حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
من در میان هم کلاسی ها (کلاس دوم) دبستان شهید اشنویی نوش آباد کاشان الف مثل یک بازی است. هر روز این محرم میلیون ها منبر برپا می شود و دو لشکر در برابر هم قرار می گیرند. هر دو لشکر نمادهایی دارند که می توان عصاره ای دانست از همه آنچه دارند و ندارند. یک طرف حسین است و یارانش و یک طرف ارتش خباثت و نماینده شان شمر. و این بازی بیش از هزار سال و هر سال میلیون ها بار در سرتاسر جهان تکرار شده و هر بار این شمریان بوده اند که آب را بر حسین ها بسته اند، ناجوانمردانه بر آنان هجوم آورده اند، دست سقای شان را بریده اند، خیمه گاهشان را آتش زده اند و سر حسین ها را تا کوفه و شام بر سر نیزه ها حمل کرده اند.
این روزها
چیزی ذهنم را به خود مشغول کرده، که از خیلی وقت ها پیش به آن فکر می کرده ام. یعنی آن
وقت ها فقط گاهی با دیدن صحنه ای یا شنیدن خاطره ای مثل یک ابر سفید جلو چشمهایم
می آمد و زود باد فراموشی آن را محو می کرد. اما این چند روز هروقت تنها هستم، هر
وقت موسیقی گوش می دهم، هر وقت به کار مهمی می رسم. به یاد این مسئله می افتم که
چطور می شود که هرچه انسان با همت تر باشد مشکلات بیشتری به سراغش می آیند. هر چه
بیشتر از خود مردانگی نشان می دهد و در مقابل روزگار نامرد و نامردان روزگار سر خم
نکند، ناهمواری هایی بیش از پیش سر راهش قد علم می کنند و به قول بیدل: بیدل زمانه
دشمن ارباب غیرت است ترسم که
دست خر دهند اختیار مرد اما وقتی
که خوب فکر می کنم متوجه می شوم که زیاد بی ارتباط هم نیستند. یعنی یک
کودک وقتی مرد می شود که زندگی اش از همه طرف تامین نباشد و او در زندگی طعم نداری
ها و ناملایمات را بچشد. و هرچه در مقابل دریای توفانی زندگی جنگید حتما صدف های
پر گوهری به چنگ خواهد آورد. بعد نوشت (بی ربط نیست): «در نهاد ما آن ایده آلیسم و اخلاق گرایی را تقویت کن که مردم ما را قوی ساخته است. ما را از بی دردی، جهل و طرد دیگران روگردان کن تا نسل ما خود پسندی، فقر و پیش داوری را از قلب مردان آن براند... چنان فراغتی نصیب ما کن که هیچ گاه بی دلیل فلاکت و آشفتگی سراغ ما را نگیرد، بنابر این پس از مرگ ما دیگران هنوز فرصت زیستن در سرزمین آزاد را داشته باشند.» قسمتی از دعای اختتامیه دوره دبیرستان «بیل کلینتون» رئیس جمهور سابق ایالات متحده * برگرفته شده از کتاب زندگی من نوشته ایشان این پست مخاطب خاص ندارد! Doostet Daram:
... دختر با موبایلش روی دست پسر زد؛ پسر معلوم نبود به
چه چیزی فکر می کرد، نگاهش مانده بود به میز کناری؛ مرد قاشقش را پر می کرد از
برنج توی قابش و آرام آن را به دهان زن نزدیک می کرد. زن چشمانش را می بست و دهانش
را باز می کرد. مرد قاشق را به دهان زن می گذاشت و زن لقمه را از قاشق می گرفت و
باهم می خندیدند. پسر
برگشت. به چهارچوب عینک دختر خیره شد. دست در جیبش کرد و پاسپورتش را درآورد. صفحه
ای که باید چند روز دیگر ویزا آنجا می خورد را نگاه کرد. عکس دختر بود بدون عینک.
به دختر با عینک نگاه کرد که با موبایلش بازی می کرد، و دوباره به دختر بدون عینک
نگاه کرد. خیلی فرق می کردند، شاید. پسر بازهم
دستش را در جیبش کرد. این بار موبایلش را بیرون آورد. قفلش را باز کرد و صفحه ای
برای یک پیام جدید. تند تند کلید ها را فشار داد و بعد کلید OK. دست دختر
لرزید. مبایل لرزید و دست او را لرزاند: «یک پیام جدید!» دختر کلید
سبز رنگ موبایل را فشرد. شماره آشنا بود. پیام را خواند: «Doostet Daram» داستان « ميخ هايي كه هيچ چيز براي آويختن ندارند!» از «معصومه حسيني» اول شد و برعلاوه تنديس چكي به مبلغ (15000) افغاني معادل (300) دلار برنده شد. مقام دوم به داستان «ما دو مترسك بوديم.» از «سكينه محمدي» بود كه جايزه اي شامل تنديس و چكي به مبلغ (10000) افغاني معادل (200) دلار را نصيب خود كرد. و جايزه دوم شامل تنديس يادبود و چكي به مبلغ (5000) افغاني معادل (100) دلار به داستان «چاقوي ميوهخوري» نوشته «محمد امين محمدي» رسيد. به هر سه اين عزيزان از صميم قلب تبريك مي گويم. گاه فكر مي كنم تمام دنيا دست به دست هم داده اند تا... ... ... تا به آرزويي نرسيم...
اولین بار که کسی تاریخ تولد مرا پرسید، موقعی بود که در صنف (کلاس) اول ابتدایی نام نویسی می کردیم. من بودم و پدرم. آن روز مدیر مدرسه کارت شناسایی ام را از دست پدرم گرفت و خواند یکِ دوازده؛ یعنی اول اسفند و این بود جواب من برای کسانی که بعد از این تاریخ تولدم را می پرسیدند.
