منبرِ وعظ رفتنِ نويسنده» و «برجاي گذاشتن ردپايش» را از داستان به دور نمي‌بينيم.
اما در مجموع داستان زيباست. زيبائي‌هايي را براي خواندن دارد و براي درك كردن و براي آموختن همچون ديگر نوشته‌هاي نويسنده كه به آقاي اخلاقي بابت اين احساس پاك و لطيف و اين قلم شيوا تبريك مي‌گويم.
                   پايان                 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:26 توسط علی| |
كنارم مي نشيند. بوي تند تنباكو مي دهد. سگرتي بین لبانش گذاشته و با ولع زياد دودش را فرو مي‌دهد. لباسش سرد است و وقتي به من مي‌چسبد، لباس هاي من هم سرد مي‌شوند. يك دستش به سگرت است و دست ديگرش را در جيب كتش فرو برده. دودي كه مي‌بلعد را درهوا پخش مي‌كند و زير لب چيزهايي مي‌گويد. شايد هواي سرد و شايد هم اين انتظار را بدوا مي‌كند- انتظار در دهليز يك شفاخانه. دهليز كوچكي كه من صاحب تنها دراز چوكي آن بودم. و حالا با مردي كه بوي تنباكو مي‌داد شريك شده‌ام.
نيم رخش پيداست؛ صورتي گرد و پشمالودي دارد، ابرواني پرپشت و يك بيني گوشتي كه خالي بزرگ بر آن سبز شده‌ برودِ سياهش، شايد از سگرتِ زياد، متمايل به زرد شده. ناخودآگاه فكر مي‌كنم: « آيا آن نيمه صورتش هم مثل اين نيمه است؟ و همين خال بزرگ قهوه‌اي را بر آنطرفِ بيني‌اش هم دارد؟»
سگرتش تمام مي‌شود، فيلترش را پيش پايش مي‌اندازد. بلند مي‌شود و با پا آن را له مي‌كند. كلاهش را كمي بالاتر مي‌گذارد و دست ديگر را هم در جيب مي‌برد و دوباره قوز مي‌كند و مي نشيند. به ديوارِ روبرو-‌ شايد به همان سوراخي كه من پيش از آمدن او بدان خيره شده بودم- نگاه مي‌كند.
سگرت دوم را تازه روشن كرده،از دروازه‌اي كه سمت راستِ‌مان قرار دارد و برآن نوشته شده "ورود ممنون" نرس با چپن سفيدش بيرون مي‌آيد....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:5 توسط علی| |

 

اول راست باز چپ، باز راست باز چپ... تا مدرسه راهي نمانده و مدام كفش‌های من از همدیگر پیش می‌شدند. شاید از قلب من که اینقدر تند‌تند می‌زند هم عجله‌شان بیشتر است. یک «شاگرد اول»[1] نباید دیر برسد. آنهم شاگردی که تا حالا نوزده ونیم نگرفته و همه‌ی معلم‌ها با یک چشم دیگه نگاهش می‌کنند.

باید تا مدرسه بدوم. اینقدر به پدر اصرار کردم که بگذارد برای فردا، مگه گوش کرد. می‌گفت دیر میشه. خوب دیر شود،‌ امروز نه فردا ثبت نام می‌کرد. ولی نمی‌دانم چرا همه می‌خواهند اول باشند؛ اول در مکتب، اول در صف نانوایی، اول در طرح ثبت نام ،... به ساعتم نگاه کردم، ساعتی که پارسال بخاطر اول شدن در میان همه مدرسه‌های شهر، جایزه گرفته بودم. این ساعت هم مرا به یاد اول شدن می‌انداخت. فقط دو دقیقه مانده بود تا زنگ بخورد و در مدرسه بسته شود و من یک کوچه‌ی دراز و باریک را پیش رو داشتم و باید تندتر می‌دویدم.

