حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
چی؟! مانده است؟! پ ن1: منظورم استاد پرورشي كلاس سوم راهنمائي ام جناب "علوي" بود. درختم درختم درختم درختم و از جوانه های نورس ذهنم ... و نخواهیم شعري از فريدون توللي ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنند من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتی گر واکند حصار قزل قلع لب به گفت بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریز پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه
همان است که "حاجی" گفت؟!
نه آن نیست. هرگز نیست. نشانی را اشتباه داده ، ترکستان است.
مگر خوک هم قربانی می شود؟
صبر کن! بگذار یادداشت کنم!
همسایه ی سیر و...
صبر کن! برگشتم، من بدانسو نخواهم رفت...
خوب يادم است روز اول آنچنان ما را برافروخت كه حتي بي خبرترين مان هم كه اتفاقاً پيرترين ما بود از جاي برخاست و گفت: "توهين!؟... تو به ما توهين مي كني؟؟!!
و او گفت:
"مارگيري بهر حيراني خلق ...........مار گيرد اينست ناداني خلق"
و او در گوش من گفت كه مار تو شايد سريالي هندي در طلوع باشد وقتي كه چنان بازيچه ات سازد كه نتواني از او گريختن و بابه ي (خدايش بيامرزد) مي گفت مارهاي كلان و اژدرها "دم" مي كنند و اگر ديدند اثرش كم شده بار ديگر مي دمند.
وقتي مي بينم قربانيان كارگردان ها بعد از بيست سال دوباره براي قرباني شدن مي آيند، باور مي كنم كه:
"اژدهاي مرده اي" آورده اند و ملتي را "شكار كرده" اند.
اما "چخماق" مرا نيز دزديده اند.
كسي بايد تا آتشي افروزد.
"صد هزاران مار و كُه افسون اوست .......او چرا افسون شده است و مار دوست"
پ ن2: آقاي "علوي" عجيب تشويقم مي كرد تا مولانا را بخوانم.
پ ن3: حالم از هرچه سريال هندي است بهم مي خورد.
پ ن4: قابل توجه تلويزيون هاي افغانستان مخصوصاً طلوع.
دعایت مستجاب است
به پائین هم نگاهی کن
خودت هم خوب می دانی
خزان،
فصل خواب بی سرانجام ات رسیده
بهارِ پرشکوه رنگ های گرم برگ ات
و آغاز همین خواهش
بریزان بوم رنگت را
لباس زرد پائیزیت را
برای شعله های سرد این خانه
برای گونه های سرخ از بوسه سرما
دعایت مستجاب است
به پائین هم نگاهی کن
درختم
گندم گندم خیالاتم را
برای تیره کلاغ های «روشنفکر»
حلوایی می پزم
برای آنانکه نان چاشتی «فربه تر از ایدئولوژی»
بر آسمان دسترخان های دلزده شان
با الکل و ودکا
لقمه لقمه فرو می دهند.
برای یک لحظه خندیدن مان
هیچ چشمی
تر شود از اشک
تا داستان عشق وطن باورت کنند
بس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
دل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند
خواهان که کاوه ی آهنگرت کنند
کسی نشانی خدا را می داند؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت
9:42 توسط علی| |
گاه پيش خود فكر مي كنم چگونه جرقه اي مانند مال خودم كه سالها پيش زده شد و گاه آتشي هولناك گشت و گاه زغالي زير خاكستر ، براي اهل اين خانه ايجاد كنم تا از تب "سطحي نگري" پروتئين هاي خون شان در درجه چهل و دوم يخ نزند طوري كه ديگر هيچگاه نتوان بيدارشان كرد.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت
11:8 توسط علی| |
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت
11:26 توسط علی| |
می پاشم
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت
9:32 توسط علی| |
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت
12:59 توسط علی| |
نمي گويم براي چه كسي اما خودش مي داند...
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت
14:34 توسط علی| |

