حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
حرف تازه ای ندارم... ببخشید.
قرارگاه
صداي جيرجير جرس ميآمد. همان كه از سرشب تا صبح در صحن حويلي ميخوانَد، بايد هوا تاريك شده باشد. صداي گريهي فرحناز ميآمد و صداي پدرش. گردنم شخ شده بود. سرم سنگيني ميكرد. آهسته آهسته پلكهايم را باز كردم. هريكين سوسو ميزد. سايهي غلام حسين روي ديوار راه ميرفت. از اين سر اتاق ميرفت تا آن سر و برميگشت. تمام اتاق براي او چهار قدم بيشتر نبود. چهار قدم را ميرفت، جاي در جاي چرخ ميخورد و باز پس ميآمد. چند بار چشمهايم را باز و بسته كردم و آهسته پهلو به پهلو شدم. پيشم نشست. فرحناز خُتخُت ميكرد. حتماً خيلي گريه كرده و خسته شده بود.
« بيدار شدي؟!»
صدايش هميشه آرامم ميكرد. و هربار كه مرا جن ميگرفت، وقتي به هوش ميآمدم، او را ميديدم كه دستهاي مرا گرفته و مالش ميدهد. فرحناز را عمهام ميگرفت. نواسهاش بود.
«عمهام كجاست؟»
يادم نميآمد، اينبار كجا از هوش رفته بودم. و وقتي به خود فشار آوردم تا يادم بيايد، سرم بيشتر درد گرفت.
«خانه رحيم خان، پيش باقر»
«باقر؟!»
يك دفعه چيزي به يادم آمد، خيستم و سر بستر نشستم. سرم در حال تركيدن بود. نتوانستم نشسته حرفم را بزنم. خوابيدم.
«باقر را چي شده؟... تو نرفتي؟»
فرحناز كه صداي مرا شنيد گريه را از سر گرفت. دستم را روي نمد دراز كردم. آهسته فرحناز را از بغلش جدا كرد و سرش را روي دستم گذاشت. پيراهنم را بالا زدم و پستانم را در دهانش گذاشتم. با چه اشتياقي ميمكيد. سينهام سوخت. اُف كشيدم ولي دلم نيامد دهانش را از سينهام جدا كنم.
در حالي كه بلند ميشد گفت:« من ميروم ننه تنها نباشد.»
« صبر كو باهم ميرويم»
« تو را نميبرم. يك شنيدي باقر...» حرفش را خورد.
« كجا مرمي خورده؟»
برگشت صورتش برافروخت. نميدانم از اينكه من ميدانستم باقر مرمي خورده اين طور شد يا چيز ديگري بود، در ذهنش.
سينهام باز سوخت. شيري نمانده بود. بيخود به ياد حرفهاي عمه افتادم. ميگفت در فاميل ما هيچ سابقه نداشته بچه را شيرخشك بدهند. بازوي فرحناز را گرفتم و او را بين خود و ديوار قرار دادم. پشتم را به غلامحسين كردم. سينه ديگرم را از زير پيراهن بيرون كشيدم و قبل از اينكه دوباره خُتخُتهايش تبديل به گريه شود به دهانش گذاشتم.
نشست پهلوي من و با انگشت اشاره صورتِ فرحناز را نوازش ميكرد. فرحناز هم آرام گرفته بود و در خواب شير ميخورد.
« حالي بهتر استي؟» بدون اينكه جوابي بدهم دوباره ادامه داد: «فرحناز كه خو كرد، باهم ميرويم.»
دلم آرام گرفت. اگر اتفاقي براي باقر ميافتاد هيچوقت مرا با خود نميبرد. هرچه باشد برادرم است. برادر تني كه نه، آيات قرآن داريم. از قوماي پدري من بودند كه وقتي مادرش مرد، پدرش او و برادر كوچكترش را گرفت و آمد پيش ما. مادرم برادر كوچكش را شير داد و او شد برادر من و بعد كه كلان شديم من و باقر هم در يك عيد آيات قرآن خوانديم.
چهار سالي از من خوردتر بود اما اينقدر هشيار بود كه مثل يك برادر كلان با من رفتار ميكرد. پدرش سال پيش مرد و برادر كوچكش با خانهي مادرم رفتهاند ييلاق.
غلامحسين دهقاني گرفته بود و ما مانديم. باقر هم بخاطر من ماند. ميگفت خواهرم غير از من برادر ندارد و من او را تنها مانده نميتوانم. پيش از جنگ مكتب ميرفت ولي چند ماهي ميشد كه با مجاهدين ميگشت.