اگر «بابای مدرسه»[2] راهم نداد چی؟ خوب برش می‌گم که دیروز که پدرم رفته بوده در مورد ثبت نام «افغانی‌ها» معلومات بگیره، گفتن فردا روز اول طرح هست و باید با در دست داشتن کارت پناهندگی و عکس همه‌ی اعضای خانواده‌ات، اینجا بیایی، و پدر من هم مثل خیلی‌های دیگه که رفته بودند و پرسیده بوند، دوست داشت همان روزِ اول، کار را یکسره کند. صبح زود بیدارم کرده بود، نمانده بود چایم را بخورم. مدام گفته بود: «هله، تیز شو!» و برده بودم تا سر چهارراه و ده قطعه عکس «سه‌ درچهار» گرفته بود. خودش تعریف کرده بود که برای طرح فقط چهار قطعه عکس لازم هست. اما می‌گفت، خوب است عکس همیشه که در خانه باشد، یک روز نه یک روز به کار می‌آید. تا از عکاسی برآمده بودیم، به ساعت نگاه کردم و دیدم که دیر شده و شروع کرده بودم به دویدن.

حالا در مدرسه دیده می‌شد. خدا را شکر، هنوز باز بود. و بچه‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند. من هم رسیدم و به بابای مدرسه سلام دادم. جواب سلامش همیشه با پسرم همراه بود و گاهی اگر نزدیکش بودم دستی هم بر سرم می‌کشید. پیرمرد گفت: «تو هم افغانی هستی؟»

قیافه‌ام از دور داد می‌زد، گفتم: «بلی.»

گفت: «مدیر گفته افغانی‌ها امروز قبل از رفتن سر کلاس، یک سر برن پیشش.»

گفتم: «چشم.»

و بعد رفتم تا کیف[3] و کتاب‌هایم را سرصنف بگذارم و برای مراسم صبحگاه[4] آماده شوم. عادت داشتم توی راهرو به همه اطلاعیه‌ها، چه به من ربطی داشت و چه نداشت، نگاهی بیاندازم. و بعد زنگ تفریح اول همه را می‌خواندم.

همه همان حرف‌های دیروز بود، چیز تازه‌ای نداشت. به غیر از یک کاغذ که روی آن با خط خوشی نوشته شده بود: «نظر به دستور وزارت آموزش و پرورش، اتباع خارجی جهت تحصیل در کلیه مقاطع باید مبلغ....»

و فکر می‌کنم از میان شاگردان افغانی مدرسه من اولین نفری بودم که اطلاعیه را می‌خواند.

 

 



[1]   اول نمره

[2]   مستخدم مکتب

[3]   بیگ مکتب

[4]   مراسمی که هر روز قبل از رفتن سر صنف ها برگذار می شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:15 توسط علی| |

مثل تيرهاي يك تك‌تيراندازكه به سوي هزاران، نه ميليون‌ها هدف رها شوند، از همان بالا دانه‌دانه هدف‌گيري مي‌شدند؛ «تو بايد بخوري روي روسری آن دختر، بعد بلغزي و از روي موهاي  نرمِ سياه او تا برسي روي مانتوي كرمي رنگش. تو! نه تو، تو بايد روي جلدِ چرميِ كتابچه پسر كه بالاي سرش نگه‌داشته فرود بيايي، آنقدر نرم كه درميان صداي موترهايي كه با عجله‌ي رانندگانش به اينسو و آنسو مي‌دوند، صداي تنهاي تو را نشنود. و شماها بعد از اين دو، يكي‌يكي و بعد چندتا‌چندتا به سويشان مي‌رويد... و ها، از همه، كار تو سخت‌تر است. خوب گوش كن. درست وقتي كه پسرك آخرين قدم‌هايش را كه حالا تندترهمه شده‌اند، برمي‌دارد ، براي عبور از خيابان و رسيدن به پياده‌رويي كه انسان‌هاي زيادي هر چند لحظه نگاهي به ابرهاي سياهِ روي سرشان مي كنند، آن وقتي كه نگاهش به سمت راست، به طرف موترهاست، درست همان هنگام كه اولين قطره‌ی باران روي دستِ دختر مي‌خورد و او سر بالا مي‌كند، همان وقت تو بايد توي چشمش، چشم چپ يا راست فرقي نمي‌كند، مهم اين است كه توي چشمش كه به رنگ قهوه‌اي تيره مي‌زند، بيافتي و او يكي دو قدم را با چشم‌هاي بسته كه در حال مالش با دست راستش هستند، بردارد. ديگر كاري نداريد، بباريد بر هركجا كه خواستيد، داخل كلاهِ آن پيرمرد كنار سكه‌هاي گردي كه روي هم يك نان هم نمي‌شوند. يا روي قير بام ساختمان‌هايي كه جاي خوبي است براي باهم بودن و باهم سرازير شدن به ناوداني كه انتهايي جز چاه فاضلاب ندارد و يا...
بباريد بر هرجا كه خواستيد و همه چيز را به آنها واگذاريد.»

