تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

دوش شيخ ما (دامه اضافاته) را گفتند تا در مذمت طويانه و نهي مجالس شاهانه چيزي بگوي تا چراغ راه مريدان شود.
شيخ چون اين شنيد سردر گيربان فرو برد و دم نزد. مريدان خواسته تكرار نمودند. و حضرتش باز سخني نگفت. مريدان را از اين عمل مرادشان انگشت تعجب تا انتها به حلق رسيده اما ياراي گزيدن نبود. كه ناگه شيخ سر بلند كرد و فرمود « من چه گويم به شما كه خود كرده ام پيش از شما»


‌‍[رطب خورده، منع رطب كي تواند كرد]

آنگاه شيخ ما را حالتي سخت در پيش آمد كه جمع مريدان گريستند. سپس شيخ آب دو ديده به دستار شاگردي پاك نمود و محتويات بيني را با فشاري در همان دستار افشرد تا تبركي شده باشد و اينگونه اسب سخن را كه مشغول چريدن بود دوباره به سوي منزلگه به پيش راند:

[بشنويد اي دوستان اين داستان ............ خود حقيقت نقل حال ماست آن]

«من خود در جواني چون خواستم معشوقه ام را به نكاح همي گيرم ، پدرش از من طويانه فراوان خواست. چون اين شنيدم هر چه در خزانه داشتم پيش كش نمودم مورد موافقت نه افتاد ، گاوي از مادر زالم بود آنهم بدادم ، باز خواستند اينبار زميني كه از پدر ارث مانده بود هم فروخته دادم تا رضايت جلب همي شد. گفتند تا محفل عروسي را برپا نمائيم. خوشنود گشته گفتم بر دو ديده منت. خانه خويش را پيشنهاد نمودم ، غرشي نمود كه عروسي دختر من بايد در فلانه هتل باشد.(نام نمي گيرم تا نوشته ام به پيام هاي بازرگاني مبدل نگردد) و من كه غرور جواني چونان آتشي بر پيكرم افتاده بود قبول كردم و في الفور بدان هوتل شدم.

[روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواست
اندر طلب طعمه پر وبال بياراست
بر راستي بال نظر كرد و چنين گفت
امروز همه روي جهان زير پر ماست
بسيار مني كرد و زتقدير نترسيد
بنگر كه ازين چرخ جفا پيشه چه برخواست]

 اما در آنجا با شنيدن سخنان دبير هتل آن چنان پتكي بر سرم خورد كه هيچ آبي نمي توانست آتش غرورم را اينگونه خاموش كند.
 به ناچار به عذر خدمت پدر همسر آينده بار ديگر شرفياب شديم و با وساطت اقربا ايشان موافقت نمود تا مجلس در هتلي ارزانتر برگذار شده آبروي هر دو جانب محفوظ باقي بماند.
(كوتاه كردم سخن را و صرفه نمودم از آن مقال كه به همراه مادر پير چگونه دروازه اي از دوستان براي وام باقي نگذارديم.)
آري ! من كه خود اينگونه نوبت گذرانده ام حال كه دو دختر خداي نصيبم نموده ، چون توانم از زر بدون زحمت دست كشم و فتوا بر تضرر آن صادر نمايم.»
شيخ چون سخن بدين جاي رسانيد جوانكي از شاگردان فرياد همي زد و در جاي همي شد.

[از تپيدن هاي قلب و از پريدن هاي رنگ............ عاشق بيچاره رسوا مي شود هرجا كه هست]

(انا لالله و انا الیه راجعون)

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:27 توسط علی| |
 

چند سالی می شود که سریال های طنز شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران جای خود را در بین مخاطبان باز کرده اند. سریال هایی چون «پاورچین» «نقطه چین» «شب های برره» و ... که اکثرا با کارگردانی آقای «مهران مدیری» بازیگر و کارگردان توانای ایران صورت می گرفت. اما چرا پخش شب های برره با وجود داشتن بیننده های بسیار زیاد متوقف شد؟؟
بعدها باخبر شدیم که پخش این سریال باعث اعتراض های زیادی در بین قومیت های ترک ، لر و کرد شده که گاه این اعتراض ها با تظاهرات هایی نیز روبرو بوده است. نمونه های این اعتراضات در بین طنز نویسان بزرگ ایران هم می توانیم پیدا کنیم.

