تبليغاتX
یک حرف تازه
یک حرف تازه

حرف های دل یک پسر نه چندان خوب

 

در تابستانی گرم هم می شود طعم سرما را چشید

آنگاه که کشتی امیدت به یاس می نشیند

آنگاه که بال هایت را می شکنند

                   بالهایی که خود برایت ساخته اند

آنگاه که  نیمه شبی آرزوهایت را می دزدند

                   دزدی که تا همان نیمه شب او را دوست می پنداشتی

و آنگاه که...

آنگاه چقدر دیر شده است اما

 

اما می شود ..

می شود دانه دانه نامردی را جمع کرد

یکی یکی نا امیدی را به دامان برد

و با آن یک آدم برفی ساخت

آدمی از جنس یخ

        آدمی از جنس برف

                    سردتر از یک خیال تهی

یک آدم برفی که دیگر دل ندارد

یک آدم برفی که دیگر روح ندارد

و وقتی با یک آدم برفی دست می دهی

                  دست هایت از سردی یخ می زند

و یک آدم برفی که ذوب می شود

                  با اولین تابش آفتاب

                             با اولین بهار

کاش قلب این آدم برفی را نمی دزدیدند

ای کاش...

نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:46 توسط علی| |
 

و هر انسانی آنچه را دوست می دارد نابود می کند

به وسیله هر آنچه به تصور در آید

برخی با کلامی تلخ و طعنه آمیز

و برخی با کلامی تملق آمیز

مرد جبون با بوسه ای و مرد شجاع با شمشیری

-------------------------------------------------- پائولو کوئیلو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:49 توسط علی| |
 

لطفا در مورد این عکس هر آنچه که به ذهنتان می رسد در قسمت نظرات بنویسید

        

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:24 توسط علی| |
 

پروردگارا
به من آرامش ده
          تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
         تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده
         تا تفاوت این دو را درک کنم
مرا فهم ده
         متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق من رفتار کنند

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:5 توسط علی| |
 

من گفتم که افغانم و حال هم می گویم که افغانم. افغان ملیت من است نه قومیت من!!!!  و به اشتباه که بعضی ها صرف پشتون ها را افغان می نامند و کلمه افغان را به عنوان نام قومیت آنها یاد می کنند باید بگویم آنها هم مانند من و تو از همین آب و خاک هستند اما فقط زبانشان پشتو است و در مورد زبان پشتو هم باید بگویم هدف من توهین به این زبان نبوده و نیست. اگر شما می توانید در کتاب های بین المللی نام ملیت خود را تغییر دهید یا الله و اگر نمی توانید بپذیرید که من و تو از هر قومیتی که هستیم فعلا ساکن سرزمینی به نام افغانستان (Afghanistan) که نام ساکنان آن را افغان (Afghan) می نامند هستیم.
زبان پشتو هم مانند هزاران زبان  ولهجه ای که در این کره خاکی پدید آمده اند و متکلمانی دارد برای خود محترم است. هدف من فقط این بود که چرا با وجود زبانی با ساحه تکلم بزرگتر (رسماً در سه کشور) و داشتن شاعران بزرگ افغان باید بزرگان ما در لویه جرگه چشم بر این واقعیت ها ببندند و تمامی آنانکه به غیر از زبان پشتو صحبت می نمایند را به عنوان شهروند درجه دوم پذیرفتند. و فقط به ذکر نام قومیت هایشان در این سرود اکتفا کردند.
اگر از این مسائل هم بگذریم و با نگاهی دقیق تر به نوشته من نظری بیاندازی:سرود ملی ما پشتو هم باشد ولی باز از معنای خوبی برخوردار می بود می توانستی آنرا قبول کنی. سرودن شعر امری نیست که به هر کس فرمایش بدهی بتواند به خوبی از عهده آن بدر آید (کار هر بز نیست خرمن کوفتن)
در قسمت کمپوز موسیقی آن هم که در خارج از کشور و توسط خارجی ها انجام شده باید گفت اصلا با آن جوش و خروشی که لازمه یک سرود ملی است همخوانی ندارد.
و در آخر باید بگویم وقتی سرود ملی با هر کیفیتی که هست پخش می شود سعی کنیم در حال خبردار بایستیم و تا به آخر آن هیچ حرکتی راکه توهین به ارزش های ملی ما محسوب می شود انجام ندهیم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 10:27 توسط علی| |
 

