حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
باد ميپيچيد و ميپيچاند. خاك را بلند ميكرد و به در و ديوار ميزد. انگار از مردم اين ديار به خشم آمده باشد. درختان در برابرش قامت خم ميكردند و او هووو ميكشيد. قالي سبز كشتزاران تشنه با حركت تند باد موج ميزدند. اندك مردمي كه هنوز خانه نرفته بودند، با قديفه سر و صورت خود را پوشاندهاند و دامن لباس محلي شان در دست اين كودك خشمگين به هرسو كشيده ميشود.
ابرهاي تيره كه از مغرب ميآيند، لحظه به لحظه بيشتر ميشوند و آسمان را ميپوشانند. خورشيد پيش از وقت غروب كرده اما نه در پشت كوه قاف بلكه پشت ابرهايي كه آمدهاند خود را نشان بدهند و نبارند، دل برزگران و چوپانان را بسوزانند و شكي كه در دل اهالي است را بارور بسازند. شكي كه كمكم با افسانهها درهم آميخته و در دل هركس به شيوهاي سربرآورده. يكي ميگويد:« زمستان وقتي برفها زياد شده بود، يك مالدار، قرآن را به طرف آسمان گرفته و گفته ديگر نبار...» ديگري ميگفت:« اينها همه بخاطر گناهان ماست...» و از يكي كه ريش بلند سياهي داشت و چشمهايش سرمه كرده بود، شنيدم:«وقتي كافرها اختيار ملك مسلمانا را در دست گرفته باشند خشم خداوند برخواهد خواست....»
باد ميپيچد و ميپيچاند. صداهاي بلندي گاه و بيگاه به گوش ميرسند. پدر كه داخل آمد گفت:« نه. اين هم گذشت و چيزي نباريد... ستارهها در آسمان چشمك ميزنند.» انگار نه انگار كه همين چند دقيقه پيش بود آسمان سياه چراغ اميدي را روشن كرده بود. ميخواست ببارد. اما حالا پدر ميگويد...
صبح وقتي بيدار شدم، بوي خاك باران خورده بينيام را نوازش داد. بلند شدم و بيرون رفتم. انگار هزاران شاپرك در ميان برگ درختان حركت كنند، صداي برخورد بالشان را ميشنيدم. هزاران شاپرك بودند يا هزاران فرشته كه با خود قطرات باران را به زمين ميرساندند. داشت باران ميباريد. كاش ميتوانستم لحظهي شادي چوپاني را ببينم كه حالا دست به سوي آسمان بلند كرده. بايد چشمش برق بزند. حالا ديگر علف سبز خواهد شد.
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت
16:8 توسط علی| |