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:56 توسط علی| |
نگاهم هم نمي كرد. سكوتش آزارم مي داد.
گفتم: خوب تقصير خودت بود. اگه زودتر به من گفته بودي...
سرش را بالا آورد و نگاهم كرد چشم هايش سرخ شده بود آماده گريه. اما دوباره نگاهش را به موكت كف اتاق دوخت
گفتم: اصلا مي خواهي همين الان درستش كنم؟! مي گي نمي توانم؟!
بازهم سكوت كرد.
گفتم: يعني تو فكر مي كني تقصير من بوده؟
حرفي نزد.
گفتم: بگو. بگو اگر تقصير من بوده...
با پرزهاي موكت بازي مي كرد.
گفتم: باشه تقصير من بوده اما بس كن. لطفا امشب ديگه غذايت را بخور.
اما به تنها چيزي كه نگاه نمي كرد بشقاب شامش بود.
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:48 توسط علی| |
تقاعد

داستانی از سید علی موسوی


قلم را آهسته از روی کاغذ برداشت و به نوک آن که جوهری شده خوب نگاه کرد نوکِ قلم را با دست پاک کرد و روی میز گذاشت. عینک ته پیاله ایش را برداشت و در جیب هایش دنبال دستمال گشت، بالاخره پیدایش کرد. بخار دهانش را بر عینک نشاند و به آرامی با دستمال پاکش کرد و دوباره به چشم زد. ورقه های استحقاق معاش و راپورهای حاضری را – که تمام میزش را پر کرده بودند- ورانداز کرد. گیلاس چای را گرفت و به دهان برد اما چای سرد شده بود. به طرف پیاده شعبه که مثل او موی اش را در همین اداره سفید کرده بود نگاه کرد. پیرمرد همان طور نشسته روی چوکی خوابش برده بود. دوباره قلم را برداشت و با دست دیگر در ماشین حساب شروع به جمع و تفریق اعداد نمود.
دروازه آهسته باز شد. امربر ریاست با بیگی بچه گانه که نامه ها و کتابچه رسید را در آن می گذاشت خود را به داخل کشید.
« السلام علیکم مامور صاحب محاسبه!» و آرام خندید.
دوباره قلم از حرکت ایستاد، نگاهی به طرف امربر کرد و با صدایی آهسته جواب سلام او را داد.
پیاده شعبه که با صدای امربر بیدار شده بود خود را جمع و جور کرد، بلند شد و درحالی که چوکی را با دست نشان می داد گفت: « و علیکم السلام لالا قربان! ای چوکی در خدمتت است»
لالا قربان – که کوچکترها بابه قربان صدایش می کردند- هر روز می آمد و نامه ها را از آرشیف برایشان می آورد و نامه های آن ها را در بیگش می گرفت و می برد تا به مقصدشان برساند و هر روز مامور محاسبه او را می نشاند و به پیاده شعبه می گفت تا برایش چای بریزد و بعد سر صحبت را باز می کرد. خیلی وقت ها از آن روز که می خواست شروع به کار کند صحبت می کردند. آن روز که برای اولین بار پیش رئیس رفت و درخواستی اش را داد... (بقیه در ادامه مطلب) 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:17 توسط علی| |

یادگاری برای حاجی رحیم خدا بيامرز


داستانی از سید علی موسوی

خوابش نمی برد. مدام از این پهلو به آن پهلو ، غلت می زد. می نشست و دوباره می خوابید اما خوابش نمی برد. بلند شد و به طرف تشناب رفت. «قرچ ، قرچ» لولای دروازه زنش را بیدار کرد.
« ها! امشب تو را چی شده؟! دفعه سوم است بیرون می روی! گوشت بز ختم حاجی رحیم خدا بیامرز به تو نساخته؟!»
بدون توجه به گفته های زن بیرون رفت. ماه نیمه در آسمان صاف خودنمایی می کرد. ستاره ها از هرشب دیگر بیشتر بودند. تک و توک، صدای سگ ها با صدای جیرجیرکی که بر تک درخت بادام حویلی برای جفت اش می خواند، سمفونی نیمه شب را تشکیل می داد.
آفتابه را برداشت و وضو گرفت. مثل همیشه برای آنکه آب وضو خشک شود، صبر کرد. بچه که بود به خاطر ثوابِ بیشتر کارهای مستحبیِ زیادی انجام می داد اما خودش هم خوب می دانست که حالا هرچه انجام می دهد از روی عادت است....
(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:31 توسط علی| |