روزگاری من هم مانند هزاران جوان و نوجوان مهاجر در ایران زندگی می کردم. وقتی ایرانی ها را می دیدم که به وطن شان چقدر افتخار می کردند وقتی می دیدم که برای یک گلی که در فوتبال می زدند میلیون ها نفر از شادی پرواز می کردند وقتی می دیدم سرود ملی شان چقدر با عظمت نواخته می شد و همه در هنگام پخش سرود بر می خواستند و همه سرود را از بر بودند دلم می خواست من هم در کشورم باشم و سرود ملی را همراه دیگر وطندارانم  زمزمه کنم و در آخر کار فریادی از شادی بکشم و یا هم سوت (اشپلاغ) بزنم و خوب تمرین هم کردم و  یاد هم گرفتم.  اول ها فکر می کردم تنها سرود افغانی که از رادیو شنیده بودم همان سرود ملی ما است و آن را از بر کردم (وطن عشق تو افتخارم _ وطن در رهت جان نثارم _ وطن خاک پاکت بهشتم _ وطن گلخنت لاله زارم ) و چقدر با شکوه می نمود و چقدر زیبا و تنم مور مور می شد از شنیدن آن...
 تا اینکه خدا خواست چند سال پیش به وطن بازگشتیم. تا چند ماه به دنبال سرود ملی می گشتم و نمی یافتم از بسیاری کسان که می پرسیدم با دیده تعجب به من می نگریستند شاید انتظار داشتند سرود ملی نوعی خوراکی باشد یا ... و بالاخره در یک مراسم بعد از چند ماه انتظار مجری اعلام کرد که برای ابتدای مراسم سرود ملی پخش خواهد شد و من چقدر ذوق زده شدم ، خود را آماده کردم تا با تمام نیرویی که در بدنم بود فریاد بزنم و بخوانم. در همین هنگام آهنگ سرود ملی سالن را فرا گرفت و من بلند شدم و شروع کردم:وطن عشق تو افتخارم... که ناگهان خنده حضار مرا دوباره به این دنیا باز گرداند نگاهی به پشت سر که کردم دیدم همه نشسته اند و هیچکس بلند نشده است شاید تنها رسم ایرانی ها بوده که به هنگام اجرای سرود ملی بلند می شوند. وای من سرود ملی را هم اشتباه گرفته بودم...
سرخ شدم سیاه شدم و اگر کف سالن سیمانی (کانکریتی) نمی بود حتماً آب شده در آن فرو می رفتم.
سرود ملی برایم تازگی داشت: قلعه اسلام قلب آسیا ، جاودان آزاد خاک آریا و الی آخر خوب هرچند برای من بسیار گران اما درس خوبی گرفتم سرود اصلی ملی را شنیدم و بعد از ختم مراسم از یکی از بچه های اجرا کننده سرود متن آن را قرض نموده تا به خانه ببرم و از حفظ کنم.
اما حالا بعد از سه سال و دو ماهی که از آن زمان می گذرد تحولات زیادی پدید آمده دیگر آن سرود (قلعه اسلام...) رفت و جای خود را به سرودی دیگر با زبان پشتو داده و سعی من برای فریاد آن بی نتیجه ماند. چون به سرودی که معنای آن را نمی فهمم زیاد علاقه ندارم و بعد از اینکه معنی آن را فهمیدم هم برایم چندان جالب نبود بدنبال هم ردیف کردن نام 10-12 قومیت چه معنایی می توانست داشته باشد و یا چه حس اتحادی را بر می انگیخت یا چه افتخاری از گذشتگان را برای ما نمایان می کرد. دیگر میلی به از برکردن این سرود جدید ندارم همان بهتر که از ضبط صوت (تیپ) پخش شود. آخر اگر من هم از بر کنم تکلیف آن 70% (شاید هم بیش از هفتاد درصدی) که مجبور بودند سرود ملی شان را به زبانی غیر از زبان مادری شان بخوانند چه می شود....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:16 توسط علی| |
 

دو خط موازی زائیده شدند. پسرکی در کلاس (صنف) درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی نگاهی پرمعنا به خط دومی کرد و گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم... خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی:... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ... من روزها کار می کنم. می توانم خط کنار یک جاده متروک شوم... یا خط کنار یک نردبام (زینه). خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط کنار یک نیمکت (چوکی مکتب) خالی در یک پارک کوچک و خلوت! چه شغل شاعرانه ای...! در همین لحظه معلم فریاد زد:

 

دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:25 توسط علی| |
کودکی آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: «از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه: «اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»
خداوند لبخند زد: «فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واپه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوئید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: «نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»
                                                 از نویسنده ناشناس
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:53 توسط علی| |
 

