تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

 

وقت این نبود تا نوشته جدیدی داشته باشم اما ....

دیروز در روزنامه خواندم که طالبان با دعوت دولت کرزی (نمی گویم دولت ما) برای مذاکره آماده اند:

امروز هم ناخود آگاه به وبلاگ چاکه های سرخ وارد شدم و با صحنه ای که بارها  و بارها دیده بودم مواجه شدم یک قسمت از فیلمی که به صورت فلش درآمده بود. این را با اجازه دوستان گذاشتم تا یادمان باشد:

ما با اینان بر سر میز مذاکره نشسته ایم...

به علب فجیع بودن بیش از حد عکس و درخواست دوستان به قسمت ادامه مطلب انتقال یافت...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:6 توسط علی| |
 

هوا گرمتر از آن بود که بتوان آن را یک روز بهاری به حساب آورد. کوچۀ خالی رهگذری را در خود می دید که لنگ لنگان از آن می گذشت. سگ ها بوی غریبه را حس کرده بودند و مدام پارس می کردند، آن ها نیز مثل صاحبانشان غریبه ها را خوش نداشتند؛ پسربچه ای که از روبرو به سمت دیگر کوچه حرکت می کرد، با دیدن غریبه گام هایش سست شد، از هیبت غریبه ترسید، آرام آرام خود را به طرف دیوار کشانید، طوری رفتار می کرد تا غریبه که غرق در افکارش بود، متوجه حضور او نگردد. غافل از آنکه اگر هم غریبه او را می دید نائی برای دنبال کردن او و هدفی برای دریدنش نداشت. اصلاً او تربیت نشده بود تا به انسان ها کاری داشته باشد.

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:18 توسط علی| |
 

تشکر از همه کسانی که در پیدا کردن (من) کمکم کردند. بدون اینکه بروم در وبلاگ هایشان اعلام کنم که گم شده ام آمدند و نوشته مرا خواندند و فهمیدند که گم شده ام و نصیحت کردند.

مژده اول به خودم و بعد به دوستان عزیزم که من پیدا شدم یعنی حداقل فکر می کنم که پیدا شدم. امیدوارم که دیگر گم نشوم.

ماه مبارک رمضان بر همه شما مبارک باشد و از همه کسانی که به هر طریقی وارد وبلاگ می شوند تقاضا دارم تا در دو موقع سحر و افطار ما را از دعای خیرتان محروم نکنید.

امروز داستانی که مدت ها بود نیمه رها کرده بودم تکمیل کردم و در پستی جداگانه قرار می دهم. بازهم تشکر از همه. یاعلی

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:14 توسط علی| |
سلام به همه دوستانی که آمدند و من نبودم. برای چند روز کابل رفته بودم.این روزها حال درست و حسابی ندارم. این پست را فقط برای اینکه نگوئید گم شده ام گذاشتم. اگر راستش را بخواهید گم شده ام و تا وقتی خودم را پیدا نکنم پست جدید ندارم.


شاید خودم را زود پیدا کنم کوتاه تر از طی کردن یک کوچه - یک کوچه تنگ و باریک - یک کوچه کوتاه که ابتدای آن پایان پلی بود و انتهای آن یک ایستگاه

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:21 توسط علی| |
 

من رشته محبت خود از تو مي برم

                         شايد گره خورد به تو نزديك تر شود.


ميلاد مسعود منجي عالم بشريت بر همه مبارك باد.
پس بيائيد همه باهم دعاي فرج آقا امام زمان(عج) را بخوانيم:

الَلهُمَ کُن لِوَليِکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَليهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِه الساَعةِِ وَ في کُل ساعةٍ
وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَينًا
حَتي تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعًا وَ تُمَتِعَّهُ فيها طَويلاً


نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:24 توسط علی| |