اعتراض داریوش کاردان علیه شب های برره

سایت هفت سنگ و شب های برره

اما چه شد بحث چارخونه :
کارگردان سریال چارخونه (چهارخانه) چون دید سریالش بعد از یکی دو ماه در بین بینندگان جائی باز نکرد که هیچ با انتقاداتی هم همراه بود ، اینبار با هدف گیری بسیار دقیق همراه با سیاست افغانی زدائی دولتمردان کشورش ، «جواد رضویان» بازیگر خوب طنز را با نقش یک افغانی وارد میدان کرد.
«شنبه» این افغانی وارد شده در این سریال،  نه تنها یک افغانی شریف نیست بلکه انسان دو روئی است که با حیله و تمثیل و برنامه های خود را به پیش می برد ، هردختری که پولدار تر است زود عاشق او می شود و برای رسیدن به او از قلب روف مادر و دیگر اعضای خانواده (که سمبل مردم ایران در  است) کمک می خواهد و در این راه با مشکلاتی روبرو می شود که حق او است (زیادتر از از سوی پدر خانواده که سمبل دولت ایران است). پس اگر دقیقتر بنگریم این نه تنها اشتباه یک کارگردان نیست بلکه یک بازی سیاسی در خدمت دولتمردان ایران در جهت برنامه بی هویت نشان دادن مهاجران افغانی است.
در یک خبر دیگر سایت بی بی سی اعلام کرد که اداره مهاجرت (UNHCR) برای باقی ماندن مهاجران افغان تا یک سال دیگر مبلغ 12 میلیون دالر (دلار) به دولت ایران پرداخته است.
که می توانید عین خبر را از اینجا بخوانید.
پس بر شما وبلاگ گران افغان است تا با اختصاص دادن یک پست از وبلاگتان به این عمل ننگین تلویزیون ایران جوابی محکم (دندان شکن) بدهیم. کسانی که در این امر مرا یاری خواهند رسانید در قسمت نظرات ما را مطلع سازند.
همچنین با عملی همزمان تمام سی دی فروشی های افغانستان و مهاجران داخل ایران با توزیع رایگان فیلم 300 خشم خود را ابراز نمایند. (در همین راستا من 100 سی دی رایت نموده و توزیع خواهم کرد چون معاش من کفایت بیش از این را ندارد).
البته از سفارت کبرای افغانستان در ایران هم تقاضا داریم تا با صحبت با مسئولین وزارت فرهنگ و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ايران وارد عمل شوند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:43 توسط علی| |
 

 بدون اينكه شكنجه بشوم و بدون اينكه كسي مرا مجبور كند خود اقرار مي كنم كه من يك جاسوس هستم!
براي چه كسي كار مي كنم مهم نيست. مهم اين است كه هر كسي خواسته باشد هر آنچه اطلاعات داشته باشم در اختيارش قرار مي دهم. در مقابل هم هيچي نمي خواهم. خيلي ها بدون آنكه بفهمند سال هاي سال جاسوسي كردند، خيانت كردن و در مقابل هيچ توقعي هم نداشتند من از آنان چي زيادي دارم... (و شايد هم چي كمبود دارم)
به هر حال افغانستان براي بار چندم مورد اشغال قرار گرفته ؛ يادم نيست. چرا؟! شايد فكر كنيد از تاريخ كشورم بي خبرم يا دنبال مطالعه آن نرفته ام. اما نه. چون در تاريخي كه خوانده ام آنقدر بده و بگير زياد بود كه فكر كردم در مورد يك لنگه كفش كهنه صحبت مي شود نه يك سرزمين!
حال هم به اشغالگران كه با نامي ديگر وارد شده اند (مبارزان عليه تروريزم) خوش آمد مي گويم. ولي در مورد بعضي از شكست هايي كه نمي شود نام آن را شكست قرار داد توصيه هايي به عنوان يك دوست جاسوس دارم.
در اغلب موارد اين ناكامي ها به هنگام برخورد نادرست اربابان با فرهنگ كشور من بوده خوب البته نمي توان بر آنها خورده گرفت كه از آن سر دنيا  بلند شده اند و براي حفظ امنيت ما به اين سر دنيا آمده اند و فرهنگ آن سر دنيا با فرهنگ اين سر دنيا كاملا متفاوت است. اما مي توان چاره اي براي اين درد يافت كه من در طي چند جمله خدمت شان عرض مي كنم (قبل از من هم بوده اند كساني كه از روي خوش خدمتي به آنان عرض كرده اند)

