تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

صدايش مي كنم:
‹ اي خونت سرختر از آزادي
اي رشته محكم ايمان
اي حسين (ع)
مرا درياب...›

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:9 توسط علی| |
 

................................................................................. سعی می کنم عادت کنم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:16 توسط علی| |

یادگاری برای حاجی رحیم خدا بيامرز


داستانی از سید علی موسوی

خوابش نمی برد. مدام از این پهلو به آن پهلو ، غلت می زد. می نشست و دوباره می خوابید اما خوابش نمی برد. بلند شد و به طرف تشناب رفت. «قرچ ، قرچ» لولای دروازه زنش را بیدار کرد.
« ها! امشب تو را چی شده؟! دفعه سوم است بیرون می روی! گوشت بز ختم حاجی رحیم خدا بیامرز به تو نساخته؟!»
بدون توجه به گفته های زن بیرون رفت. ماه نیمه در آسمان صاف خودنمایی می کرد. ستاره ها از هرشب دیگر بیشتر بودند. تک و توک، صدای سگ ها با صدای جیرجیرکی که بر تک درخت بادام حویلی برای جفت اش می خواند، سمفونی نیمه شب را تشکیل می داد.
آفتابه را برداشت و وضو گرفت. مثل همیشه برای آنکه آب وضو خشک شود، صبر کرد. بچه که بود به خاطر ثوابِ بیشتر کارهای مستحبیِ زیادی انجام می داد اما خودش هم خوب می دانست که حالا هرچه انجام می دهد از روی عادت است....
(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:31 توسط علی| |
...
آنكه مرا آفريد
و آنكه روزي ام داد
                       خداي من بود

                   و من هنوز هم خداي پدرم را مي پرستيدم...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:4 توسط علی| |
...
- مادر جان! عیدتان مبارک!
- عید تو هم مبارک بچیم! از ما خو عید نیست، بد بختی است. من اینجا در شفاخانه، اولادهایم تنها در خانه...
- می گن تصادف کردی، چطور شد؟
- اخ... آه. چی بگویم؟! از سرکت تیر می شدم، موتر را تا وقتی که به من نرسیده بود ندیدم.... یک دست و یک پایم شکسته...
- مادر جان چرا وقتی که از سرک تیر می شدید دقت نکردید؟
- هی هی .... مادر جان! روزهای جوانی نتوانستم ، از شکاف های تنگ این چادری ببینم، حالی خو چشم هایم هم او چشم های جوانی نیست....!
...

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 16:2 توسط علی| |
عجب حکایتی است این «یلدا بازی»!!!
مهدی جان (دفتر ایام) مرا به این بازی دعوت کرده و گفته باید پنج خصوصیت بارز خودم را بنویسم و پنج نفر دیگر را هم برای این بازی دعوت کنم.
* من آدم بهانه گیری هستم. یک طوری که گاهی خودم هم فکر می کنم بیخودی گیر دادم.
* قلب خیلی کوچکی دارم. خیلی زود می شکند و اصلا نمی توانم قلب کسی را بشکنم.
* کامپیوتر را خیلی دوست دارم و حتی شعر ها و داستان هایم (البته اگر اسمش را شعر و داستان گذاشت) را هم پشت کامپیوتر تایپ می کنم.
* عاشق شدم ...
* بزرگترین آرزوی من گرفتن جایزه نوبل ادبیات هست. (نوبل کامپیوتر اگر هم می بود، خوب بود)

حالا از دوستان عزیزم:
احسان خزاعی (باباش و باباش)
سید هادی نوری (زاویه دید)
معصومه ابراهیمی (دختر ورسی)
خواهرم سوسن (شب های کابل)
خواهرم نسترن (قاصدکی در باد)
دعوت می کنم تا به این بازی بپیوندند.

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 9:39 توسط علی| |