تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

 

اول راست باز چپ، باز راست باز چپ... تا مدرسه راهي نمانده و مدام كفش‌های من از همدیگر پیش می‌شدند. شاید از قلب من که اینقدر تند‌تند می‌زند هم عجله‌شان بیشتر است. یک «شاگرد اول»[1] نباید دیر برسد. آنهم شاگردی که تا حالا نوزده ونیم نگرفته و همه‌ی معلم‌ها با یک چشم دیگه نگاهش می‌کنند.

باید تا مدرسه بدوم. اینقدر به پدر اصرار کردم که بگذارد برای فردا، مگه گوش کرد. می‌گفت دیر میشه. خوب دیر شود،‌ امروز نه فردا ثبت نام می‌کرد. ولی نمی‌دانم چرا همه می‌خواهند اول باشند؛ اول در مکتب، اول در صف نانوایی، اول در طرح ثبت نام ،... به ساعتم نگاه کردم، ساعتی که پارسال بخاطر اول شدن در میان همه مدرسه‌های شهر، جایزه گرفته بودم. این ساعت هم مرا به یاد اول شدن می‌انداخت. فقط دو دقیقه مانده بود تا زنگ بخورد و در مدرسه بسته شود و من یک کوچه‌ی دراز و باریک را پیش رو داشتم و باید تندتر می‌دویدم.

اگر «بابای مدرسه»[2] راهم نداد چی؟ خوب برش می‌گم که دیروز که پدرم رفته بوده در مورد ثبت نام «افغانی‌ها» معلومات بگیره، گفتن فردا روز اول طرح هست و باید با در دست داشتن کارت پناهندگی و عکس همه‌ی اعضای خانواده‌ات، اینجا بیایی، و پدر من هم مثل خیلی‌های دیگه که رفته بودند و پرسیده بوند، دوست داشت همان روزِ اول، کار را یکسره کند. صبح زود بیدارم کرده بود، نمانده بود چایم را بخورم. مدام گفته بود: «هله، تیز شو!» و برده بودم تا سر چهارراه و ده قطعه عکس «سه‌ درچهار» گرفته بود. خودش تعریف کرده بود که برای طرح فقط چهار قطعه عکس لازم هست. اما می‌گفت، خوب است عکس همیشه که در خانه باشد، یک روز نه یک روز به کار می‌آید. تا از عکاسی برآمده بودیم، به ساعت نگاه کردم و دیدم که دیر شده و شروع کرده بودم به دویدن.

حالا در مدرسه دیده می‌شد. خدا را شکر، هنوز باز بود. و بچه‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند. من هم رسیدم و به بابای مدرسه سلام دادم. جواب سلامش همیشه با پسرم همراه بود و گاهی اگر نزدیکش بودم دستی هم بر سرم می‌کشید. پیرمرد گفت: «تو هم افغانی هستی؟»

قیافه‌ام از دور داد می‌زد، گفتم: «بلی.»

گفت: «مدیر گفته افغانی‌ها امروز قبل از رفتن سر کلاس، یک سر برن پیشش.»

گفتم: «چشم.»

و بعد رفتم تا کیف[3] و کتاب‌هایم را سرصنف بگذارم و برای مراسم صبحگاه[4] آماده شوم. عادت داشتم توی راهرو به همه اطلاعیه‌ها، چه به من ربطی داشت و چه نداشت، نگاهی بیاندازم. و بعد زنگ تفریح اول همه را می‌خواندم.

همه همان حرف‌های دیروز بود، چیز تازه‌ای نداشت. به غیر از یک کاغذ که روی آن با خط خوشی نوشته شده بود: «نظر به دستور وزارت آموزش و پرورش، اتباع خارجی جهت تحصیل در کلیه مقاطع باید مبلغ....»

و فکر می‌کنم از میان شاگردان افغانی مدرسه من اولین نفری بودم که اطلاعیه را می‌خواند.

 

 



[1]   اول نمره

[2]   مستخدم مکتب

[3]   بیگ مکتب

[4]   مراسمی که هر روز قبل از رفتن سر صنف ها برگذار می شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:15 توسط علی| |

مثل تيرهاي يك تك‌تيراندازكه به سوي هزاران، نه ميليون‌ها هدف رها شوند، از همان بالا دانه‌دانه هدف‌گيري مي‌شدند؛ «تو بايد بخوري روي روسری آن دختر، بعد بلغزي و از روي موهاي  نرمِ سياه او تا برسي روي مانتوي كرمي رنگش. تو! نه تو، تو بايد روي جلدِ چرميِ كتابچه پسر كه بالاي سرش نگه‌داشته فرود بيايي، آنقدر نرم كه درميان صداي موترهايي كه با عجله‌ي رانندگانش به اينسو و آنسو مي‌دوند، صداي تنهاي تو را نشنود. و شماها بعد از اين دو، يكي‌يكي و بعد چندتا‌چندتا به سويشان مي‌رويد... و ها، از همه، كار تو سخت‌تر است. خوب گوش كن. درست وقتي كه پسرك آخرين قدم‌هايش را كه حالا تندترهمه شده‌اند، برمي‌دارد ، براي عبور از خيابان و رسيدن به پياده‌رويي كه انسان‌هاي زيادي هر چند لحظه نگاهي به ابرهاي سياهِ روي سرشان مي كنند، آن وقتي كه نگاهش به سمت راست، به طرف موترهاست، درست همان هنگام كه اولين قطره‌ی باران روي دستِ دختر مي‌خورد و او سر بالا مي‌كند، همان وقت تو بايد توي چشمش، چشم چپ يا راست فرقي نمي‌كند، مهم اين است كه توي چشمش كه به رنگ قهوه‌اي تيره مي‌زند، بيافتي و او يكي دو قدم را با چشم‌هاي بسته كه در حال مالش با دست راستش هستند، بردارد. ديگر كاري نداريد، بباريد بر هركجا كه خواستيد، داخل كلاهِ آن پيرمرد كنار سكه‌هاي گردي كه روي هم يك نان هم نمي‌شوند. يا روي قير بام ساختمان‌هايي كه جاي خوبي است براي باهم بودن و باهم سرازير شدن به ناوداني كه انتهايي جز چاه فاضلاب ندارد و يا...
بباريد بر هرجا كه خواستيد و همه چيز را به آنها واگذاريد.»

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:56 توسط علی| |
 

به هم رسيديدم
و در هم فرو رفتيم
گرم بود
       مي سوزاند
                  پيش مي رفت


تمام عمر را زندگي كرديم
و حق با او بود
زندگي يعني


يكي دو قطره شك
آنگاه رخوت
             سستي
             و ديگر هيچ

آري اينگونه خواهد بود...

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:49 توسط علی| |