حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
سومنات مي سوزد كاروان آماده است اردويي است به مقصد تاراج كاروانيانِ خستهيِ جهاد مردان پيل سوارِ درشت اندام نميبينند و نميبينند نه فرياد هيچ برهمني □ زير بارِ غنيمت لبخند ميزنند و اسلامِ « شبه قاره»
۲- و حالا یک داستانک: جنگ بازار نمي توانم صدايش را بنويسم؛ چيزي شبيه «قيل قيل قاال قاال قوقول». آنكه تاجش آويزان است و جثهاش بزرگتر، صدا ميكند، با ديدن هر جنبندهاي. مادرم ميگويد نر است و آن ديگري ماده. جفتش را دوازدهصد افغاني خريده. امروز «دوشنبه بازار» بود و ديشب مادرم برنده شد. □ گندنهها* را ميخوردند، روي صفه كانكريتي فضله ميانداختند، به هركجا سرك ميكشيدند و جوانههاي درختانِ انگور و گلها را ميكندند. اينها بهانههاي پدرم بودند و امروز، «پنجشنبهبازار»، مادرم كه به خانه بازگشت، يك بانك نوتِ** هزاري را در دستش ميفشرد. ديشب پدرم برنده بود.
*: تره نميدانم كجاي امروز گم بوده مغز من مي خارد سلام آقاي كرزي ! دوعا و سلام از اين طرف سبحان قلي و مادر اختر و مادر مونسه و اختر و غلام قوس و فرشته و مونسه و بابا قل و سهيلا براي هر يك محترم حامد كرزي و مادر ميرويس و خاله زينت و ميرويس جان كوچك در ساعت نيك تقديم است. اگر جوياي احوالات مايان بوده باشيد به فزل خداوند به قير از غلام قوس و فرشته و بابا قل كه زكام هستند و سهيلا كه سينه بغل شده همه ما خوب هستيم و آرزوي سحت و سلامت شما را نيز از درگاه ايزدي تمنا مي كنيم.
پ ن: اشتباهات لغوی عمدی است زندگي رنگ كهنه گي را به خود گرفته، عادت شده، بلند مي شوم، سركار مي روم، همه سلام مي كنند يا جواب سلام مي دهند بدون هيچ تغييري در نحوه ابراز كلمات، به خانه برمي گردم، فيلم هاي تكراري مي بينم و مي خوابم. اما از همه بدتر اينكه خواب هايم هم يكنواخت شده. دوباره بر مي خيزم و... داستانی از سید علی موسوی
فقط بايد صدايي بگويد
به پيش،
خزانه ها خاليست،
به سوي «بودا» بايد شتافت.
كه از ميان «هندوكش» بلند تاريخ
راه خود را
به سوي طلوع ميگشايد.
□
كودكان آفتاب سوخته نمي بينند
كه دستهاي برهنه چون پايشان را
تكان دهند،
كه بازوان غيرتشان
بريده نشده باشد،
زناني كه از كشتزارهايِ خونِ «سيلان» و «سند»
چايِ ترس
نچيده باشند.
و نه چهرهيِ بياحساسِ «بودا»
گرهي از ابروانِ درهم رفتهيِ «شاهِ ترك»
باز نخواهد كرد.
اشتراني كه جغرافياي ذهنشان را
جز «غزنه» مقصدي نيست.
قويتر از ديروز است،
چون در تلالو «كوهِ نور»
«سومنات» ميسوزد.
دلو 86
**: منظور همان «اسكناس» است.
از پنجرهاي كه شيشههاي سرد آن فاصلهاي است ميان من و هواي بيرون، درخيابانهاي تكراري، آدمهاي تكراري را ميبينم كه نقشهاي تكراري بازي ميكنند تا ارابه اقتصاد، فرهنگ و امنيت كشورشان را به پيش بلغزانند. چراكه چرخهاي زنگزده اش را به قيمت آهن قراضه به پاكستان فروختهاند، و تحليلگران خوشبينشان هم خوب ميدانند؛ با رشد پنج و نيم درصديِ حاصل از كمكهايِ كشورهاي همپيمان هم نميتوان فاصلهيِ ششصد ساله با كشورهاي همسايه را ، يكشبه پيمود.
حتا جوانكي كه روي يك چارچرخه «سوپِ مرغِ مخصوص» ميفروشد و با فونت بنفشِ «تيتر» به صورت «ديجيتال» روي پردهاي نوشته است؛ «اسپيشل چكن كارن سوپ»، هم آگاه است اگر به زبان دري بگويد «دانشگاه» وزير محترم «كلتور» او را به همين جرم از رسانه ملي اخراج خواهد كرد.