طنزي از سيد علي موسوي


با توجه به نزديك شدن امتحانات گزينش دانشجو براي تحصيل در مراكز آموزش عالي افغانستان، رسالت اطلاع رساني و ذهن آگاه هموطنان عزيز نسبت به مسائل سياسي سوالاتي جهت آمادگي هرچه بيشتر شركت كنندگان ارائه شد.
كساني كه به 10 درصد از سوالات جواب درست ارائه كنند قبولي شان را تضمين مي كنيم.
البته ما با توجه به سياست هاي دولت، توانايي و سليقه شما بدین صورت اقدام به تعيين رشته نموديم:

انتخاب اول: ادبيات پشتو خوست/ انتخاب دوم: ادبيات پشتو قندهار
 انتخاب سوم:ادبيات پشتو جلال آباد/ انتخاب چهارم: ادبيات پشتولغمان
انتخاب پنجم: ادبيات پشتولشكرگاه/ انتخاب ششم: ادبيات پشتو زرنج
انتخاب هفتم: ادبيات پشتو ترينكوت/ انتخاب هشتم: ادبيات پشتو اسعدآباد
 انتخب نهم: ادبيات پشتو گرديز/ انتخاب دهم: انجینیری پليتخنيك كابل

سوالات:
*) طالبان براي شروع مذاكره خواستار حاكميت چه تعداد از ولايت ها شده اند؟
1- سي و دو ولايت     2- سي و سه ولايت   3- سي و چهار ولايت   4- سي و پنج ولايت

*) نظر به اعلام تعداد قربانيان سانحه بغلان كه منابع دولتي آن را كمتر از پنجاه نفر و رسانه ها بيشتر از يكصدو پنجاه نفر اعلام كرده اند، كدام يك دروغ گفته اند؟
1) دولت         2- رسانه ها           3- هر دو          4- هيچكدام

*) رئيس جمهور آينده افغانستان كدام يك از اشخاص ذيل است؟
1) حامد كرزي     2- محمود كرزي    3- جميل كرزي    4- هر سه مورد

*) محبوب ترين و منفورترين شخصيت هاي افغانستان به ترتيب كدام ها هستند؟
1- تولسي – كرزي    2- پرينا – كرزي     3- كوم كوم – كرزي     4- حنا – كرزي
 

*) دليل شروع پيش از موعد امتحانات در مكاتب افغانستان چه مي تواند باشد؟
1- ايجاد مكاتب مخصوص تدريس به زبان پشتو
2- كشته شدن بيش از چهل دانش آموز در سانحه بغلان
3- چون وزير معارف دلش مي خواست.
4- به هيچ كس ارتباط ندارد.

*) معاش يك كارمند عادي چند برابر معاش وزرا و نمايندگان مجالس است؟
1- باهم برابراند                                     2- معاش كارمند دو برابر معاش آنهاست
3- معاش كارمند پنج برابر معاش آنهاست   4- معاش كارمند ده  برابر معاش آنهاست

*) طبق عادت، اولين كاري كه رئيس جمهور بعد از شنيدن سانحه بغلان انجام داد، چه بود؟
1- يك كنفرانس مطبوعاتي تشكيل داد    2-  زارزار گريه كرد
3- ابراز تاسف كرد                               4- سانحه را محكوم كرد

*) در كجاي كابل مي توان اثري از برق پيدا كرد؟
1- خانه وزيران                                           2- خانه نمايندگان مجلس
3- خانه تاجران ملي و موسسات خارجي       4- هرجائي غير از خانه ما


 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:17 توسط علی| |

 