قشلاق ما را كه مجاهدين گرفتند، او هم شبها قرارگاه ميرفت. او را جبهه نميبردند. خُرد بود اما صدايش را، وقتي قرآن ميخواند همه دوست داشتند. ميبردنش قرارگاه و او آنجا قرائت ميكرد. همهي قرارگاه او را دوست داشتند.
بعد از ظهر فرحناز خواب بود و من داشتم خمير ميكردم كه قاسم آمد. جوانمرگ آورده نياورده گفت: «باقر مرمي خورده!»
همان بود كه مرا جن گرفت و پهلوي دسترخانِ خمير افتادم. «خمير!»
غلامحسين صدايم را شنيد. گفت: «مادر قاسم-خير ببينه- نانَ پخته كده خودش خانه رفت.»
«خير ببينه... او بچه جوانمرگش خو...»
فرحناز ديگر شير نميمكيد. خوابش برده بود. آهسته دستم را از زير سرش برداشتم. پدرش پتويي را قات كرد زير سر او گذاشت.
* * *
وارد اتاق كه شدم، همهي مردها به جز رحيمخان و داكتر كه در دوطرف باقر نشسته بودند، بيرون شدند. باقر خوابيده بود و رويش، رويانداز سفيدي كه از تميزي برق ميزد، انداخته بودند. داكتر داشت سرمي كه به دست چپش زده شده بود را عوض ميكرد و رحيم خان از او در مورد آن شب ميپرسيد. عمه داشت چيزي شبيه لباس را در بقچه ميپيچيد. چهرهي باقر سفيد شده بود و در چشمهاي من خيلي لاغر به نظر رسيد. با ديدن من، لبخندي صورتش را پوشاند. نتوانستم جلو خودم را بگيرم. اشك در چشمانم حلقه زد. رفتم و كنار پايش نشستم.
«هه مادر فرحناز! غير از گريه كدن چيز نو ياد نگرفتهاي...» در آن حال هم شوخي از يادش نرفته بود.
اشكهايم را كه حالا قطره قطره روي صورتم ميلغزيدند، با گوشهي چادرم پاك كردم. عمهام تشر زد: «آرام دختر. خجالت بكش! ده جايي كه احوالش را پرسان كني، گريه داري؟»
رحيمخان به داكتر اشاره كرد و باهم از اتاق بيرون رفتند. غلامحسين جاي رحيمخان نشست و من هم بالاتر قرار گرفتم. گودي چشمان باقر انگار بزرگتر شده بود وسفيدي چشمانش در آن گم ميشد. هركاري كردم نتوانستم جلو گريهام را بگيرم و شروع كردم به هقهق. غلامحسين در حالي كه رويانداز را مرتب ميكرد گفت: «از زبان بچهها شنيده. من برش نگفتهام...»
باقر نگاهش را از من گرفت و با همان شرمي كه هميشه در نگاهش به غلامحسين بود، به او نگريست: «يازنهجان خير است.» و دوباره نگاهش را به من بخشيد: «فرحناز كجاست؟»
گريه امان نداد تا جوابش را بدهم. غلامحسين گفت: «خواب است. در خانه تنهاست... تا بيدار نشده بايد پس برويم.»
سردردم دوباره برگشته بود. عمه نزديك آمد سعي كرد بلندم كند. همراه با سردرد، صدايِ گريهام بلندتر و بلندتر ميشد. باقر رويانداز را كناري زد و پهلويش -جايي كه غلامحسين گفته بود مرمي خورده- را از روي پيراهن نشانم داد. هيچ خون يا شكافي ديده نميشد.
«سيل كو. مره هيچ چيز نشده. يك خراشه كرده رفته. صبا خودم ميايم خانه خوارم.»
«ت... ت... ت... تو...»
با گفتن اولين كلمه قفل زبانم باز شد.
«تو خو هوشيار بودي. تو خو ميفهميدي. چرا خوده ده اي روز انداختي...» انگار قطرهاي اشك و كلمات باهم مسابقه گذاشته باشند، هركدام ميخواستند زودتر خود را نشان بدهند.
باقر روي آرنجهايش تكيه داد و كمي خود را بالا كشيد. « خوارجان، گُلَي شناخته فير كرد. باز كه مرمي اول پيش پايم خورد، صدا كَدُم، «او گلي! مه هستم باقر» و خود را در روشنايي گرفتم تا ببينه، ولي او باز فير كرد.»