شاید برای اینکه سیستم وبلاگ نویسی فارسی را اولین بار ایرانی ها ابداع کردند و شاید هم برای اینکه تب وبلاگ نویسی در میان مهاجران ایرانی بیشتر از افغان های داخل کشور است و شاید های فراوان دیگر ..... باعث شده است که وقتی به وبلاگ وبلاگران افغان نظری می اندازید حدود هفتادو پنج درصد آنها (آمار دقیق نیست) به لهجه تهرانی (لهجه معیار ایران) می نویسند و در نوشته هایشان از کلماتی مانند:

برو بچ ( به معنی جمع دوستان و گروه بچه های هم سن)

 سوتی (کاری که از روی بی حواسی اتفاق می افتد)

اسکل (خراب کردن و دست انداختن یک نفر از روی شوخی)

ضایع کردن (به همان معنی قبل)

و هزاران لغت و ترکیب دیگر استفاده می نمایند. در حالی که این هایی که ذکر شد در جدید ترین فرهنگ های لغت  هم بیگانه است و یک ایرانی  هم اگر با فرهنگ باشد آن استفاده نمی کند (صرف در کوچه و خیابان و گاهی در سریال های طنز تلویزیون می توان پیدایشان کرد) و بعد وبلاگ خود را در جمع وبلاگ های فارسی زبانان خارجی--------------> افغانستان قرار می دهند.

آخر برادر و خواهر وبلاگ نویس من آخر من و تو افغانیم از خود زبان داریم (همان فارسی) از خود لهجه های شیرین داریم (کابلی - مزاری - هراتی - هزارگی - شمالی و ....) اگر می توانی با لهجه افغانی بنویسی که بسیار خوب و گرنه مانند من و بسیاری از دیگر هموطنانت (وطن دار 2 - قصه های شهرزاد - پنجره ای (کلکینی) برای دختر افغان- و .....) چرا به فارسی فصیح (کتابی) نمی نویسی تا برای همه فارسی زبانان دنیا قابل خواندن باشد. یکی نیست به خود من بگوید که چرا در بعضی از پست ها از پیش خودت در می رود.  به امید زنده هستیم و امید ما آن خواهد بود که گفته شد......

لطفا از قسمت آرشیف وبلاگ هم دیدن نمائید به قول ایرانی ها مرسی و به قول خودمان همان تشکر

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:24 توسط علی| |
 

سنگ قبرم را نمی سازد کسی

مانده ام در جاده های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد برد

سوختم خاکسترم را باد برد

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:0 توسط علی| |
 

با آنکه هیچکس نمی تواند در مقابل توفانی که قرار است برپا شود ایستادگی نماید اما همه آخرین تلاش خود را خواهند نمود.



هرگاه فهمیدی که کسی را دوست داری در زودترین فرصت به او بگو شاید یک روز بعد یک ساعت بعد و حتی چند لحظه بعد دیگر دیر شود و او به کسی گفته باشد دوستت دارم.


به اندازه ای گستاخ باش که حق ات را بگیری و اگر نتوانستی هیچ وقت گریه نکن اما اگر گریه هم کردی نگذار اشکهایت را کسی ببیند و اگر هم دید بگو گردو خاک داخل چشمانت شده است.


هروقت با دیدن غروب خورشید احساس نا امیدی کردی به فردایی که پس از امشب خواهد آمد بیاندیش و هیچوقت موقع فکر کردن به شب های نا امیدی شب های زمستانی را برای خود مثال نزن

زمان همیشه در گذر است و این گذر زمان با گذشتن ما فرق می کند.
آنچه منتظر ماست شاید دنیایی دیگر باشد چه خوب و چه بد به خود ما تعلق دارد.
اما در گذر زمان آنچه را از دست می دهیم لحظه هایی است برای دوست داشتن

آن روز که گفتی دوستت دارم هیچ وقت نمی دانستی که من هم دوستت دارم
آن روز که گفتی از تو متنفرم بازهم نفهمیدی که بیش از پیش دوستت دارم
و امروز که دیگر آن را هم نمی گویی چگونه خواهی فهمید که من عاشقت هستم.


 

نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:57 توسط علی| |

 

چند هفته پیش کتابی از یکی از دوستان هدیه گرفتم به عنوان (.......) که در آن کتاب از حقوق زن صحبت به میان آمده بود. از تاریخچه ای تقریباً کامل در مورد نحوه زندگی زنان در برحه های مختلف تاریخی در نقاط و تمدن های سراسر این کره خاکی قلم زنی شده بود. نویسنده کتاب خود یک مسلمان پیرو اهل سنت است که در دانشگاه های معروف و غیر معروف زیادی تحصیل کرده و رتبه های مختلفی را نیز از آنها به دست آورده است. این کتاب به خدمات ارزشمند زنان برای اسلام طی بیش از 50 تا 60 صفحه اشاره کرده و نیمی از این صفحات را به عایشه همسر رسول اکرم (ص) اختصاص داده است و از احادیثی که وی نقل نموده مثال می زند.

