تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب


 

ازآخرین باری که  «بینوایان» «ویکتورهوگو» را خوانده بودم سال ها می گذشت؛ همان دفعه اولی که این کتاب سراسر پند را خواندم، شخصیت «ژان والژان» برای من استطوره ای شده بود که با هرکار نیک، خود را به او نزدیک‌تر حس می‌کردم. ولی بعد از گذشت آن سالها او نیز مانند هزاران شخصیت داستان های کلاسیک در میان فصل‌ها و روزهایی که یکی پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند، محو شد و مثل همه تنهایم گذاشت.
چند شب پیش از روی بیکاری به تماشای تلویزیون نشستیم. همینطور که کانال ها را مرور می‌کردم ، ناگهان دزدی که قاشق چنگال‌های نقره ای را از یک خانه می دزدید، نظرم را جلب کرد. بلافاصله بعد از دیدن این صحنه خاطراتی کهنه از کتابی کهنگی ناپذیر به یادم آمد؛ بلی درست بود، این خود «ژان والژان» قهرمان روزهای کودکی من بود.
آن شب تا این فیلم بلند سه ساعتی را به آخر نرساندم، به رختخواب نرفتم. وقتی که فیلم به پایان رسید و خواستم بخوابم، دو مسئله مرا با خود همراه می‌ساخت؛ یکی خبر انتظار اعدام برای نوجوانان افغان که اکثراً زیر سن هجده سال هستند و به جرم حمل مواد مخدر در ایران دستگیر شده اند و دیگری زنده شدن «ژان والژان».
باخود می‌اندیشیدم چه تشابهی بین این نوجوانان که بخاطر نجات خانواده‌هایشان از گرسنگی تن به حمل مواد مخدر داده‌اند و «ژان والژانی» که اولین بار به خاطر دزدی قرصه نانی به بند کشیده شد، وجود دارد.
به راستی اگر این نوجوانان قدرت خرید چند کیلوگرم «کریستال» را می داشتند، بازهم جان خود را به خطر انداخته و دست به قاچاق می زدند؟ آیا آنها می دانستند که آنچه در اختیارشان قرار گرفته، مواد مخدر است؟ چقدر به آنها پرداخت شده تا این مواد را با خود به داخل ایران انتقال دهند؟ در کدامین آیه از قرآن، و یا احادیث، برای جرم حمل مواد مخدر، جزای مرگ را در نظر گرفته شده است؟ آیا نمی توان این جزا را نیز مانند حد زدن، سنگسار کردن، قطع نمودن دست و... به خاطر تطابق با شرایط امروزی به حبس تعدیل نمود؟ آیا ایران خود را ملزم به رعایت قوانین جامعه جهانی که خود نیز قبول نموده، می داند؟ (در قوانین جهانی اینگونه تصویب شده است که کودکان و نوجوانان زیر هجده سال را ولو به هر جرمی نمی توان به حبس ابد و یا اعدام محکوم نمود)
و اگر آن روز  کشیش‌ «ژان‌والژان» را نمی بخشید، سرنوشت «کوزت» چه می شد؟...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:0 توسط علی| |
چند روزی میشد که پسر مامایم از ایران برگشته بود. من و او از دوستان کودکی هستیم به همین خاطر از وقتی که آمده تقریباً همیشه باهم ایم. یا من خانه آنها هستم و یا او به خانه ما می آید. امروز هم قرار شد باهم برای دیدن شهر، اوضاع و احوال مردم و به قول خودش برای دیدن آنچه پیشرفت می نامید از خانه خارج شدیم.
بعد از یک گشت و گذار حسابی و صرف نان چاشت در یک رستورانت تازه تاسیس ، با اصرار زیاد پسرمامایم به خانه آنها رفتیم. همینکه وارد شدیم، فضای خانه را بحرانی حس کردم؛ تقریبا چیزی شبیه فضای حاکم بر سیاست بلوک غرب و بلوک شرق در زمان جنگ سرد؛ در یک طرف مامایم و ارتش تا دندان مسلح اویعنی مشت، لگد و ... قرار داشت و در طرف دیگر زن مامایم با تمام امکانات صوتی و تصویری یعنی جیغ، داد و بیداد، شکوه و شیون...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:7 توسط علی| |
تابلو سازی در افغانستان یا آنچه ما بازسازی کارشناسانه می خوانیمش:

بازسازی کارشناسانه یک تابلو در افغانتسان

 

پانوشت ها:
*- اینجا میدان اصلی و تنها میدان شهر بلخ ،که تازگی ها با این تابلو مزین شده است!!!
*- افغانستان از سیستم بین المللی حرکت در سرک ها (جاده ها) پیروی می کند!!!
*- در سیستم فوق حرکت در میادین، در جهت خلاف عقربه های ساعت صورت می گیرد !!!
*- این تابلو کاملاً به صورت حرفه ای طراحی و نصب شده است!!!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:38 توسط علی| |

 خجسته باد نام خداوند
نيكوترين آفريدگاران كه تو را آفريد.
از تو در شگفت هم نمي توان بود
كه ديدن بزرگيت را چشم من بسنده نيست
مور، چه مي داند كه بر ديواره اهرام مي گذرد يا بر خشتي خام
تو ، آن بلندترين هرمي كه فرعون تخيل مي تواند ساخت
و من ، آن كوچكترين مور، كه بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت

چگونه اين چنين كه بلند بر زبر ماسوا ايستاده اي
در كنار تنور پيرزني جاي مي گيري
و زير مهميز كودكانه ي بچگان يتيم
و در بازار تنگ كوفه

                                                                 شعری از سید علی موسوی (گرمارودی)

متن کامل شعر ==> ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 15:1 توسط علی| |
 

ديشب هم دير خوابيدم. يعني راستش اصلا قصد خواب نداشتم. داشتم يك فيلم مستند با زبان اصلي (فرانسوي) مي ديدم. يك پسر بچه فراسنوي بعد از مرگ مادرش مي رود پيش پدرش كه در يكي از كشور هاي افريقائي (فكر مي كنم سنگال بود) رئيس يك NGO است...
با صداي خواهرم بيدار شدم كه داشت با مادرم حرف مي زد. مثل اينكه گربه سر وقت كبوتر ها رفته  و بال يكي از آن ها را هم شكسته بود. چند شب مي شد كه دل خواهرم به حال گربه كه مي آمد و «ميو ، ميو» مي كرد مي سوخت و برايش غذا مي داد. اين هم جواب محبت گربه.
حالا هي بشين و براي كبوتر گريه كن!

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:41 توسط علی| |