بعد از آن همآغوشي باران
و هوا بوي آبتني خاك مي دهد
گربه سياه
كه پوست تنش
از خشكي برق ميزند
در بينيام علفي سبز شده
عطسه بهاري مي زنم
و آخرين قطره باران
در چشمهاي من جمع مي شود
گفتم: خوب تقصير خودت بود. اگه زودتر به من گفته بودي...
سرش را بالا آورد و نگاهم كرد چشم هايش سرخ شده بود آماده گريه. اما دوباره نگاهش را به موكت كف اتاق دوخت
گفتم: اصلا مي خواهي همين الان درستش كنم؟! مي گي نمي توانم؟!
بازهم سكوت كرد.
گفتم: يعني تو فكر مي كني تقصير من بوده؟
حرفي نزد.
گفتم: بگو. بگو اگر تقصير من بوده...
با پرزهاي موكت بازي مي كرد.
گفتم: باشه تقصير من بوده اما بس كن. لطفا امشب ديگه غذايت را بخور.
اما به تنها چيزي كه نگاه نمي كرد بشقاب شامش بود.
طنزي از سيد علي موسوي
ادامه مطلب
زندگي رسم مقدسي است اگر به آن عادت نكنيم، اگر چيزي براي شكستن قانوني داشته باشيم و اگر خواسته مان متفاوت باشد...
اگر مرگم همان مرگ تكراري ديگر انسان ها باشد مانده ام به كجا بگريزم...
قلم را آهسته از روی کاغذ برداشت و به نوک آن که جوهری شده خوب نگاه کرد نوکِ قلم را با دست پاک کرد و روی میز گذاشت. عینک ته پیاله ایش را برداشت و در جیب هایش دنبال دستمال گشت، بالاخره پیدایش کرد. بخار دهانش را بر عینک نشاند و به آرامی با دستمال پاکش کرد و دوباره به چشم زد. ورقه های استحقاق معاش و راپورهای حاضری را – که تمام میزش را پر کرده بودند- ورانداز کرد. گیلاس چای را گرفت و به دهان برد اما چای سرد شده بود. به طرف پیاده شعبه که مثل او موی اش را در همین اداره سفید کرده بود نگاه کرد. پیرمرد همان طور نشسته روی چوکی خوابش برده بود. دوباره قلم را برداشت و با دست دیگر در ماشین حساب شروع به جمع و تفریق اعداد نمود.
دروازه آهسته باز شد. امربر ریاست با بیگی بچه گانه که نامه ها و کتابچه رسید را در آن می گذاشت خود را به داخل کشید.
« السلام علیکم مامور صاحب محاسبه!» و آرام خندید.
دوباره قلم از حرکت ایستاد، نگاهی به طرف امربر کرد و با صدایی آهسته جواب سلام او را داد.
پیاده شعبه که با صدای امربر بیدار شده بود خود را جمع و جور کرد، بلند شد و درحالی که چوکی را با دست نشان می داد گفت: « و علیکم السلام لالا قربان! ای چوکی در خدمتت است»
لالا قربان – که کوچکترها بابه قربان صدایش می کردند- هر روز می آمد و نامه ها را از آرشیف برایشان می آورد و نامه های آن ها را در بیگش می گرفت و می برد تا به مقصدشان برساند و هر روز مامور محاسبه او را می نشاند و به پیاده شعبه می گفت تا برایش چای بریزد و بعد سر صحبت را باز می کرد. خیلی وقت ها از آن روز که می خواست شروع به کار کند صحبت می کردند. آن روز که برای اولین بار پیش رئیس رفت و درخواستی اش را داد... (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب
۱- اول یک شعر:
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت
14:4 توسط علی| |
فارغ از دغدغهيِ زندگيِ گذشتهيِ رئيس جمهوري كه قبلاً مدير يك رستوران بوده و وزير خارجه اي كه بهترين تحليلهايِ سفارشي را براي «بيبيسي» ميفرموده و...
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت
12:52 توسط علی| |
ناودان سكوت مي كند
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت
14:19 توسط علی| |
نگاهم هم نمي كرد. سكوتش آزارم مي داد.
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت
14:48 توسط علی| |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت
13:55 توسط علی| |
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت
14:0 توسط علی| |
تقاعد
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت
15:17 توسط علی| |
