حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه ترس بی تو زنده بودن ، ترس لحظه های مرگه ای برای با تو بودن ، باید از بودن گذشتن سر به بیداری گرفته ، ذهن خواب آلوده من همیشه میون قاب خالیه درهای بسته طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته کاش می شد چشام ببینن طرح اندام تو داره زنده می شه جون می گییره ، پا توی اتاق میذاره کاش می شد صدای پاهات ، بپیچه تو گوش دالون طرف دالو ن بگرده ، سر آفتاب گردونامون کاش می شد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه غنچه سپید مریم ، با نوازش تو واشه کاش می شد اما نمیشه ، نمیشه بیای دوباره نمیشه دستات تو گلدون ، گل های رمریم بذاره کاش می شد اما نمیشه ، این مرام روزگاره رفتنت همیشگی بود ، دیگه برگشتن نداره پدر بزرگ من توی شهری در قلب شهر خود ما زندگی می کنه اما شهری که هم مردمش و هم خود شهر کلی فرق می کند. مردمش هیچوقت دروغ نمی گن. فریب نمی دن اذیت و آزار نمی کنن و خلاصه میشه بهشون اعتماد کرد و هر رازی که داشتی بهشان بگی. خود شهر هم خیلی قشنگه. خونه ها همه مثل هم هستند. کوچه های باریک به اندازه عبور مسافران و تازه واردها و روی در هر خونه اسم صاحب خونه نوشته شده تا آدرس پیدا کردن آسان بشه . هر چند بعضی از خونه ها یک کم بلند تر از بقیه هست اما در کل این بلندی چندان تفاوتی را موجب نمیشه. اول که وارد شهر شدم یک سلام دسته جمعی به همه خونه ها و صاحب خونه ها کردم بعد رفتم در خونه پدر بزرگم یک سنگ ریزه برداشتم و در زدم آخه خونه های این شهر زنگ نداره اف اف هم نداره بعد یک فاتحه برای شادی روح پدر بزرگ جون خوندم و کلی براش درد دل کردم میگن مرده ها هم می تونن برات دعا کنن و توی مسائل زندگی کمکت کنن. می نشست آرام چون خاکستری تبدار باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار در میان کاجها جادوگر مهتاب با چراغ بی فروغش می خزید آرام گویی او در گوی ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد من خزیدم در دل بستر گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغ های سبز چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پریهای فراموشی فروغ فرخزاد یک بار هم به خاطر من اشتباه کن اصلا خیال کن من و تو غریبه ایم مثل غریبه ها به سکوتم نگاه کن بعدش بگو که حق من آیا بهانه بود؟ در ذهن خود خدای خودت را گواه کن کسی به جز تو برای من مفهومی از عشق را نخواهد داشت/ کسی به جز تو برای من اشک چشم نخواهد بود / در زندگی برای جای خالی تو هیچ کس آفریده نشده است/ کاش تو هم ایمان بیاوری به خدایی که تو را آفرید برای من / کاش تو هم شب ها ساعت ۹ منتظر بمانی..../ کاش هیچ کس دست مرا از دعا برای تو برای رسیدن به تو و برای خوشبختی تو بازندارد/ خدایا اورا به من برسان و مرا در راه او زنده نگه بدار........ آمین 


نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت
12:30 توسط علی| |
خیلی وقت بود به پدر بزرگم سر نزده بودم. مشغله روزگار اینقدر من را در خود فرو برده بود که توجه کمتری نسبت به عزیزانی که چشم امیدی به ما دارند پیدا می کردم. خوب شد که امروز که هم کار اداری نصف روزه و هم مردم می گن سرزدن به اون عزیزان ثواب بیشتری داره تونستم برم پیشش......
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت
10:1 توسط علی| |
شب به روی شیشه های تار
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت
11:22 توسط علی| |
گیرم که عشق حاصل یک اشتباه بود
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت
12:25 توسط علی| |

