تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

روزي تو هم مثل ديگر سنجاقك‌ها پرواز خواهي كرد. بدنت را صاف مي كني و مي‌پري. چند چرخ روي آبگير مي‌زني، آبگيري كه من به نام تو كردم و وقتي تو احساس كني مي‌تواني بپري، آبگير را دوباره به من بخشيده‌اي و در جستجوي يك آبگير بزرگتر بال‌هايت را باز خواهي كرد، بدنت را صافت مي‌كني و مي‌پري.
به سمت شرق بال خواهي گشود، مي‌دانم. همراه سنجاقك‌هاي ديگر، به سوي خورشيدي كه از پشت ني‌ها سربرآورده، پرواز مي‌كني. دور‍ِ اول را فقط چند سانتي‌متر از سطح آبگير بالاتر خواهي ‌پريد. با فاصله‌اي نزديك، سايه‌ات از روي چشم‌هاي من خواهد‌ گذشت. تا ابتداي ني‌ها خواهي رفت و پس خواهي آمد. و اين‌بار براي آخرين بار به آبگيرت، آبگيرم، نگاه خواهي كرد و من تنها مي‌توانم تا نزديك همان ني‌ها سايه‌ات را دنبال كنم. دست و پا بزنم تا از سايه‌ات جا نمانم و همه‌ي اهالي آبگير بدانند من تنها قورباغه‌اي هستم كه عاشق يك سنجاقك شده.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:53 توسط علی| |

نه به همه‌ي دلايلي كه خيلي‌ها مي‌گويند، بلكه فقط به خاطر آرامشي كه با ديدن چهره‌ي تو به من دست مي‌دهد، تو را دوست مي‌دارم.
شما چطور؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:12 توسط علی| |

- چه خبر است؟
- چي؟ ها!... آرد... اينجا آرد مي‌دهند.
- به كي؟
- كساني كه كارت دارند. آن رديف... بايد معلول، معيوب يا بيوه باشي.
- پس بقيه؟
- ديگران آمده‌اند كارت بگيرند. همه مي‌گويند معلول، معيوب يا بيوه هستند.
- شما...؟
- من مي‌خرم... هركس آردش را بفروشد مي‌خرم.
- چند؟
- پانزده صد.
- در بازار چند است؟
- دو هزار و يك صد، شايد حالا دو صد شده باشد.

*

نيم كرسي‌هاي پارلمان خالي است. كوچي ديگران را گفته بي‌خانه. ماتحت ديگران هم سوخته و تحصن كرده‌اند ولي بازهم مجلس برگذار مي‌شود و نمایندگان (آن تعداد که مانده اند)  وزيران را به خاطر گراني مواد اوليه خوراكي به استيضاح تهديد مي‌كنند. از همان استيضاح‌هايي كه در مورد وزير خارجه اعمال شد. استيضاح شد، جواب قانع كننده نداد،‌ راي اعتماد نياورد، بازهم وزير است.

*

- الو سلام.
- سلام بفرمائيد.
- بخش پيام‌هاي بازرگانيِ تلويزيون.........؟
- بلي. امرتان؟
- شركت ما مي‌خواست در ميان يكي از سريال‌هاي‌ِ هندي‌‌تان...
- تولسي يا پرينا؟
- هر كدام باشه. كدام بيشتر بيننده دارد؟
- هر كدامش از خود يك قيمت دارد...
- ....
- ....

*

طلوع و افغان از آزادي بيان و پخش سريال‌هايي كه شكم‌ِ بازيگرانِ زنش لخت است مي‌گويند. وزير فرهنگ مي‌گويد اين سريال‌ها ضد اسلامي است. او از كلمات همين اسلامي و ضد اسلامي را خوب مي‌فهمد. چون به كار بردن كلماتي چون دانشگاه و دانشكده را هم يك عمل ضداسلامي گفته بود. آدم كم‌كم شك مي‌كند كه آيا اين دانشگاه‌-دانشگاه كردنِ طلوع هم بخاطر آن آزادي بيان از نوع شكم‌لختش است يا واقعاً خبرهايي است و ما نمي‌دانيم.

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط علی| |
بچه كه بوديم، خيلي دلمان مي‌خواست دكتر بشويم و مرضِ ناعلاج مادرمان را خوب كنيم يا خلبان باشيم و به آسمان‌ها پرواز كنيم. همه با اتفاق مي‌گفتيم علم بهتر از ثروت است و براي روزي در سال هم كه شده، شايد در خيال، درخت مي‌كاشتيم.
 معلم انشاي‌مان كه از قضا معلم ورزش‌مان هم بود، سيگاري آتش مي‌زد و دستش را ،براي تحمل وزن مغز، تكيه‌گاه سر مي‌كرد و چشم‌هايي، كه داد مي‌زد هفته‌اي است نخوابيده‌اند، را روي برگي، كنده شده از وسط دفترچه‌ي مشق پسرش مي‌گرداند تا بداند موقع برگشت به سوي خانه چه و چقدر بايد بخرد. اما ما بي‌توجه با صداي بلند، نبايد كمتر از بيست خط باشدِ آن روز را مي‌خوانديم.
يادش بخير آن روزها كه هفته‌اي دو بار مجبور بوديم؛ يك ساعت ورزش و يك ساعت انشاء.

بدجوري هواي معلم ورزشي  را كرده‌ام تا مجبورم كند بنويسم آن‌هم نه‌كمتر از بيست خط.


 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:35 توسط علی| |