نكته اول: قبل ازآمدن سعي نكنيد به دنبال كسي به نام مترجم (ترجمان) بگرديد و بخواهيد ماهانه چند صد دالر به او معاش بدهيد چون اينجا مي توانيد با چند هزار افغاني كساني را استخدام كنيد كه انگليسي را از شما هم بهتر مي فهمند. در نوشتن يك جمله به زبان مادريشان يك هزار اشتباه مي كنند اما خواهيد ديد كه حتي نامه هاي عاشقانه شان هم به زبان انگليسي است.

نكته دوم: در هنگام ورود به كشور من به احتمال قوي با طياره خواهيد آمد. چرا؟! چون 1- ما مرز دريائي نداريم 2- ما ريل ندارم 3- سرك هاي ما همه خراب است 4- شما وقت كافي نداريد تا از سرك بيائيد 5- اگر عاقل باشيد همين چهار دليل قبل كافي است تا شما هوائي بيائيد. اگر از شيشه طياره تان ديديد كه بر خلاف شنيده هايتان مردم در كوچه و بازار به كارهاي عادي شان مي پردازند بايد بگويم درست شنيده ايد. اينجا جنگ است اما مردم كشور من با پشت سر گذاشتن بيست و سه سال جنگ ديگر ترسي از اين بچه بازي ها ندارند و حتي ممكن است دشمنان تان با ديدن طياره شما برايتان دست تكان بدهند. پس نترسيد، تعجب هم نكنيد.

نكته سوم: بعد از پياده شدن از طياره به اين طرف و آن طرف زياد نگاه نكنيد هيچكس نيست. مطمئن باشيد رئيس جمهورتان قبلا با استفاده از جاسوس هايي مثل من و رئيس جمهور آينده كشورم همه چيز را براي فرود طياره و جابجا شدن تان بدون كوچكترين درگيري آماده نموده اند.

نكته چهارم: در كشور من به دنبال بعضي واژه هاي ناياب و كمياب اصلا نگرديد. چون ما آنهارا حتي از دايرة المعارف خود نيز پاك كرده ايم. مثال مي زنم تا متوجه شويد: چيزي به نام تشناب كه شما نيمي از عمر خود را در آن مي گذرانيد براي ما اهميتي ندارد. من شنيده ام حتي محققان و نويسندگان كشور شما درباره اين موجود ناياب كتاب ها نوشته اند و رساله ها پديد آورده اند. اما به درد خودتان مي خورد چون ما به كنار خياباني، پشت بوته اي و يا همان كلمه زيباي دشت قانعيم.

نكته پنجم: اين نكته خيلي زياد سخت نيست چون بين شما كه انسان هايي بدون نياز به قانون به خصوص قانون يك كشور از جهان چهارم هستيد و هموطنان من كه قانوني نداشته اند  و اگر هم داشته اند ندانسته اند كه دارند هيچ فرقي نيست. شايد حدث زده باشيد! درست است. منظور من رانندگي است. لازم نيست شما قوانين خاص ترافيكي را رعايت كنيد. هر طور كه خواستيد و از هركجا كه خواستيد عبور كنيد. مردم چشم شان كور بايد مواظب خود باشند يا مي توانند از خانه بدر نيايند. اينطوري كار شما هم در حفظ جانشان راحت تر مي شود.

نكته ششم: در هنگام جنگ با مخالفين دولت كشور من بسيار مراقب باشيد چرا كه آنها ممكن است در برخي موارد زن و بچه خود را نيز گروگان بگيرند تا شما براي نجات آنها يك ولسوالي را در اختيارشان قرار دهيد. خوب البته اين كار بدي نيست اما فكر نمي كنيد كم كم بايد يك ولايت را و بعد كل كشورم را در به آنها واگذاريد. نكته ششم يك حالت ديگر هم دارد كه شما با استفاده از قواي توپخانه و يا نيروي هوائي آن منطقه را پاكسازي كنيد و بعد اعلام كنيد كه كشته شدگان همه از جنگ جويان مخالف دولت بودند و در مورد اجساد كودكان و زنان هم مي توانيد بگوئيد قبل از حمله شما اين مخالفين بودند كه آن ها را كشته اند. راه سومي هم وجود دارد كه بعداً به صورت خصوصي خدمت تان عرض مي كنم.

