تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

بررسي داستان «آتش افروخته» از احمد رضا اخلاقي (داستان را از اینجا بخوانید)
سيد علي موسوي

داستان، داستان پيروزي خير بر شر است، پيروزي جوهره‌ي پاكي بر پليدي‌هايي كه انساني را به زنجير كشيده‌اند. ما در اين داستان با جواني به نام «نويد» روبرو هستيم كه به او الهام مي‌شود. نمي‌داند خواب است يا بيدار اما مي‌داند «آتشي» به او مي‌گويد تو «بد» هستي. نويد بد است و اين را همه مي‌گويند. اما اينكه چطور بد شد، نويسنده به ما نمي‌گويد و اين است سوال مبهمي كه در اين داستان بايد به دنبال آن گشت.
اما اخلاقي در ابتداي داستان به ما مي‌گويد به دنبال چيز ديگري باشيم، به دنبال اينكه چرا نويد «آدم» شد. خودش به ما مي‌گويد كه او هم نمي‌داند. مي‌گويد «نفهميدم» اما در پايان داستان او خود نيز «نويدِ ديگري» مي‌شود. كسي مي‌شود كه كارهاي نويد را مي‌كند. به همانجايي مي‌رود كه او مي‌رفته... خواننده كسي را مي‌خواهد تا به او راست بگويد. يا اگر هم راست نمي‌گويد، طوري دروغ بگويد كه متوجه نشوند. خواننده‌ي داستان مي‌خواهد باور كند، هرآنچه در داستان است واقعي است. و وقتي راوي  را با سوالي در اول داستان دست به گريبان مي‌ببيند، باور نمي‌كند كه به او به راست گفته باشد.
خواننده با دنبال كردن زندگي نويد، حدس مي‌زند (بلكه كامل درمي‌يابد)  تمام تغييرات او بخاطر خواب‌هايي است كه او را رها نمي‌كند و اين تنها دليل است براي يك تغيير يكصد‌وهشتاد درجه‌اي از «خير» به «شر».
اينگونه داستان‌ها يا شايد بهتر بگوئيم افسانه‌ها در متون كهن ادبيات بسيارند. از نمونه‌هاي واقعي مانند «ناصر خسرو» گرفته تا آن دزد بغدادي كه با شنيدن نواي قرآن شبيخون بر كاروان را رها كرد و شد آن كه بايد.
اما داستان نويد اينگونه نيست. به او الهام مي‌شود و اين الهام يك شب و دو شب نيست. الهامِ او خوابي است كه يكباره با كنايه صدايش نمي‌كنند، بلكه مستقيم به او گفته مي‌شود تو «بدي» و وقتي كه بعد از نيم داستان نويد «آدم» مي‌شود، آن لحظه هم الهام رهايش نمي‌كند واو مي‌شود آنكه نيمي از بار داستان را بايد بر دوش بكشد؛ «آتش» كه بر او سجده مي‌كند و او نيز مي‌شود همپايه «بابايِ آدمش» ولي هنوز هم مي‌پندارد «آتش روزي او را خواهد سوزانيد.»
او از محيطي كه در هيچ كجاي داستان از آن تصوير بدي نديده‌ايم، مي‌گريزد. از دانشگاهي دل مي‌كند كه او را بد مي‌پنداشته‌اند. اكنون كه او خوب شده بايد ميان عزيزانش بيشتر دوست داشته شود. اما او اين كار را نمي‌كند. به قبرستان مي‌رود و با استفاده از قدرتي كه در او ايجاد شده با «مردگان» صحبت مي‌كند. به بيابان مي‌رود و در انتظارِ آمدن «موعود» شعري را از «مرحوم آغاسي» مي‌خواند.
هرچند مسئله‌ي «انتظار» جايگاه بزرگي در ادبيات (خصوصاً ادبيات فارسيِ حوزه‌ي ايران) دارد. اما براي پيدا كردن منزلتي در جامعه‌ي كنوني افغانستان، راه را بايد از جاي ديگري آغاز كرد.