هوا بد است. آنقدر بد كه به مغزم جرات نفس كشيدن نمي دهد. ولي براي زنده ماند از هواي بد هم بايد نفس كشيد. ريه هاي مغزم مثل دندان پيرمرداني كه سال ها سگرت (سيگار) كشيده اند، از اين همه دود زنگار بسته اند. بلند مي شوم پنجره ها را مي بندم شايد بتوانم بعد از ماه ها يك نفس عميق بكشم، اما فضاي خانه را هم مه غليظي فرا گرفته است. شايد هزاران موتر (خودرو) نامرئي از يك طرف اتاق به طرف ديگر مسافركشي مي كنند. روياهاي من تنها مسافران اين اتاق مي توانند باشند. تنها سرنشينان اين خودروها، كه سر تاسر اتاق را فراگرفته اند. اينقدر زياد بودند كه ديگر در آن تنگجاي نگنجيدند و  مثل آتشفشان فوران كردند. گدازه هايش دلم را مي سوزاند و دودش چشم هايم را پراز اشك مي كرد...

(با عرض پوزش اکنون قسمت ادامه مطلب در دسترس است)
همچنين دوستان مي توانند نسخه PDF داستان را از اينجا دانلود نمايند.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 16:38 توسط علی| |
چند روزی میشد که پسر مامایم از ایران برگشته بود. من و او از دوستان کودکی هستیم به همین خاطر از وقتی که آمده تقریباً همیشه باهم ایم. یا من خانه آنها هستم و یا او به خانه ما می آید. امروز هم قرار شد باهم برای دیدن شهر، اوضاع و احوال مردم و به قول خودش برای دیدن آنچه پیشرفت می نامید از خانه خارج شدیم.
بعد از یک گشت و گذار حسابی و صرف نان چاشت در یک رستورانت تازه تاسیس ، با اصرار زیاد پسرمامایم به خانه آنها رفتیم. همینکه وارد شدیم، فضای خانه را بحرانی حس کردم؛ تقریبا چیزی شبیه فضای حاکم بر سیاست بلوک غرب و بلوک شرق در زمان جنگ سرد؛ در یک طرف مامایم و ارتش تا دندان مسلح اویعنی مشت، لگد و ... قرار داشت و در طرف دیگر زن مامایم با تمام امکانات صوتی و تصویری یعنی جیغ، داد و بیداد، شکوه و شیون...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:7 توسط علی| |
 

هوا گرمتر از آن بود که بتوان آن را یک روز بهاری به حساب آورد. کوچۀ خالی رهگذری را در خود می دید که لنگ لنگان از آن می گذشت. سگ ها بوی غریبه را حس کرده بودند و مدام پارس می کردند، آن ها نیز مثل صاحبانشان غریبه ها را خوش نداشتند؛ پسربچه ای که از روبرو به سمت دیگر کوچه حرکت می کرد، با دیدن غریبه گام هایش سست شد، از هیبت غریبه ترسید، آرام آرام خود را به طرف دیوار کشانید، طوری رفتار می کرد تا غریبه که غرق در افکارش بود، متوجه حضور او نگردد. غافل از آنکه اگر هم غریبه او را می دید نائی برای دنبال کردن او و هدفی برای دریدنش نداشت. اصلاً او تربیت نشده بود تا به انسان ها کاری داشته باشد.