نكته هفتم: در برخورد با شهروندان كشور من سعي نكنيد از پرسيدن كلماتي سخت و پيچيده استفاده كنيد. تنها مقامي كه هموطنان من مي شناسند رئيس جمهور محبوب شان است. در بحراني ترين شرايط نام رئيس جمهور تنها كلمه اي است كه به زبانشان مي آيد. اگر قيمت گندم، روغن، تيل و ديگر كالاهاي اساسي  افزايش يافت اين پدر رئيس جمهور عزيز است كه مورد دشنام قرار مي گيرد چون آنها فكر مي كنند اين پدر بيچاره رئيس جمهور منتخب است كه باعث گراني ها مي شود. در موارد عكس هم به همين نتيجه مي رسيم. به طور مثال اگر ارزش افغاني در مقابل پول هاي خارجي كم نشد و گاهي بلندپروازي هم كرد مردم كشور من فكر مي كنند دليل پدر رئيس جمهور شان است و بازهم از نثار چند حرف ركيك و فحش هاي ناب مضايقه نمي كنند. هستند از كارمندان دولت سرزمين من كه نام وزير وزارت خانه اي كه در آن كار مي كنند را هم نمي دانند. اينها دليل نمي شود مردم كشور مرا به بي توجهي متهم كنيد چرا كه هر آتشي است از گور پدر رئيس جمهور كشورم به پا مي شود.

نكته هشتم: اين نكته برعكس نكته قبل مي باشد. بازهم مي گويم كشور من كشور تعارضات است پس تكرار مي كنم كه تعجب نكنيد.
اگر در حين بازرسي متوجه شديد در يك منزل يا يك موتر مقداري اسلحه، مواد مخدر يا انواع مشروبات پيدا شده و صاحب منزل يا موتر ادعا مي كند از اقارب درجه يك رئيس جمهور، وزير يا ديگر افراد بلند رتبه  كشور من است بدون اينكه آبرويتان برود و يا مستوجب كيفر شناخته شويد محترمانه با پس دادن اشياء كشف شده طرف را رها كنيد تا به دنبال كار خودش برود و شما هم به دنبال كار خودتان برويد.

نكته نهم: رئيس جمهور، اعضاي مجالس، وزرا، اعضاي دادگاه عالي و ... كشور من هيچگاه از شما نخواهند خواست از كشور من خارج شويد بلكه بارها و بارها خواهند التماس خواهند كرد تا بمانيد و جان مان را حفظ كنيد چون اگر شما نباشيد جان من و هموطنان من به درك، جان همان ها در خطر خواهد بود. پس در مورد بازگشت و يا كم كردن نيروهايتان هيچ نگراني به خود راه ندهيد. با اين توصيف شما هم ديگر لازم نيست به دنبال مكاني براي آزمايش سلاح هاي جديد و آموزش سربازانتان بگرديد. (يك معامله پاياپاي)

نكته دهم: اگر به نكات نه گانه قبل خوب گوش بدهيد ديگر نيازي اين نكته نخواهيد داشت اما خداي ناكرده صد خداي ناكرده اگر يكي از نه نكته از سوي شما اشتباه شد و يا هم غلط فهمي شده باشد، آنوقت نكته دهم را به كار ببريد.
يكي از سرداران بزرگ گفته است «فرار هم نوعي مردانگي است»