آتش افروخته متفاوت از داستان‌هاي ديگر «اخلاقي» است. در اكثر داستان‌هاي اين نويسنده عنصر مكان و زمان نقش بارزي را ايفا مي‌كنند اما اين‌بار اخلاقي در تجربه‌اي ديگر داستان را در حال و هوايي مي‌گويد كه كيفيتِ مكان و زمانش را بايد بيشتر از آنكه احساس كنيم، خود حدس بزنيم. و در توصيف اين عناصر از سوي نويسنده كم‌كاري زيادي را شاهديم. دانشگاه، قبرستان، كوچه و خانه‌اي كه قسمتي از جريان داستان در آن اتفاق مي‌افتد، هيچگاه براي خواننده تعريف نمي‌شوند. هرچند در مقايسه به كارهاي ديگر ايشان توصيف در همه زمينه‌ها كم است.
شخصيت‌هاي داستان گنگ‌اند. هيچكدام پرداخت نشده‌اند. از چهره، قد، رفتار و... «نويد» همان مي‌دانيم كه از راوي. حتا نام راوي را هم نمي‌دانيم، راوي براي ما فقط همان «فلاني» است.
شخصيت‌هاي داستان كم‌اند و اين موهبتي است در داستان كوتاه و دليلي است براي بهتر پرداخته شدن به آنها. حتا درون‌كاويِ لازمه هم براي ما انجام نمي‌شود و تنها دليل اين امر هم انتخاب زاويه ديد اول شخص براي اين داستان آن‌هم براي كسي كه خود شخصيت اول داستان نيست، تنها يك بيننده است. بيننده‌اي كه گاه درون دوستش را هم مي‌بيند و آنقدر به او نزديك مي‌شود كه در آخر داستان او را در مي‌يابد. كاري كه كمتر از يك راوي اول شخص با ديد محدود انتظار مي‌رفت.
«آتش افروخته» داستان دغدغه‌هاي نويسنده است كه از ذهنش به صورت كلمات جاري شده‌اند و در اينجاست كه اتهام «بر منبرِ وعظ رفتنِ نويسنده» و «برجاي گذاشتن ردپايش» را از داستان به دور نمي‌بينيم.
اما در مجموع داستان زيباست. زيبائي‌هايي را براي خواندن دارد و براي درك كردن و براي آموختن همچون ديگر نوشته‌هاي نويسنده كه به آقاي اخلاقي بابت اين احساس پاك و لطيف و اين قلم شيوا تبريك مي‌گويم.
                   پايان                 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:26 توسط علی| |
كنارم مي نشيند. بوي تند تنباكو مي دهد. سگرتي بین لبانش گذاشته و با ولع زياد دودش را فرو مي‌دهد. لباسش سرد است و وقتي به من مي‌چسبد، لباس هاي من هم سرد مي‌شوند. يك دستش به سگرت است و دست ديگرش را در جيب كتش فرو برده. دودي كه مي‌بلعد را درهوا پخش مي‌كند و زير لب چيزهايي مي‌گويد. شايد هواي سرد و شايد هم اين انتظار را بدوا مي‌كند- انتظار در دهليز يك شفاخانه. دهليز كوچكي كه من صاحب تنها دراز چوكي آن بودم. و حالا با مردي كه بوي تنباكو مي‌داد شريك شده‌ام.
نيم رخش پيداست؛ صورتي گرد و پشمالودي دارد، ابرواني پرپشت و يك بيني گوشتي كه خالي بزرگ بر آن سبز شده‌ برودِ سياهش، شايد از سگرتِ زياد، متمايل به زرد شده. ناخودآگاه فكر مي‌كنم: « آيا آن نيمه صورتش هم مثل اين نيمه است؟ و همين خال بزرگ قهوه‌اي را بر آنطرفِ بيني‌اش هم دارد؟»
سگرتش تمام مي‌شود، فيلترش را پيش پايش مي‌اندازد. بلند مي‌شود و با پا آن را له مي‌كند. كلاهش را كمي بالاتر مي‌گذارد و دست ديگر را هم در جيب مي‌برد و دوباره قوز مي‌كند و مي نشيند. به ديوارِ روبرو-‌ شايد به همان سوراخي كه من پيش از آمدن او بدان خيره شده بودم- نگاه مي‌كند.
سگرت دوم را تازه روشن كرده،از دروازه‌اي كه سمت راستِ‌مان قرار دارد و برآن نوشته شده "ورود ممنون" نرس با چپن سفيدش بيرون مي‌آيد....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:5 توسط علی| |