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:18 توسط علی| |
 

بود نبود بودگار بود...
در روزگاران نه چندان قدیم در سرزمینی نه چندان دور دختری زیبا به نام سیندرلا زندگی می کرد. پدر و مادر سیندرلا هردو مرده بودند و سیندرلا همراه مادر اندرش و دو خواهر اندرش زندگی می کرد.
سیندرلا مجبور بود همه کارهای سخت را به تنهائی انجام بدهد ولی دختر های مادراندرش از صبح تا شب به غیر از فیشن کردن و چکر زدن با دوستانشان کاری نداشتند.
تا اینکه یک شب حاکم شهر در بین سریال تولسی اعلام کرد که قرار است پسرش ازدواج کند و برای پیدا کردن دختر مورد نظرش یک میهمانی را در هوتل اینترکانتیننتال ترتیب داده است و از همه دختران جوان دعوت نمود تا در این میهمانی شرکت کنند.
مادراندر سیندرلا به دو دخترش گفت که باید به بهترین لباسها را تهیه کنند و در شب میهمانی آنقدر آرایش کنید که ماه پیشتان بد کند. سیندرلا هم دلش می خواست در میهمانی شرکت کند شاید شاهزاده او را انتخاب می کرد و از این بدبختی نجات می یافت. اما مادراندرش گفت «تو اجازه نداری!»
بالاخره روزی فرارسید که شبش میهمانی حاکم بود. مادراندر سیندرلا به همراه دو دخترش برای میهمانی رفته بودند. سیندرلا در خانه تنها مانده بود. اول خواست به چند نفر از دوستانش تلیفون کند موبایلش برای یک میسکال هم دارائی نداشت. پیش خود فکر کرد تلویزیون تماشا کند اما از اینهمه سریال هندی حالش به هم می خورد. اصلا چرا او اجازه نداشت در میهمانی حاکم برود مگر نه اینکه دموکراسی بود پس آزادی کجا رفته بود چرا حقوق زنان و اطفال و حیوانات رعایت نمی شد.
نشست و گریان کرد تا فرشته آرزوها بیاید اما هرچه بیشتر منتظر ماند کمتر از فرشته خبری شد. تا اینکه فرشته آرزوها یک پیام کوتاه (SMS) به موبایل سیندرلا فرستاد «Cinderella montazere man nabash man dar jalase qora kashi Bank hastam khodat yak khak bar sarat kon»
همین بود که سیندرلا تمام عزم خود را جزم کرد و مقاله ای بلند بالا در مورد تضییع حقوق زن و کودک و حیوان نوشت و در یک وبلاگ شخصی نشر کرد و همزمان به کمیسیون حقوق بشر و حقوق زن و حقوق طفل و حقوق حیوان ایمیل روان کرد.
بعد از چند روز از نشریات مختلف ، تلویزیون ها ، رادیوها و ... برای مصاحبه با سیندرلا آمدند و اینجا بود که سیندرلا محبوبترین شخصیت سرزمین نه چندان دور. همه برای گرفتن عکس با سیندرلا و امضای او سرو پا می شکستند این درحالی بود که سیندرلا به نوشتن مقالات ادامه می داد و هرچند بانک مرکزی سرزمین نه چندان دور گفته بود معامله با پول های بیگانه خلاف قانون است  بازهم هر مقاله او صدها دالر به فروش می رفت.
خبر به گوش حاکم سرزمین نه چندان دور و پسرش رسید و عکس های سیندرلا را در روزنامه ها دیدند و او را دختری مناسب برای همسری شاهزاده دیدند و به خواستگاری او رفتند.
اما اینجا بود که سیندرلا گفت «شما تا حالی کجا بودید؟ من نمی خواهم عروسی کنم. من می خواهم یک نویسنده و منتقد بزرگ شوم ....»
حاکم و شاهزاده با لبهای کشال و دستان درازتر از پاهایشان به قصر برگشتند .
قصه ما به سر رسید شاهزاده به سیندرلا نرسید.

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:27 توسط علی| |
 

دو خط موازی زائیده شدند. پسرکی در کلاس (صنف) درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی نگاهی پرمعنا به خط دومی کرد و گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم... خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی:... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ... من روزها کار می کنم. می توانم خط کنار یک جاده متروک شوم... یا خط کنار یک نردبام (زینه). خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط کنار یک نیمکت (چوکی مکتب) خالی در یک پارک کوچک و خلوت! چه شغل شاعرانه ای...! در همین لحظه معلم فریاد زد:

 

دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:25 توسط علی| |
کودکی آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: «از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه: «اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»
خداوند لبخند زد: «فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واپه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوئید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: «نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»
                                                 از نویسنده ناشناس
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:53 توسط علی| |
خیلی وقت بود به پدر بزرگم سر نزده بودم. مشغله روزگار اینقدر من را در خود فرو برده بود که توجه کمتری نسبت به عزیزانی که چشم امیدی به ما دارند پیدا می کردم. خوب شد که امروز که هم کار اداری نصف روزه و هم مردم می گن سرزدن به اون عزیزان ثواب بیشتری داره تونستم برم پیشش......