این درحالی است که از دختر نبوت حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) حتی در پاورقی نیز نشانی ندیدم. وقتی به صفات ارزشمند این بانوی گرامی نگاهی می کنیم افسوس می خورم که چرا بعضی ها چشم به روی حقیقتی تلخ بسته اند چرا نمی خواهند زیبائی ها را ببینند.

مگر فاطمه همانی نبود که وقتی متولد شد سوره «کوثر» در شان وی نزول یافت و خداوند به پیغمبرش نوید داد که نسل تو از دخترت ادامه پیدا خواهد کرد ،

 مگر فاطمه نبود که در روز عروسی پیراهن نو اش را به فقیری هدیه داد و خود با پیراهن کهنه به خانه علی رفت.

 مگر فاطمه نبود که وقتی در نماز صبح همه دوستان همسایگان و امت پدرش را دعا می کرد در جواب فرزندش گفت«الجار ثم الدار» یعنی «اول همسایه سپس خانه»

 و هزاران مورد دیگر .... شاید نمی توانند..... آری نمی توانند........

 

چقدر زیباست گفته دکتر شریعتی در مورد فاطمه.....

..............

خواستم بگویم فاطمه (س) دختر محمد (ص) است ، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه (س) همسر علی (ع) است ، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه (س) مادر حسنین (ع) است ، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه (س) مادر زینت (س) است ، دیدم فاطمه نیست.

نه این ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه فاطمه است.

 

و سالرزو تولد این یاس بهشتی را به زنان عالم و به خصوص مادرم تبریک می گویم.

 

مادرم روزت مبارک باد.

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:53 توسط علی| |
فن آوری اطلاعات هر روز بیشتر و سریعتر رشد می کند و قدم جاهایی می ماند که گاهی وقتها فکر کردن به آن هم جالب است. مثلا همین قضیه خدمات پیام کوتاه یا (Short Message Service) یا به قول خودمان (SMS). اول ها فکر می کردیم که این یک بازی کودکانه بیشتر نیست آخر چرا مثل بچه آدم زنگ نزنیم و حرف بزنیم تا اینکه یک ساعت دنبال حروف فارسی یا انگلیسی روی صفحه کلید موبایلمان بگردیم و سعی در کوتاه کردن نوشته و خلاصه کردن حرفمان در همین چند کارکتر کنیم تا از یک صفحه زیادتر نشوند خلاصه صد جور حرف و حدیث دیگر....
اما بعداً ها متوجه شدیم که نه، ای آقا... این طوری ها که ما فکر می کردیم هم نیست. مسئله sms مثل بحران انرژی اتمی ایران یا گروه تروریستی القاعده و طالبان در افغانستان یا صد مسئله پیچدار دیگر در صد سرزمین پیچدار دیگر شده است بحث روز محافل و نقل شیرین مجالس. همینکه چند جوان (جوان های امروز و دیروز و فردا)  به هم می رسند اولین سوال این است که "اس ام اس جدید چی داری؟" این سوای آن چند میلیون پیام کوتاه کتبی است که روزانه رد و بدل می شوند.
اما از یک نگاه دیگر که به این تازه وارد نگاه کنیم میشود یکی از خوبیهایش را شکوفا کردن ذوق بعضی از دوستان دانست. در وادی شعر ، طرح های ادبی و شعر و خصوصاً طنز و حشو چه بسیار ادیبان صاحل نظری پای به عرصه ادبیات زبان فارسی گذاشتند و خودنمائی کردند که اغلب گم نام و آثارشان بی نام و یا با نام های دیگر در مبایل های مردم دُر افشانی و گهر پرانی می کنند.
منهم سعی می کنم از این به بعد در هر چند پست یک تعداد sms جالب را به عنوان ادای دین به این صنعت شریف در وبلاگم قرار می دهم.



برای شروع اینها بد نیست:


قانون پايستگي عشق: عشق بوجود مي آيد,ولي هرگز از بين نمي رود,بلکه از صورتي به صورتي ديگر و از اشخاصي به اشخاصي ديگر منتقل و تبديل ميشود


ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست


هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم


مي دوني فلسفه اختراع سرسره براي بچه ها چيه؟ مي خوان از بچگي به ادم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:6 توسط علی| |