چند سال بعد، آن وقت ها که کمی بزرگتر شده بودم، یک شب بین بحثی در مورد سن و سال پسرها و دخترهای فامیل متوجه شدم که خیلی از تاریخ تولدهای نوشته شده در کارت های شناسایی ما (بچه های قوم) درست نیست و به خصوص از ما (من و برادرانم). چون آن زمان پدرم زودتر از ما به ایران رفته بود و در هنگام کارت گرفتنِ ما اطلاعات را مادرم داده بود و در بیشتر موارد تاریخ تولد ما اشتباه. از آن پس همیشه به دنبال آن بودم که تاریخ دقیق تولدم را پیدا کنم. چند بار از مادرم پرسیدم و او همیشه می گفت: «یادم نیست. فقط یادم است که زمستان بود و هوا سرد.»
اما چند سال پیش، وقتی که به افغانستان بازگشته بودیم، شبی از پدرم پرسیدم و تعجب کردم که او دقیق می دانست من، ششم جدی به دنیا آمده ام. نمی دانم چون هیچوقت مستقیم از او نپرسیده بودم نگفته بود یا شاید حالا به یادش آمده بود که من شش جدی پا به این دنیا گذاشته ام.
ب
هزار و چهارصد و چند سال پیش، خون عزیزترین افراد نزد خدا و پیامبرش را بر ریگ داغ منطقه ای به نام کربلا ریختند. سی هزار نفر بودند و بسیاری شان همان هایی بودند که برای حسین (ع) نامه نوشته بودند و او را دعوت کرده بودند. اما همان هزار و چهارصد و چند سالی که گذشته، نگذاشته شکست یک لشکر هفتاد و دو نفری از یاد برود. گاهی در زیرزمین یک خانه تاریک که تنها چراغ آن با عبور رهگذری خاموش می شد و گاه با یک راهپیمایی چند صد هزار نفری در دل یک جمعیت عمدتاً سنی و تجمع چند میلیون نفری در همان ریگزار کربلا که حالا دو گنبد طلا عاشقان آزادگی را به خود می خواند، برای «این کشته فتاده به هامون» بر سر و سینه می زدند.
از ج تا ی
دیروز دهم محرم الحرام بود و ششم جدی (دی). روز عاشورا بود و روز تولد من. و من چقدر نامرد باید می بودم اگر لحظه ای برای تولد کسی که هیچ اثری در سرنوشت دین و دنیای کسی نداشته (خودم)، خوش باشم در حالی که سرور آزادگان جهان در چنین روزی شمشیر برای عدالت کشید و با افتخار مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح داد.
دیروز همه جا غم موج می زد؛ در خش خش برگ چنارهای چارباغ، روی کاشی های فیروزه ای روضه، در چشم کبوترهای سفید آن و در دست هایی که برای فرود بر سینه ها به آسمان بلند می شدند. به هر طرف که می نگریستی اندوه بود. و من برای اولین بار آرزو کردم تا در روز تولدم چشمهایم بی اشک نباشند.
و در طول این هزار و چند صد سال، ظلم شمرها نتوانست حقایق را بپوشاند. حقیقت هایی چون بوسه بر گلوی حسین ها در شب عاشورا، خجلت آب از سقا، طعم شیرین عسل شهادت در دهان شان، مسابقه برای زودتر به میدان شهادت رفتن ها، بر سر نیزه قرآن خواندن ها و زینب هایی که تمام بار مسئولیت را به تنهایی کشیده اند. همه باقی مانده اند و نسل به نسل زیباتر و زیباتر نقل می شوند تا یادمان نرود همیشه کشتن حریف به معنای پیروزی نیست.

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
12:56 توسط علی| |
نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت
9:45 توسط علی| |
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت
16:35 توسط علی| |
پیش نوشت:
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
12:14 توسط علی| |
فقط خواستم برندگان امسال را معرفي كنم تا بعد مفصل گزارش اش را بگذارم:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت
18:47 توسط علی| |
...
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
11:6 توسط علی| |
از پائولو كوئيلو زياد نخواندهام، يكي يازده دقيقه بود و بعد از شنيدن تعريفهاي زياد، پارسال، كيمياگر.
امروز در يك وبلاگ از يك دوست ايراني خواندم: «بعضي اسمها را هيچوقت دوست نداشتم، حتي براي كلاس گذاشتن. از پائولو كوئيلو بدم ميآيد كه مضامين شرقي را از ما دزديده و به خورد خودمان ميدهد...»
هرچند مطمئن نيستم داستاني كه در مثنوي معنوي مولانا روايت شده و خيليها (حتي خود كوئيلو) تائيد ميكنند كه استخوانبندي «كيمياگر» بر آن بنياد نهاده شده است، زاده ذهن خود مولوي بوده و يا او نيز خود در جايي آن را طور ديگري شنيده بوده و اينگونه روايت كرده است. اما مي دانم براي خيلي از ماها كه خواندن خالي (فقط خواندن) مثنوي سختي مي كند، چطور ميتوانستيم معناي عميق اين داستان ها را درك كنيم، به جز بازنويسي و شرح بر آنها:
اي برادر قصه چون پيمانه است
معني اندر وي به سان دانه است
دانه معني بگيرد مرد عقل
ننگرد پيمانه را گر گشت نقل
حالا هم چه فرق ميكند كه داستاني را در دفتر سوم مثنوي بخوانم يا كيمياگر پائولو كوئيلو را. مهم اين است كه لذتي برخواسته از عمق درك معناي آن مرا فرا بگيرد.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت
19:19 توسط علی| |