غلامحسين دستش را روي پاي او گذاشت: «هيس!» زير نور گَيس ديدم كه لب پائينش را گزيد. «خير است، آهستهتر. به ديگرا خو نگفتي كه شناختياش؟»
«نه. كسي پرسان نكرد.»
«اگر هم پرسان كردن بگوي نشناختم. اوقدر زخمهاي كاري نيست. مردم مرمي راكت ميخورن، اَخ نميگن.»
و لبخند ساختگي را كنج لبش نشاند.گريهام بند آمده بود. نميدانستم چرا نبايد به خان بگويد. خان ميتواند گلمحمد را جزا بدهد. از وقتي مجاهدين آمدهاند و حتي از وقتي كه پوسته دولتيها هنوز سر دوراهي بود، همه چيز را خان فيصله ميكرد. اما نميدانم اصرار غلامحسين در پنهان كردن موضوع براي چي بود.
وقتي كه براي خانه رفتن بلند شديم، خيالم راحت شده بود و مطمئن بودم فردا صبح وقتي هنوز خروسها دومين اذان خود را ندادهاند باقر با پاهاي خودش به خانهي من خواهد آمد. و در خيال براي صبحانهي باقر شير گرم ميكردم و سر دسترخان برايش ميگفتم كه چقدر خوشحالم كه او هم مرد شده. مردي كه همين دو شب پيش سه مرمي از جانش تير شده و برايش ميگفتم كه ديشب سر راه خانهي خان گوسالهي سياه و سفيد را نذر سلامتي او كردهايم.
* * *
به غير از وقتهايي كه نوبت آبِ شبانه داشته باشد ديگه هيچوقت اين موقع بيدار نميشد. اگر تكاني ميخورد ميدانستم رفته بيرون نسوارش را تف كند و يا قوغهاي آب بكشد، دستهايش را از دو طرف آن بگيرد و لبش را بر لبهي قوغه برابر كند و آب بخورد. اما اينبار در ميان تاريكي داشت صندوق حلبي كه پارسال از خانهي مادرم آورده بوديم را وارسي ميكرد. اين را از صداي برخورد چيزي به ديوارهي صندوق فهميدم. آنقدر گرنگ خواب بودم كه نميتوانستم حدس بزنم. فقط به صداها گوش ميدادم و تنها چيزي كه مرا بيدار نگه ميداشت حس كنجكاويي بود كه مثل يك گياه شبرو داشت در من جوانه ميزد.
صداي ريختن چيزهايي توي صندوق باعث شد چشمهايم را باز كنم، چيزي شبيه سنگچيل يا تشليِ بازي بچهها. فكر كردم؛ تنها چيزي كه ميتوانست اين صدا را در بياورد و در صندوق حلبي بود، مرميهاي «دهتَك» بود. دهتكي كه حاجي -خُسُرم- با ده مرمي از كدام كسي هديه گرفته بود و غير از يك روز -در همان وقتهايي كه حاجي زنده بود- و پدر و پسر باهم رفته بودند تا دامنه كوه و هر كدام دو مرمي فير كرده بودند، ديگر هيچوقت از صندوق هم بيرون نيامده بود.
چشمهايم را مثل كورموشها تنگ و باريك ميكردم تا شايد ببينم چه كار ميكند اما فقط وقتي كه صداي بست شدن در صندوق را شنيده بودم، توانستم بلند شدنش را مثل شبهي ببينم.
همان داخل بستر دست و پايم را دراز و كوتاه كردم و شخيام را گرفتم. بعد بلند شدم و نشستم. چادرك گاج را از روي بالشت برداشتم و روي سرم انداختم. به طرف من آمد و روي بستر خودش-كنارم- نشست. موهاي فرحناز را نوازشي كرد و گفت: «خَو شو. زود پس ميايم.»
و همانطور كه بلند ميشد دست چپش را درون جيب واسكتش خالي كرد. جرينگ، مرميها صدا دادند. بند دهتك را روي شانهاش انداخت. قبل از اينكه از دروازه خارج شود پرسيدم: «اگر عمه پرسان كرد...»
خوب ميدانستم كه ميفهمد. هر وقت شرم ميكردم چيزي را بگويم از عمه كمك ميگرفتم و هر وقت عمه نميبود طوري وانمود ميكردم كه انگار عمه گفته است. اما هميشه لبخندش مرا بيشتر خجالت ميداد. با لبخندش ميگفت: «ميدانم كه برايم نگراني.»
و اينبار به جاي آن لبخند هميشگي فقط گفت: «به كسي نگوي. تا قرارگاه ميروم، صبح نشده پس ميايم.»
پايان
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
19:22 توسط علی| |

