تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

کسی نشانی خدا را می داند؟
همان است که "حاجی" گفت؟!
نه آن نیست. هرگز نیست. نشانی را اشتباه داده ، ترکستان است.
مگر خوک هم قربانی می شود؟

چی؟! مانده است؟!
صبر کن! بگذار یادداشت کنم!
همسایه ی سیر و...
صبر کن! برگشتم، من بدانسو نخواهم رفت...

بچه های خدا

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:42 توسط علی| |
گاه پيش خود فكر مي كنم چگونه جرقه اي مانند مال خودم  كه سالها پيش زده شد و گاه آتشي هولناك گشت و گاه زغالي زير خاكستر ، براي اهل اين خانه ايجاد كنم تا از تب "سطحي نگري" پروتئين هاي خون شان در درجه چهل و دوم يخ نزند طوري كه ديگر هيچگاه نتوان بيدارشان كرد.
خوب يادم است روز اول آنچنان ما را برافروخت كه حتي بي خبرترين مان هم كه اتفاقاً پيرترين ما بود از جاي برخاست و گفت: "توهين!؟... تو به ما توهين مي كني؟؟!!
و او گفت:
"مارگيري بهر حيراني خلق ...........مار گيرد اينست ناداني خلق"
و او در گوش من گفت كه مار تو شايد سريالي هندي در طلوع باشد وقتي كه چنان بازيچه ات سازد كه نتواني از او گريختن و بابه ي (خدايش بيامرزد) مي گفت مارهاي كلان و اژدرها "دم" مي كنند و اگر ديدند اثرش كم شده بار ديگر مي دمند.
وقتي مي بينم قربانيان كارگردان ها بعد از بيست سال دوباره براي قرباني شدن مي آيند، باور مي كنم كه:
"اژدهاي مرده اي" آورده اند و ملتي را "شكار كرده" اند.
اما "چخماق" مرا نيز دزديده اند.
كسي بايد تا آتشي افروزد.
"صد هزاران مار و كُه افسون اوست .......او چرا افسون شده است و مار دوست"

پ ن1: منظورم استاد پرورشي كلاس سوم راهنمائي ام جناب "علوي" بود.
پ ن2: آقاي "علوي" عجيب تشويقم مي كرد تا مولانا را بخوانم.
پ ن3: حالم از هرچه سريال هندي است بهم مي خورد.
پ ن4: قابل توجه تلويزيون هاي افغانستان مخصوصاً طلوع.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:8 توسط علی| |
 

درختم
       دعایت مستجاب است
       به پائین هم نگاهی کن

درختم
       خودت هم خوب می دانی
       خزان،
               فصل خواب بی سرانجام ات رسیده
                بهارِ پرشکوه رنگ های گرم برگ ات
                 و آغاز همین خواهش

درختم
      بریزان بوم رنگت را
      لباس زرد پائیزیت را
           برای شعله های سرد این خانه
           برای گونه های سرخ از بوسه سرما

درختم
       دعایت مستجاب است
      به پائین هم نگاهی کن
                                 درختم

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:26 توسط علی| |
می پاشم
گندم گندم خیالاتم را
برای تیره کلاغ های «روشنفکر»

و از جوانه های نورس ذهنم
حلوایی می پزم
برای آنانکه نان چاشتی «فربه تر از ایدئولوژی»
بر آسمان دسترخان های دلزده شان
با الکل و ودکا
لقمه لقمه فرو می دهند.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:32 توسط علی| |
 

... و نخواهیم
برای یک لحظه خندیدن مان
هیچ چشمی
تر شود از اشک

اشك هم بخاطر تو عزيز است. يك حرف تازه

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:59 توسط علی| |
نمي گويم براي چه كسي اما خودش مي داند...

شعري از فريدون توللي

ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند

من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند

گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند

گر واکند حصار قزل قلع لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند

بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریز
دل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند

پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه
خواهان که کاوه ی آهنگرت کنند

 

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:34 توسط علی| |