حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
بعد از باز کردن چند تا وبلاگ از خصوصی گرفته تا اجتماعی و جغرافیایی و .... می دیدم اصلا بازدیدکننده چندانی ندارم به همین دلیل وبلاگم رو به موتور های جستجوگر گوگل و یاهو دادم بازهم خبری نشد همون تعداد اندک بازدید کننده که اونهم بدون نظر میومدند و می خوندند و می رفتند گفتم حتما دلیلی داره که بعضی از سایت ها و وبلاگ ها اینقدر بازدید کننده داره و اونوقت وبلاگ ما به این روز افتاده اول گفتم میام خودم هر روز هزار بار وبلاگ خودم را باز می کنم و نظر می دم به عنوان های مختلف چند تا اسم دختر هم اضافه می کنم تا مردم بگن اوه این وبلاگ چقدر تو بورسه..... اما دیدم این کار نامردیه ..... گفتم می رم به همه اعلام می کنم که من یک وبلاگ دارم و از اونها خواهش می کنم که به من سر بزنند و برای نوشته های من نظر هم بذارند...... بازهم دلم نیومد این یک جور التماس هست و من همیشه از التماس کردن بدم می اومد....... گفتم من هرچیزی خواستم تو اینترنت پیدا کنم اولین کارم جستجو از طریق موتور جستجوگر گوگل بوده پس حالا هم برای جواب این مشکلم رفتم و (search) کردم نمی دونید چه جواب هایی پیدا کردم توی چند تا وبلاگ چیزایی برای جلب و جذب خواننده نوشته بودند که خیلی جالب بود: در یکی از اونها نوشته بود برای اینکه مردم بیان به وبلاگتون سر بزنن کلماتی که موتور جستجوگر گوگل به اون حساس هستند را در وبلاگتون بذارید مثلا: دانلود ، برنامه ، پروگرام، فیلم و موسیقی ، هک و آموزش هک ، بازیگران سینما و تلویزیون ، عکس و حتی دیگه پاشونو از مرز اخلاق هم فراتر گذاشتند مثلا ببخشید دیگه لینک به سایت های سکس و غیره تازه کلمات انگلیسی هم چاشنی این دستورالعمل کرده بودند خوب ما که نتونستیم ولی هرکس گذرش به این وبلاگ خورد لطفا به ما یاد بده که چی کار کنیم تا یک کم آمار این وبلاگ بالا بره لینک نظر هر چی باشه ما خوشحال می شیم یک شب سرد زمستانی بود از آن شب ها که کره اسب را توی شکم مادرش یخ می زد ، پدرم شب های سرد ماه اسفند (حوت) را اینطوری توصیف می کند. من هم مثل همه آدم هایی که شب ها می خوابند خوابیده بودم یکدفعه با صدای در خانه از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم یک ربع به یک نصفه شب مانده بود اول فکر کردم صدای باد بوده یا شاید خواب می دیدم اما خوب که گوش کردم نه انگار یکی واقعا در می زد بلند شدم چراغ را روشن کردم کلید را از روز طاقچه برداشتم همین که در اتاق را باز کردم احساس کردم هزار تا دکتر یک دفعه هزار تا آمپول یخ را بر هزار نقطه از بدنم تزریق کردند و در جا خونم یخ زد ولی کسی که پشت در بود خیلی عجله داشت چون با تمام توان داشت در می زد.......... کی گفته امروز همان فردای دیروز است. هر کی گفته خیلی اشتباه کرده. بذارید همه قضیه رو براتون بگم شاید شما هم با من موافق باشید.... دیشب هم مثل شب های گذشته براش نوشتم دوست دارم ولی جواب نداد نمی دونم چطور شد که برای یک لحظه تصمیم گرفتم فراموشش کنم تصمیمم اونقدر جدی بود که براش جانشین هم در نظر گرفته بودم گفتم همین فردا همین فردایی که با اومدن خورشید صبحش شروع می شه گفتم اون که نمی خوادت تو چرا سعی می کنی شاید با یکی بهتر از تو خوشبخت تر بشه قسم خوردم فردا می رم و رو در روش می ایستم بهش می گم کور خوندی که هر بلایی خواستی سر دلم در بیاری من هیچی نگم من دیگه دوست ندارم برو با هر کی که دوستش داری برو..... اما فرداش....... دیشب حسابی خیس شدم آخه از آخرین ایستگاه تا خونه ما تقریبا یک کیلومتر شایدهم بیشتر فاصله وجود داشته باشد و تمام این فاصله را زیر بارونی که باد به صورتم می زد طی کردم به خونه که رسیدم اولین چیزی که شنیدم حرف مصطفی (برادرزاده ام) بود که گفت« عمویی! موش آبکشیده شدی؟» اگه هر کس دیگه ای این حرفو می زد شاید اخم می کردم و شاید هم بد و بیراه می گفتم اما در جواب اون خندیدم هنوز ننشسته بودم که برق هم رفت معلوم بود با اون بادی که می اومد. شب زیر نور چراغ برق ذخیره ای و بعدش که ذخیره اون هم تموم شد زیر نور پیکنیک گاز تا ساعت ۱۱ و نیم نشستم نوشتم بعد لحاف دوم رو هم کشیدم رومو خوابیدم و عجب خوابی تا صبح بیدار نشدم..... صبح با صدای مجتبی (برادرزاده کوچیکترم)...... از خواب كه بلند شدم احساس ديگه اي داشتم ، مثل اينكه يك چيزي را گم كرده باشي نمي دونستم چي اما اين حس را داشتم مثل خيلي از روزهاي ديگه صبحانه نخوردم و لباس هايم را پوشيدم تا سركار برم اما انگار داشتم خودم را گول مي زنم خودم مي دونستم سركار نمي رم ، پيش خودم فكر مي كردم علت اين همه بي حوصلگي من چيه. ديشب خواب مي ديدم هنوز تو عالم كودكي هستم ،...... خدایا تو چقدر بزرگی ....... بچه که بودم اول قصه های مادرم همیشه اسم خدایی بود که از همه بزرگتره و مادرم وقتی ازش می پرسیدم: خدا قدش از چنار توی حیاط همسایه هم بزرگتره؟ لبخند می زد و می گفت خدا خیلی بزرگه اونقد بزرگه که نمی شه به زبون آورد..... عکس از www.haftrooz.net هر شب بهش می گم دوستش دارم و هر شب بهش می گم خیلی دوستش دارم بهش می گم که هر شب به خدا التماس می کنم تا شب ها خوابش را ببینم تا اینکه یک شب یک شب زیبای مهتابی یک شب که ستاره هاش از هر شبی زیباتر بود آهسته طوری به خوابم اومد که صدای پاشو هیچکسی نشنید غیر از من همونطور آهسته اومد نشست پیشم من که می دونستم خوابم و دارم خواب می بینم ولی بازهم دستشو گرفتم تو دستم و بازم هم گفتم دوست دارم خیلی دوست دارم و این جمله رو به تعداد ستاره های همون شب تکرار کردم آهسته لب باز کرد نشنیدم گوشم را به دهانش طوری نزدیک کردم که صدای نفس کشیدنش را می شنیدم همون لحظه آهسته به من گفت دوست دارم کسی را دوست دارم که راز مهر او دیوانگی باشد به عشقم پاسخی گوید که نامش زندگی باشد
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت
11:43 توسط علی| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت
9:16 توسط علی| |
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت
10:58 توسط علی| |
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت
8:50 توسط علی| |
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت
16:59 توسط علی| |
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت
9:4 توسط علی| |
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت
9:19 توسط علی| |
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت
8:43 توسط علی| |