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:14 توسط علی| |
 

بود نبود بودگار بود...
در روزگاران نه چندان قدیم در سرزمینی نه چندان دور دختری زیبا به نام سیندرلا زندگی می کرد. پدر و مادر سیندرلا هردو مرده بودند و سیندرلا همراه مادر اندرش و دو خواهر اندرش زندگی می کرد.
سیندرلا مجبور بود همه کارهای سخت را به تنهائی انجام بدهد ولی دختر های مادراندرش از صبح تا شب به غیر از فیشن کردن و چکر زدن با دوستانشان کاری نداشتند.
تا اینکه یک شب حاکم شهر در بین سریال تولسی اعلام کرد که قرار است پسرش ازدواج کند و برای پیدا کردن دختر مورد نظرش یک میهمانی را در هوتل اینترکانتیننتال ترتیب داده است و از همه دختران جوان دعوت نمود تا در این میهمانی شرکت کنند.
مادراندر سیندرلا به دو دخترش گفت که باید به بهترین لباسها را تهیه کنند و در شب میهمانی آنقدر آرایش کنید که ماه پیشتان بد کند. سیندرلا هم دلش می خواست در میهمانی شرکت کند شاید شاهزاده او را انتخاب می کرد و از این بدبختی نجات می یافت. اما مادراندرش گفت «تو اجازه نداری!»
بالاخره روزی فرارسید که شبش میهمانی حاکم بود. مادراندر سیندرلا به همراه دو دخترش برای میهمانی رفته بودند. سیندرلا در خانه تنها مانده بود. اول خواست به چند نفر از دوستانش تلیفون کند موبایلش برای یک میسکال هم دارائی نداشت. پیش خود فکر کرد تلویزیون تماشا کند اما از اینهمه سریال هندی حالش به هم می خورد. اصلا چرا او اجازه نداشت در میهمانی حاکم برود مگر نه اینکه دموکراسی بود پس آزادی کجا رفته بود چرا حقوق زنان و اطفال و حیوانات رعایت نمی شد.
نشست و گریان کرد تا فرشته آرزوها بیاید اما هرچه بیشتر منتظر ماند کمتر از فرشته خبری شد. تا اینکه فرشته آرزوها یک پیام کوتاه (SMS) به موبایل سیندرلا فرستاد «Cinderella montazere man nabash man dar jalase qora kashi Bank hastam khodat yak khak bar sarat kon»
همین بود که سیندرلا تمام عزم خود را جزم کرد و مقاله ای بلند بالا در مورد تضییع حقوق زن و کودک و حیوان نوشت و در یک وبلاگ شخصی نشر کرد و همزمان به کمیسیون حقوق بشر و حقوق زن و حقوق طفل و حقوق حیوان ایمیل روان کرد.
بعد از چند روز از نشریات مختلف ، تلویزیون ها ، رادیوها و ... برای مصاحبه با سیندرلا آمدند و اینجا بود که سیندرلا محبوبترین شخصیت سرزمین نه چندان دور. همه برای گرفتن عکس با سیندرلا و امضای او سرو پا می شکستند این درحالی بود که سیندرلا به نوشتن مقالات ادامه می داد و هرچند بانک مرکزی سرزمین نه چندان دور گفته بود معامله با پول های بیگانه خلاف قانون است  بازهم هر مقاله او صدها دالر به فروش می رفت.
خبر به گوش حاکم سرزمین نه چندان دور و پسرش رسید و عکس های سیندرلا را در روزنامه ها دیدند و او را دختری مناسب برای همسری شاهزاده دیدند و به خواستگاری او رفتند.
اما اینجا بود که سیندرلا گفت «شما تا حالی کجا بودید؟ من نمی خواهم عروسی کنم. من می خواهم یک نویسنده و منتقد بزرگ شوم ....»
حاکم و شاهزاده با لبهای کشال و دستان درازتر از پاهایشان به قصر برگشتند .
قصه ما به سر رسید شاهزاده به سیندرلا نرسید.

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:27 توسط علی| |
 

میلاد مسعود مولود کعبه امام اول ساقی کوثر  حضرت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام را به همه جهانیان تبریک عرض می کنم.

روز پدر هم به همه پدران عزیز مبارک. دست همه پدران عالم را می بوسم.

میلاد مسعود ساقی کوثر

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 9:27 توسط علی| |
 

مرگ پايان تو بود
دیگر نخواهی توانست
دیگر به تو اجازه نخواهند داد
تا آنچه خواستی همان کنی

اما...
مرگ پايان تو نيست
بلکه آغازيست براي تو
تا در آن دنیا جواب گوی اعمالت باشی


کاش آدم ها طوري زندگي کنند که با رفتن شان دلتنگ شان شويم.

فقط مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ پایان لاشخورهاست

مرگ محمد ظاهر شاه آخرین تمثال سال ها عذاب و دوران منحوث دیکتاتوری را به همه آزادی خواهان افغانستان و جهان تبریک می گویم.

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:53 توسط علی| |