پدر بزرگ من توی شهری در قلب شهر خود ما زندگی می کنه اما شهری که هم مردمش و هم خود شهر کلی فرق می کند. مردمش هیچوقت دروغ نمی گن. فریب نمی دن اذیت و آزار نمی کنن و خلاصه میشه بهشون اعتماد کرد و هر رازی که داشتی بهشان بگی.

خود شهر هم خیلی قشنگه. خونه ها همه مثل هم هستند. کوچه های باریک به اندازه عبور مسافران و تازه واردها و روی در هر خونه اسم صاحب خونه نوشته شده تا آدرس پیدا کردن آسان بشه . هر چند بعضی از خونه ها یک کم بلند تر از بقیه هست اما در کل این بلندی چندان تفاوتی را موجب نمیشه.

اول که وارد شهر شدم یک سلام دسته جمعی به همه خونه ها و صاحب خونه ها کردم بعد رفتم در خونه پدر بزرگم یک سنگ ریزه برداشتم و در زدم آخه خونه های این شهر زنگ نداره اف اف هم نداره بعد یک فاتحه برای شادی روح پدر بزرگ جون خوندم و کلی براش درد دل کردم میگن مرده ها هم می تونن برات دعا کنن و توی مسائل زندگی کمکت کنن.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 10:1 توسط علی| |

یک شب سرد زمستانی بود از آن شب ها که کره اسب را توی شکم مادرش یخ می زد ، پدرم شب های سرد ماه اسفند (حوت) را اینطوری توصیف می کند. من هم مثل همه آدم هایی که شب ها می خوابند خوابیده بودم یکدفعه با صدای در خانه از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم یک ربع به یک نصفه شب مانده بود اول فکر کردم صدای باد بوده یا شاید خواب می دیدم اما خوب که گوش کردم نه انگار یکی واقعا در می زد بلند شدم چراغ را روشن کردم کلید را از روز طاقچه برداشتم همین که در اتاق را باز کردم احساس کردم هزار تا دکتر یک دفعه هزار تا آمپول یخ را بر هزار نقطه از بدنم تزریق کردند و در جا خونم یخ زد ولی کسی که پشت در بود خیلی عجله داشت چون با تمام توان داشت در می زد..........


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:16 توسط علی| |

دستام یخ کرد....

 

کی گفته امروز همان فردای دیروز است. هر کی گفته خیلی اشتباه کرده. بذارید همه قضیه رو براتون بگم شاید شما هم با من موافق باشید....

دیشب هم مثل شب های گذشته براش نوشتم دوست دارم ولی جواب نداد نمی دونم چطور شد که برای یک لحظه تصمیم گرفتم فراموشش کنم تصمیمم اونقدر جدی بود که براش جانشین هم در نظر گرفته بودم گفتم همین فردا همین فردایی که با اومدن خورشید صبحش شروع می شه گفتم اون که نمی خوادت تو چرا سعی می کنی شاید با یکی بهتر از تو خوشبخت تر بشه قسم خوردم فردا می رم و رو در روش می ایستم بهش می گم کور خوندی که هر بلایی خواستی سر دلم در بیاری من هیچی نگم من دیگه دوست ندارم برو با هر کی که دوستش داری برو.....

اما فرداش.......


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 10:58 توسط علی| |

 

 

دیشب حسابی خیس شدم آخه از آخرین ایستگاه تا خونه ما تقریبا یک کیلومتر شایدهم بیشتر فاصله وجود داشته باشد و تمام این فاصله را زیر بارونی که باد به صورتم می زد طی کردم به خونه که رسیدم اولین چیزی که شنیدم حرف مصطفی (برادرزاده ام) بود که گفت« عمویی! موش آبکشیده شدی؟» اگه هر کس دیگه ای این حرفو می زد شاید اخم می کردم و شاید هم بد و بیراه می گفتم اما در جواب اون خندیدم هنوز ننشسته بودم که برق هم رفت معلوم بود با اون بادی که می اومد. شب زیر نور چراغ برق ذخیره ای و بعدش که ذخیره اون هم تموم شد زیر نور پیکنیک گاز تا ساعت ۱۱ و نیم نشستم نوشتم بعد لحاف دوم رو هم کشیدم رومو خوابیدم و عجب خوابی تا صبح بیدار نشدم.....

 صبح با صدای مجتبی (برادرزاده کوچیکترم)......

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 8:50 توسط علی| |