تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

این روزها حالم خوش است ولی بیشتر دوست دارم بخوانم، تا بنویسم.
کتاب بادبادک‌باز (کاغذ‌پران باز) را خیلی وقت پیش از دوستی گرفتم، خواندم و لذت بردم. اما می‌گویند باید فیلمش را هم دید...


...این فیلم نقدی است هنری بر قوم گرایی و نژادپرستی قومی در افغانستان، به خصوص تفكر پان پشتونیزم! از این رو، آنچه آن را درخور توجه كرده است تقابل دو فكر منسوب به جامعه‌ی پشتانه‌ی افغانستان است. فكر نخست، تفكری است سنتی و متعصبانه برخاسته از رقابت‌های سیاسی ریشه دار در تاریخ افغانستان كه برای مشروعیت سلطه‌ی خویش و مطاع نمودن دیگران خود را ساكن اصلی و بومی این كشور قلمداد می‌كند و دیگران را غیربومی و زیردست خویش می‌شمارد؛ و فكر دوم، تفكری است نو و معتدلانه برخاسته از آشنایی او با فرهنگ جهانی برای ملت‌سازی كه همه‌ی ساكنان یك كشور را صرف نظر از قومیت و نژاد آنان، تابع و شهروند آن جامعه و دارای حق و حقوق یكسان می‌داند...

این نقدی است بر این فیل از سایت آتیبان که می توانید ادامه اش را هم در همان سایت بخوانید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:52 توسط علی| |
1
چقدر خوب است آدم بتواند زير آب هم نفس بكشد. به هر سو بروي آب است و آب است و آب...
ولي نمي‌شود. حتا اگر بینی و دهانت را هم محکم بسته‌ باشی، باز از همه‌ی سوراخ‌های بدنت آب وارد می‌شود، مثل یک آبکش. پر از آب می‌شوی. بعد نفست بالا می‌آید و همه، مرده‌ای که تو باشی، را روی آب خندان می‌بینند.

2
اسبت مرده. جنازه‌اش بوی تعفن می‌دهد. ولی چشم سیاهش هنوز به تو نگاه می‌کند و از تو آب می‌خواهد. عرق نکرده‌ای چون آبی در بدنت نمانده تا از همه‌ی سوراخ‌های ریز بدنت خارج شوند. بیابان است. پیش خودت فکر می‌کنی اگر ابرها هفته‌ای یک بار، نه ماهی دوبار بر اینجا ببارند، دیگر بیابان نیست. نیست و نبود و اسب تو هم آنقدر با چشم‌های سیاهش به تو نگاه نمی‌کرد تا برایش آب پیدا کنی و تو بخاطر یافتن قطره‌ای آب برای تر کردن گلویت، با مهمیز بر گرده‌های اسب نمی‌زدی.

3
مردم به سمت دشتِ «شادیان» می‌روند. آسفالت داغ، چند پای برهنه را بر خود حس می‌کند که از ترسِ سوختن فقط سرِ پنجه‌هایش را بر آن می‌گذارند و تو آن نوشته را که پارسال خوانده بودی، به یاد می‌آوری. نمی‌دانی از که بود، اما خوب به یاد داری آنجا هم عده‌ای برای «طلب باران» می‌رفتند. زیاد بودند، ولی فقط یک کودک، ذهنت کلمه‌ی «کودک» را بزرگ می‌بیند، فقط یک کودک با خود چتر به همراه آورده بود...

4
خدایا!
خیلی وقت است، «مزار»، باران نباریده...


 (شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۷) دیروز بعد از توفانی شن که خاک را بر سر همه ما ریخت و چشم هایمان را از هرآنچه در دشت و بیابان و خیابان بود انباشت: نمی باران زد.

خدایا ! از داده ها و نداده هایت شکر...

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط علی| |
نزديك بود فرار كند. هنوز به اتاق من انس نگرفته. از پشت كمپيوتر بلند شدم و دويدم. طول دو تا از سنگ‌هاي سالن را طي كرده بود كه گرفتمش. و بعد آهسته در اتاق ايلايش كردم. دومين بار بود كه از در اتاق خارج شده بود. اگر حواسم جمع نباشد، ممكن است گمش كنم و من اصلا دوست ندارم از دستش بدم.
ديروز وقتي با بچه‌هاي «تمدن» رفتيم «شولگر»، گرفتيمش و من از بين سه‌تاي ديگر، از همين يكي خوشم آمد. رنگش از بقيه تيزتر بود، فكر مي‌كنم خاك كمتري روي سنگش نشسته بود. از شولگر تا «مزار» در يك كارتن ترموز چاي، هرچهارتايشان را آورديم و ديشب پيش توي يك كارتن خالي آب معدني، که ده افغانی برایم خرج داشت، پيش «عيوض» بودند.
امروز صبح بچه‌هاي تمدن رفتند. من و رضا بعد از اينكه در همان رستورانتي ديروز كه با بچه ها صبحانه،  «كرايي» خورديم، امروز صبحانه كباب زديم. وقتي كه دوباره سوار موتر شديم، نبود. رفته بود زير سوئيچ بورد.
هنوز به اتاق من انس نگرفته، چون اولين روزش است توي دفتر كار من.
فكر مي‌كنم دوست خوبي براي من باشد. چون حرف نمي‌زند و خيلي آهسته حركت مي كند. غذاي كمي خواهد خورد، علف سبز كه در باغچه كم نيست. دو دل هستم كه خانه ببرمش يا همينجا در دفتر پيشم بماند. نوروز خوبي بود امسال. امسال هنوز شب خانه نبوده‌ام. شب اولش، اولين شبي بود كه با بچه هاي تمدن سر پروژه بوديم و شب بعد خانه «اكبر»، پسرِ پسركاكايِ پدرم بوديم. من ، هاشم، قاسم، حسن و يعقوب. قطعه بازي كرديم. من و قاسم نشسته بوديم و كُت خورديم.
شبِ بعد، ديشب هم پروژه با بچه‌هاي تمدن بودم. قصد ندارم امروز هم صنف انگليسي بروم. حوصله ندارم. بي‌خوابم. سنگ پشت هم فکر می کنم گرسنه باشد، راستي اسمش را «س» گذاشته‌ام. به ياد يك دوست قديمي.
س خيلي جوان است. فكر مي كنم هنوز يكساله هم نشده باشد. اما خيلي مي‌فهمد. صورتش مثل پيرمردها چين و چروك دارد. و لاكش پر از نقش هايي به شكل شش ضلعي است. ولي هرچه هست دوست خوبي براي من خواهد بود. دوستي كه در يك نوروز كه هيچوقت فراموشش نخواهم كرد، پيدايش كردم. درست روزي كه دوستي را از دست دادم.
چون اين جند روز اينترنت نداشتيم، پس همين حالا صميمانه ترين تبريكات من و س را بخاطر فرارسيدن سال جديد قبول كنيد. از همه دوستاني كه از طريق ايميل، آف و كامنت، تبريكي فرستادند تشكر مي كنم.

هر روزتان نوروز
نوروزتان با يك دوست خوب


نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:57 توسط علی| |