حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
................................................................................. سعی می کنم عادت کنم یادگاری برای حاجی رحیم خدا بيامرز خوابش نمی برد. مدام از این پهلو به آن پهلو ، غلت می زد. می نشست و دوباره می خوابید اما خوابش نمی برد. بلند شد و به طرف تشناب رفت. «قرچ ، قرچ» لولای دروازه زنش را بیدار کرد. و من هنوز هم خداي پدرم را مي پرستيدم... حالا از دوستان عزیزم:
‹ اي خونت سرختر از آزادي
اي رشته محكم ايمان
اي حسين (ع)
مرا درياب...›

داستانی از سید علی موسوی
« ها! امشب تو را چی شده؟! دفعه سوم است بیرون می روی! گوشت بز ختم حاجی رحیم خدا بیامرز به تو نساخته؟!»
بدون توجه به گفته های زن بیرون رفت. ماه نیمه در آسمان صاف خودنمایی می کرد. ستاره ها از هرشب دیگر بیشتر بودند. تک و توک، صدای سگ ها با صدای جیرجیرکی که بر تک درخت بادام حویلی برای جفت اش می خواند، سمفونی نیمه شب را تشکیل می داد.
آفتابه را برداشت و وضو گرفت. مثل همیشه برای آنکه آب وضو خشک شود، صبر کرد. بچه که بود به خاطر ثوابِ بیشتر کارهای مستحبیِ زیادی انجام می داد اما خودش هم خوب می دانست که حالا هرچه انجام می دهد از روی عادت است....
(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب
آنكه مرا آفريد
و آنكه روزي ام داد
خداي من بود

- مادر جان! عیدتان مبارک!
- عید تو هم مبارک بچیم! از ما خو عید نیست، بد بختی است. من اینجا در شفاخانه، اولادهایم تنها در خانه...
- می گن تصادف کردی، چطور شد؟
- اخ... آه. چی بگویم؟! از سرکت تیر می شدم، موتر را تا وقتی که به من نرسیده بود ندیدم.... یک دست و یک پایم شکسته...
- مادر جان چرا وقتی که از سرک تیر می شدید دقت نکردید؟
- هی هی .... مادر جان! روزهای جوانی نتوانستم ، از شکاف های تنگ این چادری ببینم، حالی خو چشم هایم هم او چشم های جوانی نیست....!
...

مهدی جان (دفتر ایام) مرا به این بازی دعوت کرده و گفته باید پنج خصوصیت بارز خودم را بنویسم و پنج نفر دیگر را هم برای این بازی دعوت کنم.
* من آدم بهانه گیری هستم. یک طوری که گاهی خودم هم فکر می کنم بیخودی گیر دادم.
* قلب خیلی کوچکی دارم. خیلی زود می شکند و اصلا نمی توانم قلب کسی را بشکنم.
* کامپیوتر را خیلی دوست دارم و حتی شعر ها و داستان هایم (البته اگر اسمش را شعر و داستان گذاشت) را هم پشت کامپیوتر تایپ می کنم.
* عاشق شدم ...
* بزرگترین آرزوی من گرفتن جایزه نوبل ادبیات هست. (نوبل کامپیوتر اگر هم می بود، خوب بود)
احسان خزاعی (باباش و باباش)
سید هادی نوری (زاویه دید)
معصومه ابراهیمی (دختر ورسی)
خواهرم سوسن (شب های کابل)
خواهرم نسترن (قاصدکی در باد)
دعوت می کنم تا به این بازی بپیوندند.
صدايش مي كنم:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت
15:9 توسط علی| |
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت
14:16 توسط علی| |
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت
14:31 توسط علی| |
...
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت
16:4 توسط علی| |
...
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت
16:2 توسط علی| |
عجب حکایتی است این «یلدا بازی»!!!
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت
9:39 توسط علی| |

