تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

«روح الله» عزیز سلام. وقتی این مطلب را می نویسم که همه خوابند. صبح زود است و هم اتاق هایم خود را برای خستگی یک روز دیگر در نمایشگاه بین المللی کشاورزی کابل، آماده می کنند. اما من نمی توانم بخوابم. نه اینکه دیروز فارغ از جنجال بوده ایم یا امروز خواهیم بود، نه. شاید به خاطر اینکه تو حالا یک مدال آور المپیکی و شاید به خاطر اینکه افغانستان حالا در بیجینگ (پکن) صاحب اولین مدال تاریخ المپیک خود شده است. اما یقین دارم که بیشتر بیخوابی من از این است که تو با این مدالت بار بزرگی بر شانه های ما گذاشتی.

حالا تو یک قهرمان هستی، قهرمان کشوری که در بسیاری از آمارهای جهانی آن آخرها کز کرده و با میلیاردها دلار کمک جهانی تکانی به خود نداده است. وقتی می بینم چند میلیون دلار برای برگزاری این جشنواره کشاورزی که حاصلی جز هیچ ندارد، خرج شده است، (از زبان یکی از مسئولین شنیدم 80 میلیون دلار) و تو در گوشه ای از همین شهر در یک ساختمان که خود نام آن را باشگاه قرار دادی، تمرین می کنی، به حال خودمان تاسف می خورم.

خوب می دانم تو حالا یک قهرمانی. و یک قهرمان باید قهرمانانه زندگی کند. موتر(خودرو) آخرین سیستم، خانه داشته باشد. و از همه مهمتر عزیز نگه داشته شود و به او احترام گذاشته شود.

و می  دانم یک قهرمان که اگر لب تر کند، تابعیت هر کشوری به او داده می شود. مثل خیلی ها که بودند و رفتند.

 

نیکپای عزیز!

اما خواستم چیز دیگری هم به تو بگویم. اگر تو را به عنوان اولین آورنده مدال در تاریخ افغانستان احترام نکردند، هیچ به خود مگیر که شاید اگر به زور بازوان خودت (لگدهایت) سهمیه المپیک را نمی گرفتی، هیچ گاه بخت حضور در این چنین مسابقاتی را پیدا نمی کردی. چرا که خوب می دانی در راس مدیرانی قرار دارند که جز گرفتن رشوه و پارتی بازی دیگر کاری نیاموخته اند. و این برد دیگری برای تو بود که بعد از مدال آسیاییت این مدال برنز با چنگ و دندان به دست آوردی.

 

و درنهایت روح الله عزیز!

از مردمت اگر تو را نشناختنت گله نکن که بسیاری در یافتن نان شب خود حیرانند و تو یا المپیک را نمی شناسند و آن تعداد محدودی که شب ها از سیری زیاد آرام ندارند هم، از افتخار مدال المپیک بی خبرند و شاید به جز «بزکشی»، «کبک جنگی» و «سگ جنگی» ورزشی نشناسند.

اما مطمئن هستم، آنانکه بدانند المپیک چه میدان بزرگی است و آنانکه تو، قهرمان ما را بشناسند، به استقبالت خواهند آمد و بر شانه های خود از میدان هوایی (فرودگاه) تا «برچی» خواهند برد.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 9:58 توسط علی| |
همان گونه كه قبلا اعلام شده بود، مهلت ارسال داستان براي مسابقه خانه‌ي داستان بلخ تا پايان ماه سرطان (تير) 1387 بود كه تا آن تاريخ حدود سي داستان ده داستان برگزيده مسابقه
به دفتر خانه‌ي داستان بلخ رسيده است. و كار خواندن داستان و داوري بر آن‌ها آغاز شده كه در نتيجه ده داستان كه فهرست آن‌ها در زير خواهد آمد، اقبال يافتند تا به دور دوم راه يابند.
از بين اين آثار داستان اول كه برنده مبلغ (30000) افغاني خواهد بود، توسط آراي داوران برگزيده خواهد شد.
ليست ده اثر برگزيده و راه يافته به دور دوم مسابقه داستان نويسي خانه داستان بلخ (البته داستان‌ها به ترتيب نخواهد بود يعني بالاتر بودن نام آثار دليل بر انتخاب اول آن‌ها نيست.):

- داستان «آشار» از «عبدالواحد رفيعي» /
- داستان «گمشدگان كوته‌ي سنگي» از «محمد تقي اخلاقي» / كابل- افغانستان
- داستان «سنگ مفت، گنجشك مفت...» از «امان پويامك» / جوزجان- افغانستان
- داستان «بسراق‌هاي مادر» از «معصومه حسيني» / مشهد - ايران
- داستان «سياه» از «سكينه محمدي» / مشهد - ايران
- داستان «بندباز» از «معصومه كوثري» / مزار شريف - افغانستان
- داستان «من خودم سه نفرم» از «محمد امين محمدي» / مزار شريف - افغانستان
- داستان «شب اول قبر» از «سيد علي موسوي» / مزار شريف - افغانستان
- داستان « و ما ها تمام گرد و خاک زمین را به آسمان می بریم» از «حبيب صادقي» / كابل-افغانستان
- داستان «ماده سگ سفيد» از «سهراب سامانيان» / مزار شريف - افغانستان

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:31 توسط علی| |